معرفت ادیان، سال هشتم، شماره سوم، پیاپی 31، تابستان 1396، صفحات 113-128

    انسان شناسی پولسی و ساحت های وجودی انسان

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    سیدمحمدحسن صالح / دانشجوي دكتري اديان و عرفان مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) / M.Hasansaleh@alzahra.ac.ir
    چکیده: 
    از جمله اقسام انسان شناسی، انسان شناسی دینی است که با تکیه بر متون مقدس ادیان، به بررسی ابعاد و سرشت انسانی می پردازد. با توجه به تأثیرپذیری انکار ناپذیر مسیحیت از آموزه های پولس، این مقاله تلاش دارد با مراجعه مستقیم به نامه های پولس در عهد جدید و همچنین با توجه به شواهد تاریخی، دیدگاه او درباره چندگانگی ساحت وجودی انسان را واکاوی نماید. بر اساس نتایج این تحقیق، می توان گفت: پولس به غیر از جسم، ساحت دیگری نیز برای انسان قائل است که بر خلاف جسم، مانا و ماندگار است و دارای آثار مختلف و متنوعی است. همچنین با اینکه پولس در بعضی عبارات خود بین نفس و روح تفکیک قائل شده است، اما سایر نوشته های وی، تمایز جوهری میان این دو را تأیید نمی کند. این اسامی مختلف، صرفاً به کاربردهای مختلف ساحت غیرجسمانی اشاره دارند و دلیلی بر مجزا بودن آنها در دست نیست.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    Poul's Anthropology and Man’s Existential Dimentions
    Abstract: 
    Religious anthropology is a type of anthropology concerned with the various dimensions and human nature and based on sacred texts. Considering the undeniable influence of the teachings of Paul on Christian beliefs, the present paper seeks to examine his views on the multi-dimensional existence of man by directly referring to Paul's letters in the New Testament and citing historical evidence. According to the study results, Paul argues that, in addition to body, man has another dimension, which, unlike body, is permanent and everlasting, and has various effects. Although Paul sometimes uses words to distinguish between soul and spirit, his other writings do not confirm that there is essential distinction between the two. The use of different terms is only intended to refer to the various uses of the non-physical dimension, and there is no reason for distinguishing between them.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

    مقدمه
    مفهوم «انسان» در كنار دو مفهوم خدا و جهان، از محوري‌ترين انديشه‌هاي بشري است كه در طول تاريخ و در همه جوامع، همواره پرسش‌هاي مهم و اساسي دربارة آن مطرح بوده، و همه تلاش فكري بشر متوجه پاسخ‌هايي مناسب و صحيح براي آن است. براين‌اساس، مي‌توان هر منظومه معرفتي را كه به بررسي انسان و يا بعد يا ابعادي از وجود او و يا گروه و قشر خاصي از انسان‌ها مي‌پردازد، را «انسان‌شناسي» ناميد. انسان‌شناسي انواع مختلف و متنوعي دارد كه به لحاظ روش و يا نوع نگرش، از يكديگر متمايز مي‌شوند. از جمله اقسام انسان‌شناسي، «انسان‌شناسي ديني» است كه بر پايه متون مقدس اديان، به بررسي ابعاد و سرشت انساني مي‌پردازد.
    در دين مسيحيت، ازآنجا كه خدا شكل انساني به خود گرفته و متجسد شده است، بررسي مفهوم «انسان» تفاوت‌هاي بنياديني با اسلام و يهوديت دارد. در اين ميان، بررسي مفهوم انسان از ديدگاه پولس و تبيين منظومه فكري وي، ضرورتي دو چندان دارد. پولس صنعتگري يهودي از فرقه فريسيان بود كه در حوالي سال 30م، بر اساس مكاشفه‌اي كه خود تنها شاهد آن است، به مسيحيت گرويد. او تا سال 60م، كه در روم درگذشت، سال‌هاي عمر خود را صرف بيان روايت خاصي از مسيحيت كرد. اين روايت، بيش از آنكه بر حوادث زندگي عيسي، تعاليم و سخنان او متمركز باشد، متأثر از اديان رمزي مانند گنوستيك و فلسفة يونان بود. پولس، به مدت پانزده سال(51ـ66م)، با مجامع مختلف مسيحي و يا اشخاص خاص، نامه‌نگاري كرد. برخي از اين نامه‌ها، در زمان تبليغ و آزادي و برخي در زندان نگاشته شده‌اند(يسوعي، 1989م، ص 14). تعداد اين نامه‌ها، بين 41تا52 تخمين زده مي‌شود كه تنها تعداد محدودي از آنها در دست است. ازاين‌رو، نامه‌هاي موجود در عهد عتيق، مهم‌ترين منبع براي بازخواني نظام انسان‌شناسي پولس به‌شمار مي‌رود. نوشته‌هاي پولس، از لحاظ تاريخي نخستين نگاشته‌هاي عهد جديد به‌شمار مي‌رود(ميلر، 1981م، ص 66ـ69). اين نامه‌ها و انديشه‌ها، كه بعدها بر روي يوحنا هم اثرگذار بود، نظام الهياتي خاصي را پديد آورد كه با نظام الهياتي اناجيل، همنوا تفاوت ماهوي و عميق دارد(الياس، 1962م، ص 17و18؛ دورانت، 1371، ج 3، ص 689). انديشه‌هاي پولس، به تدريج و در پي شوراهاي اوليه مسيحيت، به رسميت شناخته شد و شالوده اعتقادات مسيحي را بنيان نهاد. ازاين‌رو، بسياري از نويسندگان مسيحي، دو مؤسس براي مسيحيت قائل هستند و پولس را مؤسس دوم آن مي‌دانند(ناس، 1375، ص613و614؛ اگريدي، 1377، ص 47). پولس انديشه‌هاي مختلفي درباره شريعت، نجات‌شناسي، مسيح‌شناسي و انسان‌شناسي از خود به جاي گذاشته است كه در نوع خود قابل توجه است.
    اگرچه كساني مانند ساندرس معتقدند: محور بحث از پولس، بايد مسيح‌شناسي او باشد، اما ديگراني مانند رودلف بولتمان، انسان‌شناسي پولس را محور بحث از انديشه‌هاي او قرار داده‌اند(بولتمان، 1382، ص159). براين‌اساس، انديشه‌هاي پولس، نه به صورت جزيره‌هاي فكري مجزا، بلكه به صورت يك منظومه مورد بررسي قرار گيرد كه انسان‌شناسي پولسي، در صدر آن قرار دارد. انسان‌شناسي پولسي، داراي ابعاد مهمي است كه مي‌توان آن را در دو قسم ذات گناه‌آلود انسان و همچنين چندگانگي ساحت‌هاي وجودي انسان خلاصه كرد. بحث نخست، يعني بررسي انسان از منظر گناه ذاتي، در مقالات و نوشتارهاي مستقلي مورد بررسي قرار گرفته است. درحاليكه ابعاد وجودي انسان از ديدگاه پولس، مورد غفلت واقع شده است. آنچه كه موجب اهميت اين بحث در مسيحيت شده است، نامه پولس به تسالونيكيان است كه در آن، وي براي انسان سه ساحت جسماني، روحاني و نفساني را قائل شده است.
    با توجه به اينكه انسان‌شناسي درصدد پاسخ به سؤالاتي چند درباره انسان است، مي‌توان گفت: ما در اين تحقيق در پي آن هستيم تا بدانيم از ديدگاه پولس، ساختار و تركيب انسان چگونه است؟ آيا انسان موجودي است تك‌ساحتي و يا اينكه داراي ساحت غيرمادي نيز مي‌باشد؟ همچنين بخش غيرمادي تنها يك حقيقت است كه با الفاظ مختلفي، چون نفس و روح بيان مي‌شود و يا اينكه هريك از اين الفاظ، بر حقيقتي مستقل و متفاوت دلالت دارد؟
    ساحت‌هاي وجودي انسان
    دربارة ساحت‌هاي وجودي انسان، چند نظريه وجود دارد:
    الف: نظرية نخست، تك‌ذات‌انگاري(monistic) است كه موسوم به «فيزيكاليسم»(Physicalism) مي‌باشد. اين نظريه، معتقد است كه انسان، تنها داراي يك ساحت است و آن بدن فيزيكي است. فيلسوفاني مانند ماركس، رايل، ويتگنشتاين، ديويد سون، اسمارت، فودر و مك گين، همگي منكر وجود هويتي غيرجسماني با نام «نفس» يا «روح» هستند و فقط وجود بدن را مي‌پذيرند(اكبري، 1382، ص71). فيزيكاليست‌ها، نظريات ماده‌گرايانه مختلفي را ارائه داده‌اند كه از جملة آنها، مي‌توان به نظريه رفتارگروي منطقي-فلسفي، نظريه كاركردگروي و مدل كامپيوتري ذهني اشاره نمود(همان، ص 72). اين گروه، سعي دارند با تكيه بر تيغ اُكام پديده‌هاي نفساني را به پديده‌هاي مادي مثل رفتار، تحريك عصب و مانند آن نسبت دهند و يا حتي ذهن و مغز را مانند نرم‌افزار و سخت‌افزار كامپيوتر دانسته و حالات ذهني انسان را نوعي پردازش عمليات مادي معرفي ‌نمايند.
    بايد توجه داشت كه ديدگاه «تك‌ذات‌انگارانه»، منحصر در نظريه فيزيكاليست‌ها نيست. در گذشته، ديدگاه ديگري نيز مطرح بوده است كه يگانه‌انگار است. زماني كه ايده‌آليسم، انديشه مطرحي در فلسفه بود، يگانه‌انگاري ايدئاليستي بر اين باور بود كه همة واقعيت در ذات خود ذهني است. به ديگر سخن، انسان تنها از يك جوهر پديد آمده است كه آن جوهر، نه مادي و فيزيكي، بلكه روحاني و ذهني است(مورفي، 1391، ص 15).
    ب: نظريه دوم، «دوگانه‌انگاري» است. اين نظريه غالباً به شكل دوگانه (نفس و بدن) شناخته مي‌شد و در قرن اخير، نوع ديگري از آن موسوم به دو گانه(بدن و ذهن) هم محل بحث دانشمندان قرار گرفته است. دوآليست‌ها، ضمن پذيرش دوساحتي بودن انسان، به تبيين ارتباط اين دو با يكديگر پرداخته‌اند. نظريات فيلسوفاني مانند ارسطو، ابن‌سينا، دكارت، مالبرانش، اسپينوزا و لايب نيتز در اين دسته قرار دارند(اكبري، 1382، ص70). با ظهور افلاطون، نظريه ثنوي و دوگانگي وجود انسان رقم خورد و نفس به عنوان موجودي مجرد، پاي به عرصه انديشه فلسفي نهاد، به‌گونه‌اي‌كه پيش از او، هيچ مكتبي دربارة تجرد نفس نسبت به بدن اصرار نورزيده است(ژيلسون، 1366، ص 287).
    ج: سومين گزينه، مربوط به ساحت وجودي انسان «سه‌گانه‌انگاري» ناميده مي‌شود كه معتقد است: انسان‌ها از سه جزء(بدن، نفس و روح) تشكيل شده‌اند(مورفي، 1391، ص 14و15). اساس اين نظريه در مسيحيت بيان پولس در رساله اول، به تسالونيكيان است كه در آن مي‌گويد: «دعا مي‌كنم كه خود خداي آرامش، شما را تماماً مقدس سازد، باشد كه روح و نفس و بدن شما تا روز بازگشت خداوند ما عيسي مسيح بي‌عيب و استوار بماند(اول تسالونيكيان 5: 23). به تبع پولس، برخي از متكلمان مسيحي نيز قائل به سه‌گانگي وجود انسان شده‌اند. مثلاً اوريجن بر خلاف فلسفه افلاطوني، معتقد است: انسان داراي سه جزء جسم، نفس و روح(پنوما) است. او نفس را با روح در مكتب افلاطوني و كتاب مقدس يكي مي‌گيرد و روح(پنوما) را به عنوان جزء روحاني و معقول وجود انسان معرفي مي‌كند(هادي‌نا، 1390، ص 221). البته او معتقد است: «نفس همان چيزي است كه جسم را حيات بخشيده و همه از آن برخوردارند، اما روح قدرت و جلال الهي و عطيه‌اي است كه تنها روح تكامل‌يافته از آن نصيب برده‌اند. ازاين‌رو، برخلاف پولس، روح را امري عمومي و براي همه انسان‌ها نمي‌داند(همان، ص 224). برخي معتقدند: متفكران مسيحي عمدتاً بين نفس انسان، به عنوان بالاترين شاهكار خلقت خداوند و وروح، كه به صورت موهبت خاص دميدن روح بر انسان واقع شده، اما تحت كنترل ايشان نيست، تفاوت قائل‌اند(استيد، 1387، ص143). يوستين شهيد، از مهم‌ترين دفاعيه‌نويسان مسيحي در رساله خود با عنوان «درباره رستاخيز»، تصريح مي‌كند كه اجزاي وجود بشر عبارتند از: جسم، نفس و روح. روح فناناپذير است، اما نفس خانه روح مي‌باشد. خود نفس هم بدون جسم نمي‌تواند وجود داشته باشد، پس اين سه در يكديگر پيچيده شده‌اند و نمي‌توانند به تنهايي عمل كنند، همچنان‌كه به‌تنهايي نمي‌توانند حفظ شوند(سترز، 1389، ص 199). ايرنائوس، هم همين خط فكري را در آثار خود ادامه داده و معتقد است، وجود بشر از سه چيز پديد آمده است: جسم، نفس و روح. نفس در مرتبه ميانه‌اي نسبت به جسم و روح قرار دارد و گاهي مايل به جسم و گاه مايل به روح است. ازآنجاكه نفس به خاطر ماهيت خود برتر و نيرومندتر است، جسم را مستغرق و مجذوب خود مي‌سازد(همان، ص308).
    هنري تيسن، از متكلمان معروف پروتستان بر اين عقيده است كه ريشة بسياري از عقايد ناصحيح در كليسا، سه‌گانه‌انگاري وجود انسان است. وي تصريح مي‌كند:
    عقايد پيروان آپوليناروس كه طبق آن جنبه انساني مسيح فقط شامل بدن و جان است و روح او جنبه الهي داشت و عقايد پيروان پلاگيوس، كه طبق آن روح انسان به گناه آلوده نشده بود و عقايد پيروان مكتب فاني شدن انسان كه طبق آن انسان به علت گناه روح خود را از دست داده و به وسيله تولد تازه دوباره آن را به دست مي‌آورد و به همين دليل، نجات‌يافتگان حيات جاويد خواهند داشت، ولي بي‌ايمانان بعد از مرگ از بين مي‌روند، تمام اين اعتقادات بر اساس تشكيل شدن انسان از سه قسمت و جزء است(هنري تيسن، بي‌تا، ص 159).
    اين شواهد نشان مي‌دهد كه اعتقاد به متعدد دانستن ساحت‌هاي وجودي انسان در مسيحيت، ريشه تاريخي داشته و بسياري از بزرگان فكري اين دين، به آن پايبند بوده‌اند.
    رويكردهاي گوناگون نسبت به ساحت‌هاي سه‌گانة انسان
    همان‌طور كه گذشت، دعاي پولس در نامه به تسالونيكيان، پرده از نوعي سه‌گانه‌انگاري ساحت‌هاي وجودي انسان از ديدگاه او برمي‌دارد. با اين‌حال، متكلمان و بزرگان مسيحي، برخورد‌هاي مختلفي با اين عبارات داشته، هريك سعي نموده‌اند آن را توجيه و به نفع خود تفسير نمايند. همچنين هريك از اين رويكردها، تلاش كرده‌اند ادعاي خود را مستند به كتاب مقدس و منابع درون ديني نموده، آن را الهياتي جلوه دهند. به‌طوركلي، اين نظريات در دو رويكرد تقليلي و تثبيتي جاي مي‌گيرند كه به شرح و توصيف و سپس، نقد و بررسي مي‌پردازيم.
    الف. رويكرد تقليل گرايانه
    1. ديدگاه فيزيكاليستي
    فيزيكاليست‌ها معتقدند: كتاب مقدس دربارة ابعاد وجودي انسان ديدگاهي كل‌نگرانه ارائه مي‌دهد و دوگانه‌انگاري بعدها تحت تأثير فلسفه يونان، وارد آموزه‌هاي مسيحي شده است(مورفي، 1391، ص 33). آنها معتقدند كه حداقل در اولين متون مقدس عبراني، عمده شخصيت انساني به عنوان يك كل واحد مدنظر قرار مي‌گرفت و چيزي به عنوان دوگانه‌‌انگاري نفس و بدن، مطرح نيست(آلفرد، 2006، ج 19، ص 33). به عبارت ديگر، در يهوديت باستان، اگر چه اعتقاد به دوگانه‌هايي وجود داشت، اما اين ثنويت‌ها هيچ‌يك از سنخ تفكيك بين جسم و روح نبوده‌اند. دوگانگي‌هاي مجاز و شايع در دوران عهد عتيق، عبارتند از: دوگانگي آسماني (تفاوت بين خداوند و ساير موجودات آسماني مانند فرشتگان)، دوگانگي الهياتي يا كيهاني(دوگانگي بين خدا و مخلوقات)، دوگانگي اخلاقي(تفاوت بين خوب و بد)، دوگانگي فرجامخواهانه(تفاوت بين عصر حاضر و آينده). همچنين، در بعدها برخي دوگانگي‌ها ظهور كرد. مانند دوگانگي معرفت‌شناختي(اينكه علاوه بر نقل، عقل منبع معرفت مي‌باشد)، دوگانگي فرقه‌اي (مربوط به اِسني‌ها؛ فرزندان نور در برابر فرزندان تاريكي بودند)، دوگانگي رواني(مربوط به برخي حاخام‌ها بود؛ انسان داراي تمايل به شر و خير است كه همواره در حال مبارزه و نبرد هستند).
    اگرچه اين ثنويت‌ها در يهوديت شايع بود، اما دوگانگي‌هاي شرك‌آميز(تفكيك ميان خداي اصلي و خدايان فرعي) و همچنين دوگانگي‌هاي فلسفي (مانند ماده و صورت، مادي و معنوي)، جايگاهي نداشت(رايت، 2011، ص 54). تنها در كتاب‌هاي متأخر و بين‌العهديني همداستان با عقيده رايج يونانيان، تمايز جدي جسم و روح و در حكم زندان و قفس بودن جسم، مطالبي مشاهده مي‌شود مثلاً، حبقوق دربارة بت‌هاي مصنوع انسان مي‌گويد: «اينك به طلا و نقره پوشيده مي‌شود، لكن در اندرونش مطلقاً روح نيست»(حبقوق 2: 19). همچنين، در حكمت سليمان مي‌خوانيم: «به‌خاطر يك جسم فاني، جان را در فشار مي‌گذارند»(حكمت سليمان 9: 15). روبرت گوندري، از محققان كتاب مقدس معتقد است: در عهد عتيق بدن و نفس مغايرت ندارند. آدمي، بدني جاندار است و نه نفسي متجسد(گوندري، 1987، ص 119). اين ديدگاه، در پي اثبات اين نكته پديد آمد كه از ديدگاه كتاب مقدس، انسان نه پديدآمده از اجزاي جداگانه(ذو اجزا)، بلكه يك شخص تمام و يكپارچه است كه ابعاد مختلفي دارد(ذو ابعاد). براين‌اساس، انسان از زاويه‌هاي گوناگون، عناوين و لحاظ‌هاي مختلف مي‌يابد؛ اما در حقيقت يكي است. به عنوان نمونه، روح چيزي جداي از جسم نيست، بلكه مظهر كل شخص از حيث ارتباطش با خداست. براين‌اساس، دربارة تفكيكي كه پولس بين جسم و روح و نفس، در نامه به تسالونيكيان گذاشته است، بايد گفت: توجه و لحاظ ارتباط انسان با سه مخاطب، يعني جهان طبيعت، اجتماع و خدا، موجب شده است كه پولس از اين سه ارتباط، با عناوين جسم، نفس و روح ياد كند؛ يعني انسان از حيث ارتباط و نوع تلقي خود با طبيعت، «جسم»، از لحاظ ارتباط با جامعه، «نفس» و از حيث ارتباط با خداوند روح خوانده مي‌شود. جيمز دان درباره تلقي پولس از ساحت‌هاي انسان اين‌گونه گزارش مي‌كند:
    از نظر پولس، شخص انسان موجودي است كه كاركردهايش در ابعاد گوناگون است. ما از آن حيث كه متجسديم، اجتماعي هستيم و نياز ما به روابط و توانايي‌مان براي ورود به چنين روابطي، بخشي از معرف‌هاي ماهوي ما را تشكيل مي‌دهد. آن نياز البته گزينه‌اي زائد نيست، بلكه بعدي از وجود خود ماست... در عين حال، از آن حيث كه موجودات عاقلي هستيم، مي‌توانيم تا بلندترين بلندي‌هاي انديشه نظري اوج بگيريم و از آن حيث كه موجودات تجربه‌گري هستيم، قادر به ابراز عميق‌ترين عواطف و پايدارترين انگيزه‌ها هستيم. ما موجوداتي زنده هستيم... و در بعدي از وجودمان، نقطه‌اي هست كه در آن با ژرف‌ترين واقعيت موجود در درون و وراي عالم در تماسيم(جيمز، 1998، ص 78).
    همچنين، بولتمان در كتاب الاهيات عهد جديد، ادعايي را مطرح كرد كه بسيار تعيين‌كننده است. به نظر او، پولس در توصيف شخص انساني، به‌مثابه يك كل از واژه سوما(soma)، به معناي بدن استفاده مي‌كند(بولتمان، 1951، ج 1، ص 100).
    فيزيكاليست‌ها، در موضع تقليل‌گراي خود، به طور خاص بحث رستاخيز را برجسته مي‌كنند. اگرچه بيشتر مخاطبان پولس، با باورهاي يوناني ـ رومي، مبني بر جدايي روح از جسم و فناناپذيري آن انس داشتند، اما وي با اين وجود بر رستاخيز جسم تأكيد ويژه‌اي دارد. اين امر نشان از اهميت جسم دارد، به‌گونه‌اي‌كه تمام هويت و حقيقت انسان جسماني است. پولس به جماعتي در كليساي قرنتيان، اين‌گونه اشاره مي‌كند: «اينك اگر مسيح به عنوان كسي كه از مردگان برخاست تبليغ مي‌نمود، چگونه برخي از شما مي‌گويند كه رستاخيزي از مردگان نيست؟»(اول قرنتيان15: 12). پولس با پيوند زدن رستاخيز مردگان، با مفهوم اساسي(رستاخيز عيسي)، اين باور را مردود دانست كه كسي در عين پذيرفتن عيسي، رستاخيز عمومي مردگان را قبول نداشته باشد(سترز، 1389، ص 140). اعتقاد به يكي از اين دو، باور به ديگري را رقم مي‌زند. «... اما اگر رستاخيزي از مردگان نيست، پس مسيح هم برنخاسته است»(اول قرنتيان 15: 13). همچنين، وي در اين نامه، از استعاره بذر و پرورش آنها استفاده مي‌كند(15: 38)، كه هدف وي از به كار بردن آن همان، بدن‌هاست؛ زيرا اگر او بر ديدگاه مرسوم دربارة بقاي روح تأكيد داشت، چنين استعاره‌اي غيرضروري و بي‌فايده بود(رايت، 2003، ص 343). به‌طور كلي، فيزيكاليست‌ها معتقدند: بين نگرش كتاب مقدس دربارة مرگ و تلقي فلسفي از آن، تفاوت وجود دارد. تلقي كتاب مقدس، ‌همراه با انتظار رستاخيز بدني است. درحالي‌كه تلقي سقراطي از مرگ، آن است كه نفس با مرگ همچنان باقي مي‌ماند(كولمان، 1958، ص 259). آنها در پاسخ به اين پرسش كه با وجود نگرش تك‌ساحتي در كتاب مقدس، چرا غالب مسيحيان در تاريخ، قائل به تعدد ساحت وجودي انساني بوده‌اند، معتقدند: اعتقاد تاريخي در مسيحيان مبني بر وجود ساحت غيرمادي، بيش از انكه معلول متن كتاب مقدس باشد، نتيجه ترجمه‌هاي ضعيف، خصوص ترجمه سبعينيه است.
    در حدود سال 277ق. ترجمة كتب عهد عتيق به يوناني آغاز شد. مهم‌ترين ترجمه يوناني عهد عتيق، ترجمه سبعينيه است كه توسط هفتاد و دو مترجم، در اواسط قرن سوم قبل از ميلاد انجام شد و به نوعي، ملكه ترجمه‌هاي كتاب مقدس به‌شمار مي‌رود(شمس، 1389، ص 169ـ170). اين ترجمه، اگرچه ابتدا فقط توسط يهوديان يوناني زبان(هلنيست) مورد استفاده قرار گرفت، اما در ادامه كليساي مسيحي نيز آن را مرجع خود قرار داد و از آن حمايت كرد. در فرايند ترجمه عهد عتيق به يوناني، اصطلاحات اصيل آرامي و عبري، ابتدا به يوناني ترجمه شدند و سپس، گمان شد معناي آنها همان است كه فيلسوفان يوناني از آنها اراده مي‌كنند. نمونه روشن اين امر، كلمه «عبري» (nephesh) است كه در ترجمه سبعينيه به (psyche) و بعدها در انگليسي به (soul)، يعني روح ترجمه شد. درحالي‌كه امروزه توافق گسترده‌اي وجود دارد كه واژه عبري(nephesh)، كه در آيات مختلف به(soul) ترجمه شده(ر.ك: مزامير7: 1ـ2؛ 22: 20؛ 35: 7)، با آنچه بعدها مسيحيان از واژه(soul) اراده كرده‌اند، به يك معنا نيست؛ چراكه در اكثر اين موارد، اين واژه صرفاً به تماميت شخص زنده اشاره دارد و نه اينكه تنها بخشي از او مدنظر باشد(مورفي، 1391، ص 33ـ36).
    2. ديدگاه كليساي غرب
    ديدگاه تقليل‌گرايانه دوم، مربوط به الهي‌دانان كليساي واتيكان است كه در ضمن اعتقاد به تك‌ساحتي نبودن انسان، معتقدند: نفس و روح از ديدگاه پولس در حقيقت، امري واحد است و او انسان را دوساحتي مي‌داند. اين كليسا، با استناد به عهد عتيق(پيدايش2: 7) معتقد است: شخص بشري به طور همزمان موجودي جسماني روحاني است. در اين ميان، لفظ «نفس» در كتاب مقدس، اغلب به حيات بشر و يا كل شخص بشر اشاره دارد (متي 16: 25ـ26؛ يوحنا 15: 13؛ اعمال رسولان 2: 41). نفس دروني‌ترين و در عين حال، ارزشمندترين چيز در انسان است كه به واسطه آن، انسان به نحو خاصي صورت خدا مي‌شود. به طور خلاصه، نفس بر مبدأ روحاني انسان دلالت دارد(بايرن و هولدن، 1393، ص 135، ش 363). به ديگر سخن، كليسا معتقد است: اگرچه در بيان پولس، نفس از روح جدا آمده است، اما اين تمايز موجب ثنويت در نفس نمي‌شود. كلمه «روح»، در حقيقت حاكي از اين است كه انسان از زمان خلقت، رو به سوي غايت فراطبيعي داشته است و نفس او مي‌تواند، ترفيع يابد و با خدا متحد شود(همان، ص 136، ش 367).
    مي‌توان برداشت كليسا از تمايز پولس را اين‌گونه تكميل كرد كه وي با اين تمايز و آوردن كلمه «روح»، بعد ارتباط انسان با خداوند را به طور ويژه‌تري برجسته كرده است؛ به‌گونه‌اي كه نفس به عنوان يك حقيقت غيرمادي تكامل يافته و با خداوند متحد شود. روشن است كه اين اتحاد از ديدگاه كليسا، اتحاد با عيسي به‌منزله خداي پسر است. كليسا در همين راستا، ديگر كلماتي را كه اشاره به ابعاد گوناگون انسان دارد، جداي از نفس نمي‌داند. براي مثال، معتقد است: كلمه «قلب»، به معناي مورد تاييد در كتاب مقدس(ارميا31: 33؛ تثنيه6: 5؛ لوقا8: 15؛ روميان5: 5)؛ يعني اعماق هستي انسان و مركز تصميم‌گيري شخص له يا عليه خدا، مورد تأييد و تأكيد كليساست(همان، ش 368). مسيحياني كه معتقد به يگانگي نفس و روح هستند، استدلالاتي از كتاب مقدس نيز بر اين امر اقامه نموده‌اند(تيسن، بي‌تا، ص 156ـ157). مهم‌ترين اين دلايل عبارتند از:
    1. بر اساس سفر پيدايش، خداوند پس از خلق جسم، تنها يك روح حيات در انسان دميد و صحبت از واقعيت سومي در ميان نبود: «خداوند خدا پس آدم را از خاك بسرشت و در بيني وي روح حيات دميد و آدم نفس زنده شد»(پيدايش2: 7). همچنين، در عباراتي از كتاب مقدس، ظاهراً جان(نفس) و نفخه خدا، يعني روح داراي يك معنا مي‌باشد. ايوب مي‌گويد: «به حيات خدا كه حق مرا برداشته و به قادر مطلق، كه جان مرا تلخ نموده است كه مادامي كه جانم در من باقي است و نفخه خدا در بيني من است يقيناً لب‌هايم به بي‌انصافي تكلم نخواهد كرد و زبانم به فريب تنطق نخواهد نمود.(ايوب 27: 2ـ4)؛ «جان او را از حفره نگاه مي‌دارد و حيات او را از هلاكت شمشير»(ايوب 33: 18).
    2. در بعضي آيات، كلمات «نفس» و «روح»، به جاي يكديگر به كار برده شده‌اند: «عيسي باز به آواز بلند صيحه زده، روح را تسليم نمود»(متي27: 50)؛ وچون مهر پنجم را گشود، در زير مذبح ديدم نفوس آناني را كه براي كلام خدا و شهادتي كه داشتند كشته شده بودند(مكاشفه6: 9).
    3. در كتاب مقدس، نفس و روح، براي حيوانات هم به كا رفته است. همان‌طور كه در آنها، بعد سومي ثابت نشده است و نفس و روح آنها يكي است، در انسان هم همين‌طور است. به عبارت ديگر، تغاير بين نفس و روح در انسان، همانند حيوان اعتباري است: «كيست روح انسان را بداند كه به بالا صعود مي‌كند يا روح بهائم را كه پايين به سوي زمين نزول مي‌نمايد؟»(جامعه3: 21)؛ «و دومين پياله خود را به دريا ريخت كه آن به خون مثل خون مرده مبدل گشت و هر نفس زنده از چيزهايي كه در دريا بود بمرد»(مكاشفه16: 3).
    4. در كتاب مقدس از يك‌سو، روح به خداوند(اشعيا 42: 1، عبرانيان 10: 38) و از سوي ديگر، بالاترين مقامات و رتبه‌ها، به نفس نسبت داده شده است(مرقس12: 30، لوقا1: 46: 19؛ يعقوب 1: 21، عبرانيان: 6: 19). اين امر نشانه يگانگي نفس و روح است.
    5. در كتاب مقدس، بدن به اضافه نفس يا روح، تماميت انسان را تشكيل مي‌دهند. اين امر نشان مي‌دهد كه نفس و روح، هر دو يكي هستند و در كنار بدن، انسان را تشكيل مي‌دهد. «و از قاتلان جسم كه قادر بر كشتن روح نيستند بيم نكنيد، بلكه از او بترسيد كه قادر است بر هلاك كردن روح و جسم را نيز در جهنم.(متي10: 28)؛ زيرا من هرچند در جسم غائبم، اما در روح حاضرم و الان چون حاضر، حكم كردم در حق كسي كه اين را چنين كرده است(اول قرنتيان 5: 3). اين دو آيه در مورد روح بود. در مورد نفس هم آياتي وجود دارد كه از دست دادن نفس به منزله از دست دادن همه چيز است؛ «زيرا شخص را چه سود دارد كه تمام دنيا را ببرد و جان خود را ببازد؟ يا اينكه آدمي كه چه چيزي را فداي جان خود خواهد ساخت؟»(متي16: 26)؛ «زيرا كه شخص را چه سود هر گاه تمام دنيا را ببرد و نفس خود را ببازد؟ و يا آنكه آدمي چه چيز را به عوض جان خود بدهد؟»(مرقس8: 36و37).
    ب. رويكرد تثبيتي
    اين رويكرد، كه بيشتر به كليساي شرق اختصاص دارد، معتقد است: ساحت غيرمادي انسان، داراي تعدد و تغاير حقيقي است و نفس و روح با هم تفاوت جوهري دارند. اين تغاير، بر اساس تقسيم انسان بر سه مرحله نباتي، حيواني و عقلاني است. بر اين اساس،‌انسان داراي سه قسمت متفاوت يعني بدن، نفس و روح است. بدن، قسمت مادي ما را تشكيل مي‌دهد و نفس(جان)، قسمت حيواني و روح هم قسمت عقلاني ماست. عده‌اي معتقدند: «روح» قسمت ابدي ما است. اين گروه بر اين باورند كه به هنگام مرگ، بدن به خاك برمي‌گردد و نفس نيز از بين مي‌رود. تنها روح باقي مي‌ماند تا در روز قيامت به بدن بازگردد(تيسن، بي‌تا، ص 157). براي اين نظريه، شواهدي از كتاب مقدس ارائه شده است كه عمدتاً مبتني بر ظاهر عبارات پولس است. بنابر آنچه كه در عبارت پولس در تسالونيكيان(5: 23) گذشت، ظاهر كلام وي نشان از سه‌گانگي ساحت انساني دارد. همين موضوع، در عبرانيان4: 12 نيز يافت مي‌شود، به‌گونه‌اي‌كه پولس نفس، روح، مفاصل و مغز را به صورت جداگانه بيان مي‌كند؛ «زيرا كلام خدا زنده مقتدر و برنده‌تر است از هر شمشير دو دم و فرورونده تا جدا كند، نفس و روح و مفصل و مغز را و مميز افكار و نيت‌هاي قلب است». ازآنجاكه جدايي و تفكيك مفصل و مغز، امري بديهي و وجداني است، نشان از اين دارد كه ديگر قسيم‌ها؛ يعني نفس و روح نيز اموري مجزا و مستقل از هم هستند.
    پولس، در رساله اول قرنتيان از سه قسم نفساني، جسماني و روحاني سخن مي‌گويد. همچنين، بايد افزود كه در آية مربوط به خلق انسان «خداوند خدا پس آدم را از خاك زمين بسرشت و در بيني وي روح حيات دميد و آدم نفس زنده گشت»(پيدايش2: 7). اين آيه، به طور قطعي بيان نمي‌كند كه خداوند انسان را تنها از دو قسم خلق نمود، بلكه در نسخه عبري كتاب مقدس، عبارت «روح حيات» به صورت جمع آمده است كه حداقل دلالت بر ساحات سه‌گانه دارد(تيسن، بي‌تا، ص 157). در مقابل، نظريه كليساي غرب كه مي‌گفت: نفس و روح در كلام پولس در حقيقت اشاره به يك چيز است، چدويك(chadwick) در مقاله‌اي با عنوان «پولس و فيلون اسكندراني» معتقد است: پولس در نامه‌هاي خود به قرنتيان، شير و نان را كه با توانايي‌هاي معنوي مختلف متناظر است، با تضاد ميان نفس و روح مقايسه كرده است(گندمي‌نصرآبادي، 1386، ص 131).
    از جهت تاريخي، سه‌گانگي ساحت‌هاي انساني در انديشه‌هاي والنتاين‌ها، كه هم‌عصر با مسيحيت است نيز يافت مي‌شود. چه‌بسا پولس اين تفكر را از آنها اخذ كرده باشد. در انديشه گنوسي، براي تبيين آفرينش عالم، كه شر و نقص جزء لاينفك آن است، به نظرية صدور و وجود وسايط متوسل شدند (در مكاتب سوري ـ اسكندراني) و يا دو سرچشمه جداگانه و مجزا براي خير و شر در نظر گرفته‌اند كه از ازل، در تضاد با يكديگر بوده‌اند.
    (در مكاتب ايراني يا شرقي)، بر طبق نظريه صدور يا فيض، تمامي موجودات ناشي از مبدأ واحدند كه به طريق تجلي و انبعاث از آن مبدأ صادر مي‌شوند و در پايان نيز به همان مبدأ بازمي‌گردند. در اين ميان، يكي از مهم‌ترين گروه‌هاي گنوسي والنتاين‌ها بودند كه معتقد بودند: خداوند متعال از ازل طرح همه چيز را از وجود خويش در افكنده و در جريان فيض، مجموعه‌اي از موجودات، در پسِ يكديگر پديد آمده‌اند. اين موجودات، كاملاً روحاني، تجليات خداوند(اِاُن‌ها) هستند كه از ذات خداوند دائماً به بيرون افاضه مي‌شوند و مجموعه‌اي از آنها، ملأ اعلي يا پله روما را مي‌سازندكه عالم روحاني و معنوي است و از عالم مادي كاملاً جداست(اسكت، 1958، ص 48).
    در انديشه گنوسي، عامل پيدايش جهان مادي، كه آكنده از پليدي و فساد است، خطا، گناه و يا نقص يكي از اِاُن‌ها بوده است. جهان نه ساخته و پرداخته خداوند متعال، بلكه مخلوق قدرت يا قدرت‌هاي مادون خداوند(آرخون‌ها) است(مكرا، 1967، ص 525). از ديدگاه والنتيني، منشأ پيدايش كيهان، هبوط اِاُن حكمت(سوفيا) و سپس، نجات اوست. سوفيا، براي آنكه صرفاً از طريق انديشه، پدر يعني خداي متعال را بشناسد، از جهان كامل پله روما جدا شد. در نتيجه، گرفتار جهل و رنج گرديد. سپس، از اعمال خود توبه نمود و شروع به استغاثه نمود. پدر از سر لطف مسيح را به سوي او فرستاد تا به واسطه مسيح، معرفت نسبت به پدر را كسب كند. سقوط سوفيا، توبه و نجات او موجب پيدايش اجزاي سه‌گانه جهان شد:
    1. ماده؛ از رنج سوفيا سرچشمه گرفته و سهمي از نجات ندارد.
    2. نفس؛ از توبه سوفيا سرچشمه گرفته و واسطه ميان روح و ماده است. ويژگي نفس، آزادي اراده است و استعداد جزئي از نجات را دارد.
    3. روح؛ از معرفت سوفيا ناشي مي‌شود و مقدر است كه نجات يافته و به همراه سوفيا و مسيح، دوباره به حضور خداوند برسد.
    جهان قلمرو آرخون‌ها، شبيه به زنداني بزرگ است كه دروني‌ترين سياهچال آن، زمين است كه صحنة حيات انسان مي‌باشد. اين جهان، توسط هفت سپهر محصور شده است كه جايگاه آرخون‌ها است. آرخون‌ها، در مجموع بر جهان حكم مي‌رانند و هريك، منحصراً در سپهر خود زندان‌بان عالم هستي است(توناس، 1963، ص 44). از ديدگاه والنتاين‌ها، وجود انسان(عالم صغير) نيز همچون عالم كبير، مركب از سه جوهر ماده(جسم)، نفس (جان حيواني) و روح( روان) است. اما در اصل، دو منشأ اين‌جهان و آن‌جهاني دارد. نه‌تنها جسم، كه نفس نيز مخلوق آفرينندگان جهان مادي است. آنها جسم انسان را به صورت نخستين، نمونه انساني درآورده و با قواي نفساني به او جان بخشيدند. انسان از طريق جسم و نفس، جزئي از جهان است. روح آدمي، كه آن را اخگر مي‌خوانند، خود بخشي از وجود الهي است كه از ملكوت خداوند هبوط كرده، به اين عالم خاكي درآمده است و در سراسر جهان مادي پراكنده است. هدف آرخون‌ها از خلقت جسم انسان، بوده است كه از طريق جسم، روح را در اسارت نگاه دارند. همان‌طور كه در عالم كبير، انسان توسط هفت سپهر محصور گرديده، در عالم صغير(وجود انسان) نيز روح توسط هفت بند نفس، كه منشأ و سرچشمه آنها آرخون‌ها هستند، محصور گرديده است. روح در اين حالت، با اسارت گرفتار و مستغرق در نفس و جسم، بي‌خبر از خويش، بي‌حس و در خواب است و از خود بي‌خود گشته است(رابينسون، 1984، ص 349ـ361).
    نقد و بررسي
    در مقايسه اين دو رويكرد، كه هريك در تفسير سخن پولس به نفع خود است، به نظر مي‌رسد تحليل فيزيكاليست‌ها غيرواقع‌بينانه‌تر از ساير نظريات است. اثبات ادعاهايي مبني بر تك‌ساحتي بودن انسان، حداقل از ديدگاه عهد جديد، بخصوص نامه‌هاي پولس چندان آسان نيست. در عهد عتيق، انسان موضوع قابل‌توجهي نيست؛ زيرا به‌رغم اشارات مختصري كه به روح انسان و شباهت وي به خداوند شده است، اين كتاب، فاقد مباني روشن انسان‌شناسي است. با اين حال، در عهد عتيق و آثار تلمودي هم نيروهاي غيرمادي انسان، در مراتب و عناوين مختلفي معرفي شده است. برخي آن را تشكيل شده از نِفِش يا همان نفس(nefesh)، روئح يا همان روح(ruah) و نِشَمه يا همان جان(neshamah) مي‌دانند. برخي ديگر به اين سه، يحيده(yehidah) به معناي يگانه وحَيه(hayyah)، به معناي زنده را نيز افزوده و قواي نفساني انسان را پنج‌گانه انگاشته‌اند(جلالي‌مقدم، 1384، ص 143).
    در عهد جديد، بخصوص نامه‌هاي پولس، به ماهيت انسان و دوگانگي منشأ و فرجام جسم و روح توجه ويژه‌اي شده است. در اناجيل چهارگانه، آياتي نشان از نوعي انسان‌شناسي دوگانه‌انگارانه دارد (متي10: 28؛ لوقا16: 19ـ31 و23: 39ـ43). براي نمونه، در انجيل يوحنا به صراحت تمايز ميان روح و بدن ديده مي‌شود، به‌گونه‌اي‌كه عيسي در گفت‌وگو با نيقوديموس(از روحانيون بزرگ يهودي) مي‌گويد: «آنچه مي‌گويم عين حقيقت است. تا كسي از آب و روح تولد نيابد، نمي‌تواند وارد ملكوت خدا شود. زندگي جسماني را انسان توليد مي‌كند، ولي زندگي روحاني را روح خدا از بالا مي‌بخشد. پس تعجب نكن كه گفتم بايد تولد تازه پيدا كني»(يوحنا3: 5ـ7). تمايز ميان جسم و ساحت غيرمادي، در نامه‌هاي پولس برجسته‌تر است. او در نامه به قرنتيان مي‌نويسد: «در اين بدن فعلي مي‌ناليم و سخت مشتاقيم كه خانه آسماني خويش را به روي آن منزلگه دگر، دربركنيم؛ چراكه ما را بايد جامه بر تن بيابند و نه عريان»(دوم قرنتيان 5: 1ـ10). همچنين او به تمايز روح و جسم و حضور خود در بهشت، در خلال مكاشفه‌اي كه براي وي حاصل شده است، اشاره مي‌كند(دوم قرنتيان 12: 2ـ4). پولس، در نامه به مسيحيان شهر فيليپ، به مفهوم «زندگي پس از مرگ» و تولد دوباره صراحتاً اشاره كرده، و مي‌گويد: «اما سرمنزل اصلي ما آسمان است كه نجات‌دهنده ما، عيسي مسيح خداوند نيز در آنجاست؛ و ما چشم به راه او هستيم تا از آنجا بازگردد. او به هنگام بازگشت خود، اين بدن‌هاي فاني ما را دگرگون خواهد ساخت و به شكل بدن پرجلال خود در خواهد آورد»(فيليپيان3: 20 و 21).
    پولس، در تصريح خود مبني بر تك‌ساحتي نبودن انسان، صرفاٌ به تمايز در گفتار اكتفا نكرده، و براي بُعد جسماني انسان خصوصياتي قائل است كه بعد غيرجسماني از آن مبراست و به روشني تمايز ميان بعد جسماني(تن) و غيرجسماني(نفس ـ روح) را نشان مي‌دهد. مهم‌ترين اثر ذاتي جسم از ديدگاه پولس، مرگ و رنج است. او در فقرات متعدد، به صراحت بيان مي‌كند كه مرگ و درد و بيماري، از لوازم طبيعي و عادي بدن خاكي انسان است. آدم نيز از خاك آفريده شد و بدن خاكي قابليت حيات جاودانه را ندارد(اول قرنتيان15: 42ـ50و53).
    همان‌طور كه گذشت، فراز پانزدهم از اولين نامه پولس به قرنتيان، مهم‌ترين دليل فيزيكاليست‌ها براي تك‌ساحتي دانستن انسان است. در اين قسمت از نامه، پولس خطاب به كليساي قرنتيان، رستاخيز جسم را به رستاخيز عيسي پيوند زده، معتقد است: كسي كه رستاخيز جسماني را نپذيرد، مانند اين است كه رستاخيز عيسي را نپذيرد و اصلاً مسيحي نيست. در نقد اين استدلال ابتدا بايد توجه داشت كه، باب پانزدهم اين نامه، با ساير ابواب آن سازگار نيست. همين امر فرضيه اصيل نبودن آن را تقويت مي‌كند. درحالي‌كه در اين نامه، از مسائلي واقعي يك جامعه مانند ازدواج، رفتار جنسي، كشمكش و دادخواهي، فاصله طبقاتي ميان ثروتمند و فقير و شيوه‌هاي پرستش و به‌طوركلي، دربارة رفتارهايي سخن مي‌گويد و به يك‌باره در پايان، درباره يك باور و تقاضاي پولس براي اعتقاد به رستاخيز مردگان پايان مي‌يابد. ازاين‌رو، بسياري از مفسران اين استدلالات پاياني پولس را داراي تناسب اندكي با بقيه نامه مي‌دانند(ميتچل، 1992، ص 51). به علاوه، صحبت‌هاي پولس مبني بر جسماني بودن رستاخيز، با تعبير مهم او مبني بر اينكه جسم و خون نمي‌توانند از ملكوت خدا بهره‌مند شوند(اول قرنتيان15: 50)، تقابل صريح دارد. به نظر مي‌رسد، پولس در حالي براي رستاخيز جسم دليل مي‌آورد كه نمي‌تواند اين جسم را به دقت توصيف كند؛ گو اينكه وي بين سازگار كردن مسيحيان سطح پايين و اميدهاي آخرالزماني آنان و مسيحيان سطح بالاتر، كه تحت تأثير فلسفه و افكار يوناني ـ رومي معاصر بودند، سردرگم مانده است(مارتين، 1995، ص 130). افزون بر اين، مي‌توان گفت: اعتقاد به رستاخيز جسم، دليل بر نفي بعد غيرجسماني نيست. چه‌بسا پولس در برابر كساني كه تنها به رستاخيز روحاني اعتقاد داشته‌اند، مفهوم «اعتقاد جسماني» را با تمسك به رستاخيز عيسي مطرح كرده است، تا بگويد رستاخيز تنها روحاني محض نيست.
    به نظر مي‌رسد، پولس در اصل نگاه بدبينانه به جسم، متأثر از گنوسي‌هاست. در اعتقادات گنوسي، انسان جايگاه برجسته‌اي دارد. او كه از جسم، روح و جان آفريده شده است، خاستگاهي دوگانه دارد: يكي منشأ مادي و ديگري روحاني. طبق برخي متون گنوسي، جسم انسان را صانع آفريده است و روح او از واحد متعال نشئت گرفته است. بدين‌ترتيب، در روح انسان بارقه‌اي از انوار الهي وجود دارد كه در جسم مادي گرفتار شده است. در واقع، تاريخ اسطوره‌اي جهان با اسارت روح در ماده آغاز مي‌شود، به‌گونه‌اي‌كه صانع به هنگام آفرينش انسان، به فرشتگانش گفت: «انسان را بر صورت خود خواهم آفريد تا صورتش نور مرا بر من بتاباند»(والدستن، 1984، ص 165). اسارت روح در ماده، نسل به نسل تداوم مي‌يابد و تنها با آمدن منجي روح، اين زنجيره اسارت متوقف خواهد شد. با اين حال، اين تأثيرپذيري تام و كامل نيست و تفاوت‌هايي نيز بين اعتقادات پولس و گنوسي‌ها وجود دارد. پولس، اگرچه نگاه بدبينانه به جسم دارد، ولي آن را ذاتاً شر نمي‌داند؛ چراكه معتقد است خدا آن را خلق كرده است، نه اهريمن. و همچنين، پسر او يعني حضرت عيسي نيز بايد جسم به خود بگيرد و نجات را فراهم كند! حال آنكه، اگر جسم ذاتاً بد بود، تجسد فرزند خدا معنا نداشت. پولس، نگاه بدبينانه خود نسبت به جسم را به تفصيل با قرنتيان در ميان مي‌گذارد(اول قرنتيان، 15: 42ـ50). درحالي‌كه روح انسان، اصيل و جاودانه بوده و مبراي از درد و رنج است(اول قرنتيان5: 5). همچنين مي‌توان آزادي و گفت‌وگوي آزادانه نفس خالص و جداي از جسم را با خدا در نامه به كولسيان مشاهده كرد.
    اگرچه تك‌ساحتي نبودن انسان از ديدگاه پولس امري روشن است، اما تمايز ميان ابعاد غيرمادي آن، مانند روح و نفس مبهم بوده، نمي‌توان براي مجزا بودن اين دو، استدلالات و يا شواهد صريحي را از كلام پولس استخراج كرد. مواردي هم كه قائلان به تمايز نفس و روح، از نامه‌هاي پولس بيان كرده‌اند، صراحت در اين امر نداشته و چه‌بسا مقصود از ذكر بدن و نفس و روح، اشاره به كل شخصيت انسان باشد. اين‌گونه ادبيات در كتاب مقدس كم نيست. براي نمونه، حضرت عيسي در گفت‌وگو با مرد كاتب گفت: «خداوند خداي خود را به تمامي دل و تمامي جان و تمامي خاطر و تمامي قوت خود محبت نما»(مرقس12: 30). اين سخن، به اين معنا نيست كه انسان داراي چهار جزء مجزاست، بلكه عيسي مسيح براي تأكيد بر اينكه با تمام وجود خدا خوانده و عبادت شود، عبارت را اينچنين بيان كرده است. همچنين در نامه پولس به عبرانيان «زيرا كلام خدا زنده مقتدر و برنده‌تر است از هر شمشير دو دم فرورونده تا جدا كند نفس و روح و مفصل و مغز را و مميز افكار و نيت‌هاي قلب است»(عبرانيان4: 12)، مقصود اين است كه كلام خدا تا عمق جان فرو مي‌رود و هستي انسان در برابر آن، خاضع است. حتي در مهم‌ترين شاهد سه‌گانه انگاران، يعني نامه پولس به تسالونيكيان؛ «اما خود خداي سلامتي، شما را بالكل مقدس گرداند و روح و نفس و بدن شما تماماً بي‌عيب محفوظ باشد در وقت آمدن خداوند ما عيسي مسيح»(اول تسالونيكيان5: 23). همچنين به صراحت اشاره به جدايي ذاتي نفس و روح نداشته، اين امر مي‌تواند به جدايي عملي و كاربردي تفسير شود(تيسن، بي‌تا، ص 157). سرانجام آنچه كه ظاهر كلام پولس مي‌رساند، اين است كه انسان تك‌ساحتي نيست و فراتر از جسم، بعدي غيرمادي هم دارد. البته اين بعد غيرمادي، ممكن است داراي كاربردهاي مختلف باشد، به‌گونه‌اي‌كه مي‌توان گفت نفس(جان) در انسان‌شناسي پولس، اشاره به بعد تصور و درك انسان مي‌باشد. روح نيز اشاره به وجدان و بُعد عاطفي او دارد. ساحت غيرمادي انسان، دو بعد دارد كه گاه متمايز به نظر مي‌رسند و متحد بوده، به تمام حقيقت متعالي انسان اشاره مي‌كند.
    نتيجه‌گيري
    ازآنجاكه مسيحيت در عرصه‌هاي گوناگون، تحت تأثير انديشه‌هاي پولس قرار دارد، انسان‌شناسي پولسي هم يكي از موارد مهم براي تحقيق و بررسي مي‌باشد. انديشه‌ها و نظريات پولس را مي‌توان از نامه‌هاي متعدد او در عهد جديد به دست آورد. جريانات مختلفي كه در تاريخ براي شناخت ساحت‌هاي وجودي انسان پديد آمده‌اند، هريك سعي نموده‌اند نامه‌ها و عبارات پولس را در راستاي انديشه خود تفسير نمايند. ازاين‌رو، هريك از تك‌ذات‌انگاران، دوگانه‌انگاران و سه‌گانه‌انگاران، با بررسي‌هاي تفسيري و گردآوري شواهدي، سعي نموده‌اند نظر خود را همان نظر پولس و انسان‌شناسي مسيحي معرفي نمايند. با اين‌حال، آنچه از متن عهد جديد و رساله‌هاي پولس از يك‌سو، و همچنين برخي شواهد تاريخي مبني بر معاصرت فرقه‌هاي گنوسي، با مسيحيان نخستين و همچنين تأثيرپذيري پولس از فلاسفه يوناني و تبليغ او در ميان يوناني زبانان برمي‌آيد، اين است كه پولس به غير از جسم، ساحت ديگري نيز براي انسان قائل است كه بر خلاف جسم، فاني نبوده و هيچ‌گاه از بين نمي‌رود. به علاوه، داراي آثار و كاربردهاي مختلفي است كه جسم از انجام آنها عاجز و ناتوان است. در عين حال، پولس جسم و تن را داراي شرّ ذاتي نمي‌داند. لذا در سخنان خود سعي مي‌كند تعادلي ميان جسم و روح برقرار كرده، و تجسد عيسي را دليلي بر شرّ نبودن ذاتي جسم بداند. فراتر از تقسيم انسان به دو ساحت جسم و غيرجسم، تقسيم‌بندي‌هاي ساحت غيرجسماني در كلام پولس به روشني بيان نشده است. با اينكه پولس در برخي فقرات نامه‌هاي خود، بين نفس و روح تفكيك قائل شده است، اما ديگر شواهد كتاب مقدس و ساير فقرات نامه‌هاي پولس، تمايز جوهري ميان اين دو را تأييد نمي‌كند. براين‌اساس، مي‌توان گفت: پولس صرفاً به ابعاد و كاركردهاي مختلف ساحت غيرجسماني اشاره نموده است و قصد معرفي ساحت‌هاي جديد و مجزايي از وجود انسان را نداشته است. به عبارت ديگر، از ديدگاه او، نفس داراي كاربردهاي مختلفي است كه بر اساس تفاوت كاربرد به روح، قلب، اراده، وجدان و ساير اسامي ناميده مي‌شود. و اين امر، دليل بر تغاير ذاتي و جوهري آنها نيست.

    References: 
    • استيد، كريستوفر، 1387، فلسفه در مسيحيت باستان، ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني، قم، مركز مطالعات اديان و مذاهب.
    • اكبري، رضا، 1382، جاودانگي، قم، بوستان كتاب.
    • اگريدي، جوآن، 1377، مسيحيت و بدعت‌ها، ترجمه عبدالرحيم سليماني، قم، طه.
    • بولتمان، رودولف، 1382، متفكران مسيحي، ترجمه انشاء الله رحمتي، تهران، گام نو.
    • بايرن، پيتر، و هولدن لسلي، 1393، تعاليم كليساي كاتوليك، ترجمه احمدرضا مفتاح و ديگران، قم، اديان و مذاهب.
    • تعاليم كليساي كاتوليك، 1393، ترجمه احمدرضا مفتاح و ديگران، قم، اديان.
    • تيسن، هنري، بي‌تا، الاهيات مسيحي، ترجمه ط.ميكائليان، تهران، حيات ابدي.
    • جلالي مقدم، مسعود، 1384، كرانه‌هاي هستي انسان در پنج افق مقدس، تهران، اميركبير.
    • دورانت، ويل، 1371، تاريخ تمدن، ترجمه ابوالقاسم طاهري، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.
    • ژيلسون، اتين، 1366، روح فلسفه قرون وسطي، ترجمه علي داوودي، اول، تهران، علمي فرهنگي.
    • سترز، كلودي، 1389، رستاخيز جسم در يهوديت و مسيحيت نخستين، ترجمه سعيد كريم‌پور، قم، اديان.
    • شمس، محمد، 1389، سير تحول كتاب مقدس، قم، بوستان كتاب.
    • كتاب مقدس، نشر ايلام
    • گندمي نصرآبادي، رضا، 1386، «تأثير فيلون بر عهد جديد»، قبسات، ش43، ص 129ـ146.
    • مورفي، ننسي، 1391، چيستي سرشت انسان(نگاهي از منظر علم، فلسفه و الهيات مسيحي)، ترجمه علي شهبازي و سيدمحسن اسلامي، قم، اديان و مذاهب.
    • ميلر، ويليام مك الوي، 1981م، تاريخ كليساي قديم در امپراتوري روم و ايران، تهران،‌حيات ابدي.
    • ناس، جان بي، 1375، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، علمي و فرهنگي.
    • هادي‌نا، محبوبه، 1390، ريشه‌هاي الهيات مسيحي در مكاتب گنوسي و افلاطوني ميانه، قم، اديان و مذاهب.
    • الياس، بولس، 1962م، يسوع المسيح، بيروت، بي‌نا.
    • يسوعي، سيد اروس، 1989م، مدخل الي رسائل القديس بولس، بيروت، دار المشرق.
    • ALFRED l.Ivry, 2006, Soul in: Encyclopedia Judaica.second edition,V19, Macmillan, New York.
    • Bultmann, Rudolf, 1951, Theology of the New Testament, Scribne, New York.
    • Gundry, Robert.H, 1987, Soma in Biblical Theology: With Emphasis on Pauline Anthropology, Zondervan Press, MI.
    • JamesD.G. Dunn, 1998,The Theology of the Apostle Paul(Grand Rapids,MI:Eerdmans.
    • Kullman,Oscar, 1958, Immortality of the Soul or Resurrection of the Dead?, Macmillan, New York.
    • Macrae, G.W., 1967, Gnosticism, in New Catholic Encyclopedia, V.6, New York.
    • Martin, Dale, 1995, The Corinthian Body, New Haven, Yale.
    • Mitchel, Margaret, 1992, Paul and the Rhetoric of Reconciliation, Louisville, Westminster / John Knox.
    • Roinson, Tames, 1984, Teaching of Silvanus,in: The Naj Hammadi Library in English, Layton, Leiden, Brill.
    • Scott, E.F. 1958, Gnosticism, in: Encyclopedia of Religion & Ethics, V.6, Ed.Temes Tlastings, New York.
    • The Apocryphon of John, 1984, The Nag Hammadi Library in English, New York, Leiden.
    • Tonas,Hans, 1963, The Gnostic Religion, The Massage of the Alien God and The Beginning of Christianity, Boston, Beason press.
    • Waldstein, Micheal, 1984, The Apcryphon of John, Netherlands, Brill.
    • Wright, N.T., 2011, Mind, Spirit, Soul and Body: All for One and One for All Reflections on Paul’s Anthropology in his Complex Contexts, in Main Paper, Fordham University,New York.
    • Wright, N.T., 2003, The Resurrection of the Son of God, Minneapolis, Fortress.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    صالح، سیدمحمدحسن.(1396) انسان شناسی پولسی و ساحت های وجودی انسان. فصلنامه معرفت ادیان، 8(3)، 113-128

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سیدمحمدحسن صالح."انسان شناسی پولسی و ساحت های وجودی انسان". فصلنامه معرفت ادیان، 8، 3، 1396، 113-128

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    صالح، سیدمحمدحسن.(1396) 'انسان شناسی پولسی و ساحت های وجودی انسان'، فصلنامه معرفت ادیان، 8(3), pp. 113-128

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    صالح، سیدمحمدحسن. انسان شناسی پولسی و ساحت های وجودی انسان. معرفت ادیان، 8, 1396؛ 8(3): 113-128