اقتباس قصص قرآن از عهدين؛ بررسي و نقد نظريه درّه حدّاد

ضمیمهاندازه
3.pdf467.67 کیلو بایت

سال پنجم، شماره دوم، پياپي 18، بهار 1393

عليرضا حيدري / دانشجوی دكتري مدرسي معارف اسلامي دانشگاه پيام نور                  mohamadh24@yahoo.com

محمدرضا ضميري / استاديار دانشگاه پيام نور                                                 Zamiri.mr@gmail.com

محمدعلي رضايي اصفهاني / استاد جامعة المصطفي العالمية                                rezaee@quransc.com

دريافت: 25/11/1392 ـ پذيرش: 5/5/1393

چكيده

بسياري از خاورشناسان با نگاه برون‌ديني به قرآن كريم و آموزه‌های آن، بر پیش‌فرض «غیر وحیانی و غیر الهي بودن قرآن» تأكيد كرد و بسياري از تحقيقات خود را بر يافتن مصدر قرآن و قصص آن متمركز كرده‌اند. ايشان قرآن را كتابي بشري تصور كرده، آن را متأثر از ساير كتب آسماني، به‌ويژه تورات و انجيل دانسته و قصص آن را برگرفته از كتب مقدس پيشين مي‌دانند. ازجمله دلايل آنان، شباهت قصه‌هاي عهدين با قصه‌هاي قرآن كريم است. از آنجاكه پاسخ منطقي و مستدل به اين شبهات، وحياني بودن قرآن كريم را به اثبات مي‌رساند، اين مقاله برآن است با استناد به شواهد درون‌ديني ـ محتواي گزاره‌هاي تاريخي قرآن و عهدين و تمايز جلوه‌هاي هنري در قصه‌هاي قرآن با عهدين، و دلايل معتبر برون‌ديني ـ يافته‌هاي باستان‌شناسان در تأييد محتواي قصص قرآن و انكار برخي عبارات عهدين، انگاره اقتباس قصه‌هاي قرآن از عهدين را مردود اعلام كند.

كليدواژه‌ها: قرآن، قصه، خاورشناسان، تورات، انجيل.

 

مقدمه

گرچه خداوند، خود حفاظت قرآن كريم را متكفل شده و فرموده: إِنَّا نحَنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لحَافِظُون(حجر: 9)، اما صيانت معارف آن از دست برد تحريف گران فرهنگي را به ما مسلمانان واگذار كرده است. يكي از ابعاد مطالعات گسترده و موردعلاقه خاورشناسان درباره اسلام، قصص و داستان هاي قرآني است. در اين آثار، مصدر اين قصص توجه مستشرقان را به خود جلب كرده و موجب طرح شبهات و اشكالاتي از سوي آنان در اين باره شده است. به نظر مي رسد، يكي از پرحجم ترين آثار تحقيقاتي كه در ميان غيرمسلمانان براي انكار وحياني بودن قرآن و مسئله اقتباس قصص قرآن از كتب مقدس پيشين صورت گرفته است، از يوسف دره حداد (1913ـ1979)، نويسنده و كشيش مسيحي معاصر است كه در سال 1939 ميلادي رتبه كشيشي خود را از كليساي لبنان گرفته است. وي، بيش از بيست سال از عمر خويش را صرف جست وجوي شواهدي از متن قرآن براي اثبات اين نظريه نموده است (زماني، 1385، ص 143). آثار وي در اين زمينه، در سه بخش قرار مي گيرد: بخش نخست، كه با عنوان دروس قرآنية، مشتمل بر پنج كتاب است كه عبارتند از 1. الانجيل في القرآن؛ 2. القرآن والكتاب: بيئة القرآن والكتابية؛ 3. القرآن والكتاب: اطوار الدعوة القرآنية؛ 4. نظم القرآن والكتاب: اعجاز القرآن؛ 5. نظم القرآن والكتاب: معجزة القرآن.

ازاين رو، شناسايي شبهات مطرح در زمينه داستان هاي قرآن و پاسخ منطقي و مستدل به آنها، از بايسته هاي پژوهش هاي قرآني است كه از يك سو، موجب تقويت ايمان مسلمانان نسبت به آسماني بودن قرآن مي شود و از سوي ديگر، پاسخي مناسب به افراد ناآگاه و گاه مغرض است كه در پي ايجاد خدشه در الهي بودن قرآن كريم مي باشند. در اين مقاله، به اين سؤال پاسخ داده مي شود كه مصدر و منبع قصه هاي قرآن چيست؟

مفهوم شناسي قصه

كتب لغت عربي دربارة معناي لغوي قصه بحث هاي مفصلي را آورده اند كه حاصل جمع آنها چنين است: قَصَّ يقُصُّ قَصاً و قِصصاً از باب نَصَرَ ينصُر معاني بسياري دارد. از جمله برگفت، سرگذشت گفت، بريد، چيد، و اثر كسي يا چيزي را دنبال كرد (ابن منظور، 1405ق، ج 7، ص 74؛ راغب اصفهاني، 1404ق، ص 404).

طريحي در مجمع البحرين مي نويسد: قصه به معناي دنبالش برو تا بنگري چه كسي او را مي گيرد؛ كسي كه جاي پايش را دنبال مي كند و از پي او مي رود (طريحي، بي تا، ج 4، ص 179).

طبرسي در اين خصوص مي نويسد: قصه بر وزن فعله در معناي فعول، يعني مقصوص مانند كسره به معني مكسور، مصدر نوعي از مادة قَصَّ الشيءَ يقُصُّه قَصاً وقِصَصا، يعني آن چيز را پي گيري كرد، آن را بازگفت، آن را چيد و بريد، آمده است (طبرسي، 1406ق، ج 2، ص 746).

معناي اصطلاحي اين واژه را مي توان اين گونه تعريف كرد: سرگذشت و تاريخ پيشينيان، كه جست وجوگر حالات و ماجراي زندگي آنها مي باشد كه در شرح ماجرا، مطالب پشت سر هم مي آيند.

كاربرد مشتقات قصه در قرآن

به طوركلي، مادة قَصَّ 26 بار در آيات متعدد قرآن، در قالب اسم، مصدر و يا فعل به كار رفته است. كاربرد اين واژه به صورت فعلي، به معناي بيان و تبيين است، چنان كه طريحي (بي تا، ج 4، ص 179) و ابن منظور (1405ق، ج 11، ص 190) هر دو گفته اند كه قَصَّ به معناي بيان است.

در قرآن كريم، مشتقات كلمه قَصَّ به يكي از سه معناي محوري اشاره دارد:

1. دنباله جاي پا و اثر كسي را گرفتن: در داستان موسي از خضر مي فرمايد: ... فَارْتَدَّا عَلىَ ءَاثَارِهِمَا قَصَصًا (كهف: 64).

2. بيان نمودن، باز گفتن، حكايت كردن و برخواندن: إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيرْ الْفَاصِلِين (انعام: 57).

3. سرگذشت، داستان و ماجرا ازجمله در قضيه گريختن موسي به مدين و آشنايي وي با شعيب مي فرمايد: ...فَلَمَّا جَاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ... (قصص: 25) يا نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ... (يوسف: 3).

ازاين رو، مفهوم قصه در قرآن عبارت است از: اخبار و گزارشي كه به شكل خاصي در قرآن براي عبرت گرفتن آمده است. به عبارت ديگر، اهداف و ويژگي هاي قصه در قرآن، با اهداف و ويژگي هاي ساير قصص متفاوت است.

شبهات دره حداد در اقتباس قصص قرآن از كتب عهدين

وي سخن خود را با اين سؤالات آغاز مي كند كه آيا قرآن مشتمل بر اعجاز غيبي است؟ و آيا قصص قرآن جزو اخبار غيبي است؟ آن گاه، در پاسخ مي نويسد: قصص قرآن از اخبار غيبي نيست؛ زيرا:

1. اكثريت قصه هاي قرآن برگرفته شده از تورات و انجيل مي باشد و كتابي كه همة آموزه هاي آن برگرفته از كتب ديگر باشد، خود اعجازي در اخبار غيبي ندارد (دره حداد، 1982، ص 540، 172، 543). وي در اين زمينه و به اين دلايل استناد مي كند:

ـ قصص قرآني قبل از نزول قرآن در ميان اعراب متداول بوده است.

ـ اتصال و پيوستگي حضرت محمد صلي الله عليه و آله و عرب با اهل كتاب، دلالت بر ياد گرفتن اين قصه ها از آنها دارد.

ـ تورات و انجيل ترجمه شده به زبان عربي در دسترس عرب قبل از نزول قرآن بود.

ـ سيره محمد صلي الله عليه و آله دلالت بر علم و اطلاعات او دارد.

2. واقعيت قصه هاي قرآن، تنها تمثيلي است براي نصيحت و عبرت آموزي. هيچ واقعيت تاريخي و حقيقي ندارد. همان طور كه در اين آيه آمده است: كلاُّ نَّقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَ جَاءَكَ فىِ هَذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرَى‏ لِلْمُؤْمِنِينَ (هود:20)؛ و هر [يك‏] از اخبار بزرگ فرستادگان (الهى) را براى تو حكايت مى‏كنيم، چيزى كه به وسيله آن دلت را استوار مى‏گردانيم؛ و در اين (اخبار) حق و پند و يادآورى براى مؤمنان، به تو رسيده است‏ (دره حداد، 1982، ص 539).

ـ قصص قرآن از متشابهات قرآن است، همان طور كه سيوطي قصص قرآن را از متشابهات مي داند. لذا وقتي كل آيات قرآن بجز احكام تشريعي از متشابهات قرآن است، پس چگونه قصص و امثال و اخبار آفرينش و اخبار از روز قيامت اعجاز و واقعيت تاريخي داشته باشد (دره حداد، 1982، ص 543).

با بررسي نظرات دره حداد و ساير مستشرقان، مشخص مي شود كه آنان، در خصوص اقتباس قصص قرآن از عهدين، به دلايل ذيل استناد مي كنند:

1. قرآن تفصيل كتب مقدس پيشين (تورات و انجيل) است: يكي از دلايل دره حداد در خصوص اقتباس قصص قرآن از كتب مقدس عهدين اين مطلب است كه قرآن ترجمه عربي آنها است. وي در اين خصوص مي نويسد: اسلام و توحيدي كه قرآن از آن تبليغ مي كند، همان اسلام و توحيد برگرفته از تورات و انجيل است و افزون بر آن دو، دربردارندة نكتة جديدي نيست و فقط تفاوت در اين است كه اسلام قرآن، نسخة عربي اسلام الكتاب است كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله با زبان عربي و براي مخاطبان عرب زبان خود به تبليغ اسلام الكتاب مي پردازد. وي براي اثبات مدعاي خود، واژه هاي فصلت، مفصلا و تفصيل را كه به ترتيب در آيات ذيل مي آيد، به معناي اعربت، معربا و تعريب معنا كرده است. بدين سان، قرآن را نسخة عربي الكتاب مي داند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله، نخست آموزه هاي آن را از علماي نصارا فرا گرفته و سپس، همان را با زبان عربي به عرب ها آموخته است: وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْءَانًا أَعجْمِيًّا لَّقَالُواْ لَوْ لَا فُصِّلَتْ ءَايَاتُهُ... (فصلت: 44)؛ و اگر (بر فرض) آن (قرآن) را خواندنى مبهم (و غيرعربى) قرار مى‏داديم حتماً مى‏گفتند: چرا آياتش تشريح نشده است؟ ... هُوَ الَّذِى أَنزَلَ إِلَيْكُمُ الْكِتَابَ مُفَصَّلاً... (انعام: 114)؛ ... درحالى كه او كسى است كه كتاب [قرآن‏] را به تفصيل به سوى شما فرو فرستاده است. ... وَ تَفْصِيلَ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبّ‏ الْعَالَمِينَ (يونس: 37)؛ و شرح كتاب(هاى الهى) است؛ درحالى كه هيچ ترديدى در آن نيست، [و] از طرف پروردگار جهانيان است.

وي مي نويسد: آن بخش از قصص قرآني را كه در تورات نيست، پيامبر اسلام آنها را از تلمود فرا گرفته و در قرآن جاسازي كرده است. بنابراين، ما بايد اعجاز را در تورات و انجيل، كه از جانب خداوند نازل شده است بيابيم، نه در كتابي كه از روي آنها، توسط ورقةبن نوفل ترجمه گشته است و به حضرت محمد صلي الله عليه و آله آموزش داده است (دره حداد، 1982، ص 576، 65، 185، 351).

نقد و بررسي

1. اين دسته از آيات قرآن بيان مي كند كه همة كتاب هاي آسماني و اديان الهي، در اصول و مسايل كلي با هم مشترك هستند و دين واحدي را تشكيل مي دهند: إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْاسْلَام (آل عمران: 19). اختلاف اديان آسماني در مسائل فرعي و جزئي است كه به تناسب تكامل بشر و زندگي وي، هر دين الهي جديد، كامل تر از اديان گذشته است. به همين دليل، دين اسلام به عنوان دين خاتم، كامل ترين و جامع ترين برنامه را براي سعادت فردي، اجتماعي، دنيوي و اخروي انسان به ارمغان آورده است. بنابراين، هماهنگي قرآن با برنامة انبياي گذشته و كتب آسماني آنها در مسائل اصلي، اعم از عقايد ديني و ارزش هاي اخلاقي و مانند آن، نه تنها دليل بر اخذ از آن كتب نيست، بلكه دليل بر اين است كه اين وحي آسماني، بي ترديد از سوي پروردگار جهانيان است: وَ مَا كاَنَ هَذَا الْقُرْءَانُ أَن يُفْترَى‏ مِن دُونِ اللَّهِ وَ لَكن تَصْدِيقَ الَّذِى بَينْ‏ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتَابِ لَا رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَالَمِينَ (يونس: 37)؛ و سزاوار نيست كه اين قرآن، به دروغ، به غير خدا نسبت داده شود و ليكن مؤيد آنچه كه پيش از آن است، مى‏باشد و شرح كتاب(هاى الهى) است، درحالى كه هيچ ترديدى در آن نيست، [و] از طرف پروردگار جهانيان است.

ازاين رو، بايد گفت: هر آنچه از مسائل اصلي و اصول كلي، كه در كتب آسماني پيشين به اجمال آمده بود، در قرآن به عنوان آخرين كتاب آسماني، كه هيمنه و تسلط بر ساير كتب آسماني ديگر دارد، با تفصيل و به صورت كامل تر بيان شده است (طباطبائي، 1370، ج 10، ص 64).

2. دره حداد، با وجود اينكه خود عرب است، بدون هيچ دليلي در بيان معناي لغوي تفصيل به خطا رفته است؛ زيرا چنين معنايي در هيچ يك از كتاب هاي لغت از قديم تا به حال ذكر نشده است. معلوم نيست وي اين معنا را چگونه استنباط كرده است. حتي صاحب المنجد، كه يكي از هم كيشان اوست، به چنين معنايي اشاره نكرده است (معلوف، بي تا، ص 585).

3. اگر قرآن و قصص آن از عهد عتيق اقتباس شده و برگردان عربي تورات است، چرا اين ترجمة عربي تورات، خود را وحي مستقل الهي مي داند؟ وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْماً وَزُوراً وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً قُلْ أَنزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ غَفُوراً رَّحِيماً (فرقان: 4ـ6؛ نمل: 6؛ فاطر: 31؛ حاقه: 38ـ50).

4. اشكال مهم ديگري كه بر منطق دره حداد وارد است، در پاسخ به اين سؤال روشن مي شود كه آيا ترجمة يك متن به يك زبان ديگر، به منزله اين است كه براي مخاطبان جديد، دين جديدي عرضه داشته است؟ اگر چنين است، پس ترجمه هاي مختلف عهد عتيق و عهد جديد و ساير كتب آسماني، بايد به عنوان يك دين نوين تلقي گردد. درحالي كه چنين نيست. افزون بر اين، بايد گفت: تورات و انجيل در عصر ظهور اسلام به عربي ترجمه نشده بود و پيامبر اسلام نيز عبري نمي دانست (مغنيه، 1399ق، ص 82).

تاريخ نويسان معروف عرب، وجود ترجمه عربي كتاب مقدس در مكه و مدينه، هم زمان با رسالت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را بسيار بعيد مي دانند؛ زيرا هيچ دليل و سندي در تاريخ به ثبت نرسيده كه كتاب مقدس پيش از اسلام به عربي ترجمه شده و در دسترس مردم جزيرةالعرب باشد، بلكه تاريخ ترجمة اين كتاب ها، به سال ها پس از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله؛ يعني اواسط خلافت بني اميه مي رسد (علي، 1970، ج 6، ص 681).

بيومي دربارة ترجمه تورات و انجيل مي نويسد: تا پيش از سال 718 ميلادي، تورات به عربي ترجمه نشده بود (يعني حدود 90 سال پس از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله). افزون براين، به ترجمه انجيل هم در آن سرزمين ها، پيش از سده هاي 9 و 10ميلادي، نيازي نبوده است. كشيش شيدياك، نيز ترجمه كتاب مقدس به زبان عربي را پس از قرن يازدهم ميلادي مي داند (بيومي، 1383، ص 410).

نتيجه اينكه تورات و انجيل هنگام بعثت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، در مكه و مدينه يا اصلاً ترجمه عربي نشده بود و يا اگر ترجمه شده بود، عموم مردم به آن دسترسي نداشتند. اين واقعيتي است كه برخي خاورشناسان بر آن تأكيد دارند. گرونبام مي نويسد: يهوديان مدينه معتقد بودند كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از عهد عتيق و جديد بي اطلاع بوده است (گرونبام، 1373، ص 75).

آرمسترانگ مي نويسد: در شهر پررونق مكه در حجاز، بازرگان عرب (محمد)، نه كتاب مقدس خوانده بود و نه نامي از اشعيا، ارميا و حزقيل شنيده بود (آرمسترانگ، 1382، ص 158).

دنيز ماسون، كه شايد جامع ترين مقايسه ميان مطالب قرآن و عهدين را انجام داده است، اعتراف مي كند كه محمد صلي الله عليه و آله وحي مضمون در اسفار و انجيل را به تفصيل نمي شناخت (ماسون، 1379، ص 386).

جرهارد بوئرنيك نويسنده مقاله تأثيرگذاري و ترتيب نزول قرآن در دايرةالمعارف قرآن ليدن، اعتراف مي كند كه هيچ مجموعه اي از آثار مربوط به تورات و انجيل، به صورت مشروع يا مجعول وجود ندارد كه مبناي مستقيم و منبع اصلي قرآن باشد... و هيچ مدركي دال بر اينكه كتب مقدس عهد عتيق و جديد تا قبل از زمان محمد صلي الله عليه و آله به صورت مجموعه اي كامل يا به گونه كتاب هاي متفرقه به عربي ترجمه شده باشد، وجود ندارد (Grerhard, 2001-2006, p. 1-316).

لازم به يادآوري است كه علي رغم روايات گوناگون و گاه متناقضي كه دربارة ورقة بن نوفل نقل كرده اند، در هيچ يك از آنها مطلبي دال بر تعلم پيامبر از ورقه و انتقال برخي معارف و داستان هاي عهدين از وي به آن حضرت وجود ندارد (رشيدرضا، 1361، ص 128). به عبارت ديگر، اصلاً معقول نيست كه حضرت محمد صلي الله عليه و آله قرآن و آموزه هاي آن را از اهل كتاب بگيرد، سپس به خودشان تحويل دهد و آنان را بر سر آگاهي به اين سرگذشت ها، به مبارزه فراخواند و آنان نيز همگي سكوت كنند و پاسخ تندي ندهند (معرفت، 1387، ص 62).

در نتيجه ، همان گونه كه تصديق قرآن نسبت به كتاب هاي اصيل و واقعي پيامبران گذشته، اصالت و الهي بودن قرآن را ثابت مي كند، تفصيل دهنده بودن قرآن نسبت به كتب يادشده نيز نه تنها بر نظرية اقتباس دلالت ندارد، بلكه افزون بر هماهنگي ميان كتب آسماني در مسائل اساسي، بر جامعيت قرآن و دين اسلام و كامل تر بودن آن در مقايسه با كتب آسماني و اديان الهي پيشين دلالت دارد.

2. مشابهت قصه هاي قرآن با كتب پيشين

مشابهت قصه هاي قرآن با قصه هاي عهدين، مهم ترين مبناي فرضية اقتباس قرآن از عهدين است. بسياري از خاورشناسان با مشاهده شباهت، قرابت و نزديكي برخي قصه هاي اين كتب مقدس و قرآن كريم، حكم به اقتباس داده اند، بدون اينكه در محتوا و اهداف قصص قرآن و عهدين تأمل كنند. آنها را كاملاً بر يكديگر منطبق دانسته و پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را متهم به اخذ مطالب از كتاب هاي آسماني پيشين كرده اند (علي الصغير، 1420ق، ص 76؛ عوض، 1417ق، ص 107ـ121؛ بروكلمان، 1346، ص 26).

درحالي كه در مقايسه اي جامع ميان قصه هاي قرآن با عهدين، چهار حالت زير متصور است:

1. قصه هايي در تورات يا انجيل آمده كه نشاني از آنها در قرآن نيست. در عهد عتيق، با قصه هايي همچون دانيال نبي، يوئيل نبي، نحمياي نبي، ميكاه نبي، حيقوق نبي مواجه هستيم كه هيچ اثري از آنها در قرآن كريم نيست. در اناجيل اربعه نيز حلقاتي مانند نسب نامه حضرت عيسي (متي 1:1ـ17، لوقا 3: 23ـ38)، تعميد عيسي (متي3: 13ـ17، مرقس 1: 9ـ11، لوقا3: 21ـ22) و موارد ديگر به طور مفصل آمده است كه قرآن متذكر آنها نشده است.

2. برخي قصه ها مخصوص قرآن است و در عهدين ذكري از آنها نشده است: از جمله داستان اصحاب كهف (كهف: 9ـ26)؛ اندرزهاي لقمان به فرزندش (لقمان: 12ـ19)، قصه هاي موسي و عالم (كهف: 60ـ82).

3. برخي قصه هاي قرآن و عهدين، گرچه در عنوان با يكديگر مشترك هستند، اما برخي حلقات از آن قصه ها در قرآن كريم شرح داده شده است. درحالي كه در عهدين اين بخش ها، وجود ندارد. به عنوان نمونه، داستان آدم و حوا در قرآن و عهد عتيق (سفرپيدايش) نقل شده، اما گفت وگوي خداوند و فرشتگان دربارة خلافت آدم (بقره: 30)، فرمان الهي مبني بر سجده فرشتگان در برابر آدم (بقره: 34؛ اعراف: 11؛ ص: 72) سرپيچي از اين فرمان الهي (همان)، توبه آدم پس از نافرماني (بقره: 37؛ طه: 122) تنها در قرآن بيان گرديده، اما در تورات و انجيل اين حلقات بيان نشده است.

داستان حضرت ابراهيم در قرآن و در تورات به تفصيل سخن به ميان آمده است، اما در قرآن كريم به گفت وگوي حضرت ابراهيم با پدر و قومش و دعوت آنها به توحيد (انعام: 74ـ81) محاجة وي با نمرود (بقره: 258)، بناي كعبه به دست وي و اسماعيل (بقره: 127)، همچنين اصول دعوت حضرت ابراهيم، كه دعوت به توحيد و مبارزه با شرك و بت پرستي است، به صورت جامع پرداخته شده، اما در تورات از اين داستان ها خبري نيست.

4. تعداد ديگري از قصه ها، هم در عناوين و هم در حلقات مشترك هستند، اما هدف از بيان اين قصه ها، چگونگي شرح ماجرا، شخصيت پردازي، نتايج حاصله از بيان قصه ها، جذابيت و... در قرآن با عهدين متفاوت است. قصه هاي آدم و حوا، شجره ممنوعه، هابيل و قابيل، سرگذشت حضرت نوح، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، داستان يوسف، موسي و هارون جزو دسته چهارم هستند.

از ميان اين چهار دسته، سه دسته اول، كه ميان قصه هاي قرآن با قصه هاي عهدين تباين كلي وجود دارد، بحث اقتباس و ارتباط بي معناست. دره حداد پاسخي براي اين پرسش ها ندارد؛ زيرا اولاً، اگر قرار بود پيامبر صلي الله عليه و آله قصه هايي را كه در عهدين آمده، در قرآن جاسازي كند، چرا همة آن قصه ها را نياورده است؟ معيار انتخاب پيامبر صلي الله عليه و آله چه بوده است كه برخي قصه ها را در قرآن آورده، برخي را كنار بگذارد؟ اگر فرض كنيم قرآن كلام خدا نيست، چرا پيامبر صلي الله عليه و آله از داستان هاي نامعقول و نادرست تورات و كتب حتي يك مورد را در قرآن نياورده است؟ ثانياً، قصه هاي قرآني كه نشاني از آنها در عهدين نيست، مانند داستان حضرت صالح، هود و... را از كجا اقتباس كرده است؟ منبع و مصدر چنين قصه هايي كجاست؟

بنابراين، ادعاي يوسف حداد و امثال وي كه مي گويند: نَحن نعترف بانَّ القرآن وحي لكن بمعني انّه مقتبسٌ من الوحي (يوسف حداد، 1982، ص 540) و مي خواهند هر آنچه را كه در قرآن است، مقتبس از تورات به عنوان وحي الهي قلمداد كنند، در خصوص سه قسم اول قصه هاي قرآن مبتني بر پاسخي قانع كننده نيست.

در مورد دسته چهارم (عناوين و حلقه هاي مشترك)، گرچه اصول و پايه هاي اصلي قصه ها مشترك است، اما بايد گفت: تفاوت محتوايي و هنري ميان قصص قرآن و تورات، آن قدر زياد است كه هيچ انسان محقق منصفي نمي تواند بپذيرد كه تورات مصدري براي قصه هاي پاك و بي شائبه قرآن كريم باشد.

علّامه بلاغي در اين خصوص مي نويسد:

قرآن كريم در تاريخ نگاري، برخي از تاريخ گذشتگان را بيان مي كند كه تورات رايج نيز آنها را بيان كرده، اما تورات آنها را به همراه خرافات و مطالب كفرآميز و بدون هماهنگي متني و دروني نقل كرده، ولي قرآن آن مطالب را به شكل مهذب، و معقول و سازگار با يكديگر گزارش مي كند و در قالبي زيبا و پرفايده، كه نشانگر وحي الهي بودن آن است (بلاغي، بي تا، ص 7).

در اينجا اين سؤال مطرح مي شود كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در كدام دانشگاه و آكادمي علمي درس خوانده، و مطالعه كرده تا توانسته است اينچنين قصه هاي مشوب تورات و انجيل را به اين صورت كه در قرآن آمده، درآورد؟

ازاين رو، اگر امثال دره حداد بي طرف باشند، بايد بينديشند كه يك فرد درس نخوانده كه هيچ مكتب، و مدرسه و دانشگاهي نرفته و هيچ معلمي را نديده، چگونه توانسته است چنين انتخاب درست و آموزنده اي از گفته ها و نوشته هاي يهود و مسيحيت فراهم آورد؛ انتخابي كه هيچ نوع فكر يا بيان يا داستاني مخالف تقوا، كه حاكي از سوء اخلاق، بي عفتي و عدم طهارت و امثال آن، كه به گفته پورت، قرآن را معيوب و لكه دار نمايد، در آن وجود ندارد. درصورتي كه اين نواقص در موارد بسياري در كتب عهدين ديده مي شود. در حقيقت، قرآن به اندازه اي از اين نواقص انكارناپذير مبرا و منزه است كه نيازمند كوچك ترين تصحيح و اصلاحي نيست (پورت، 1388، ص 111).

در اينجا با مقايسه قصص قرآن و عهدين، در دو جنبه محتوا و هنري، وحياني بودن قصص قرآني تبيين مي شود.

1. محتواي قصص

بررسي مضامين و محتواي يكايك قصه هاي عهدين و مقايسه آن با قصه هاي قرآن، خود اعجاز قرآن را در اين زمينه به اثبات مي رساند؛ زيرا قصص قرآني مبتني بر اصول عقلي و مفاهيم اخلاقي و نزاهت و پاكي نسبت به عهدين است كه خود بيانگر عدم اقتباس قصص قرآن از عهدين است.

توحيد و خداشناسي

صراحت و روشني برخي عبارات كتب عهدين در مورد خداوند، به گونه اي است كه جاي هيچ گونه تفسير و تأويل را باقي نمي گذارد و به طور قطع، مي توان از آنها، ديدگاه غيرتوحيدي و خداشناسي انسان انگارانه و تشبيه و تجسيم را استنتاج كرد. به عنوان نمونه، قصه آدم و حوا در سفر پيدايش عهد عتيق، نمونه بارز خداشناسي انحرافي است:

ـ خداوند دروغ مي گويد: خداوند گفت از اين درخت نخوريد كه مي ميريد (2: 17).

ـ خداوند بخل مي ورزد: خداوند نمي خواست آدم و حوا از درخت علم و حيات بخورند و دانا شوند و زندگي جاويدان پيدا كنند (3: 23).

ـ وجود شريك براي خداوند: آدم پس از خوردن از درخت نيك و بد مثل ما شده است (همان).

برخي صاحب نظران الهيات مسيحي معتقدند كه اصل تثليث به نحو تلويحي و به نوعي، آماده سازي بلندمدت در اين جملة عهد عتيق بيان شده است (ماسون، 1379، ص 128).

نسبت جسمانيت به خداوند: عصر آن روز شنيدند خداوند در باغ راه مي رود (3: 8).

اين گونه خداشناسي در قرآن كريم جايگاهي ندارد. قرآن كريم نه تنها هيچ از اوصاف يادشده را به خداوند نسبت نمي دهد، بلكه در قصص و غير آن، عالي ترين ظهور و پاك ترين صفات از آن الله است و هيچ كلمة ديگر از لحاظ رتبه و اهميت، از آن برتر نيست. اصولاً جهان بيني قرآن خدا مركزي است (ايزوتسو، 1361، ص 119). طبيعي است كه در اين كتاب، تصور الله از بالا بر كل دستگاه فرمانروايي داشته باشد (همان).

از نظر قرآن، خداپرستي فطري است (روم: 30) و بر توحيد و يگانگي او استدلال مي شود: لوْ كاَنَ فِيهِمَا ءَالهِةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا (انبياء: 22)، وجود خداوند بر كل جهان احاطه دارد (يونس: 3) و با صفات متعالي وصف مي شود: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الاَخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكلِّ شىْءٍ عَلِيم (حديد: 3)؛ او نخستين و بازپسين و آشكار و پنهان است؛ و او به هر چيز داناست.

در نتيجه، بر خلاف آنچه در تورات آمده، توحيد و خداشناسي ناب، يكي از اهداف قصه هاي قرآن مي باشد. اين توحيدمحوري در همه قصه هاي قرآني، به ويژه قصه هاي پيامبران كه خود موحدان واقعي اند جلوه گري بيشتري دارد.

نبوت و پيامبرشناسي

قرآن كريم همه انبياء و پيامبران الهي را به پاكي و صداقت وصف نموده، و آنان را اسوه و نمونه عصرشان معرفي مي كند كه دامنشان از هرگونه گناه و پليدي منزه است. درحاليكه عهد عتيق و جديد، آنان را افرادي آلوده به انواع گناهان و كارهاي زشت معرفي مي كند. براي نمونه، نوح عليه السلام را شراب خوار، (پيدايش9: 21و32ـ37)، حضرت ابراهيم را بي تفاوت نسبت به همسرش (همان 12، ص 10ـ12)، لوط عليه السلام را شراب خوار و آلوده به گناه با دخترانش (همان 19: 30-38)، يعقوب عليه السلام را فردي مكار و دروغگو (همان 27: 1ـ40)، داود عليه السلام را انساني سفاك و زناپيشه و ناپسند نزد خدا (دوم سموئيل11: 1ـ26 و 12: 1ـ12)، سليمان عليه السلام را بت پرست (اول پادشاهان 11: 3ـ8) و حضرت عيسي عليه السلام را شراب ساز (يوحنا 2: 11) وصف مي كند (ر.ك: جوادي آملي، 1381، ج 3، ص 3 21؛ بلاغي ،1358، ج 1، ص 92؛ رضوان،1413ق، ج 1، ص 342).

ازاين رو، ميان قصه هاي قرآن با عهدين تفاوت بسيار است؛ در عهدين گناهان و لغزش هايي به پيامبران بزرگ نسبت داده مي شود كه به نوشته علّامه طباطبائي، فطرت هيچ انساني اجازه نمي دهد، به افراد صالح معمولي نسبت داده شود تا چه رسد به پيامبران بزرگ خدا (طباطبائي، 1370، ج 1، ص87)، ولي قرآن آنان را از اين نسبت ها مبرّا دانسته است، به گونه اي كه سراسر قرآن كريم، هيچ اثري از اين داستان هاي كودكانه يافت نمي شود.

علّامه طباطبائي اين بحث را در جاي ديگر نيز آورده است، ازجمله مباحث متنوع نبوت، لغزش ناپذيري پيامبران است كه متكلمان مسلمان در مباحث نبوت عامه، ادله عقلي و نقلي زيادي بر ضرورت آن اقامه كرده اند (طباطبائي، 1370، ج 2، ص 187).

با توجه به اين نسبت هاي ناروا كه در عهد عتيق براي معرفي پيامبران آمده است، بي شك نسبت چنين گناهان آشكار و غيرقابل تأويل با عصمت و لغزش ناپذيري پيامبران در تضاد است. معصوم نبودن پيامبران و انجام كارهاي ناپسند، با اهداف بعثت شان ناسازگار است. چگونه مردم به اطاعت كسي گردن نهند كه خود مرتكب گناه مي شود؟ آلودگي به كارهاي ناروا، درواقع نقض غرض ارسال رسل خواهد بود و پيامبران غيرمعصوم، نه تنها مردم را به سوي خداوند هدايت نمي كنند، بلكه آنان را از جادة مستقيم الهي منحرف مي سازند. برخلاف عهد عتيق، قرآن كريم همة پيامبران را مبعوث از جانب خداوند مي داند و بر اين نكته تأكيد مي كند (حديد: 25). در موارد متعدد، عصمت آنان را متذكر شده (جن: 26ـ27؛ بقره: 213؛ حج: 75؛ انعام: 90) و آنان را ناصح و دلسوز مردم معرفي مي كند (اعراف: 62و68)، در همه حال مطيع اوامر الهي اند (نجم: 3و4) و مردم نيز مأمور به تبعيت و اطاعت از آنان هستند (نساء: 64)، و معارف الهي را با استدلال و منطق قوي و با جدال نيكو و موعظه حسنه به مردم ابلاغ مي كنند (نحل: 125).

صاحب كتاب اليهود في القرآن در اين خصوص مي نويسد:

ومما لاريب فيه ان الرسل و الانبياء الذين ارسلهم الله لاصلاح اقوامهم هياهم الله ليكونوا متحلين بالعصمة من الاثام، كما جعلهم علي درجه عاليه من السيرة الحسنة والخلق الرفيع ليكونوا قدوه لاتباعهم؛ بي شك پيامبراني را كه خداوند براي اصلاح جامعه فرستاد، زمينه را برايشان فراهم ساخت تا آراسته به عصمت از گناه باشند، همچنانكه آنان را به درجه عالي روش نيكو و اخلاق بلند رساند تا الگويي براي پيروان باشند (طباره، 1376، ص 263).

2. جنبه هنري: جنبه هاي هنري قصه هاي قرآن و مقايسه آن با قصص عهدين، يكي ديگر از عرصه هاي تقابل آنها است كه تفاوت آنها در اهداف و ويژگي حقيقت گويي مورد بحث قرار داده مي شود.

تفاوت اهداف قصص قرآن با قصص عهدين

از مجموع كتب عهدين، اهداف آشكار و پنهاني را مي توان استخراج كرد كه مهم ترين آنها عبارتند از:

1. در سنت يهودي، پس از پرستش خداوند، بزرگ ترين عطيه و موهبت الهي، همانا وعده اعطاي سرزمين است و منجي گرايي يهود نيز بر همين آرمان استقرار در سرزمين موعود استوار است (كلباسي، 1387، ص 44).

خداوند خطاب به حضرت ابراهيم عليه السلام مي فرمايد: ... من اين زمين را كه اكنون در آن بيگانه هستي به تو و به فرزندان تو خواهم داد. تمام سرزمين كنعان براي هميشه متعلق به نسل تو خواهد شد و من خداي ايشان خواهم بود (پيدايش 17: 7ـ8). بعد از اين عبارت، هرچه در باب عهد و ميثاق الهي در تورات و ساير مكتوبات عهد عتيق آمده است، به گونه مستقيم يا غيرمستقيم به اين وعده الهي، يعني اعطاي سرزمين كنعان به ابراهيم و ذرية او يعني يعقوب، اسحاق و موسي و به ويژه بني اسرائيل بازمي گردد و وعده اي كه بارها در تورات و ساير نوشته ها مورد استفاده و ارجاع قرار گرفته است. داستان زنده شدن پرندگان كه در قرآن كريم (بقره: 260) آمده و نشانه اي از سوي خداوند براي ابراهيم است، تا به چگونگي زنده شدن مردگان در روز قيامت يقين پيدا كند، در سفر پيدايش هم نقل شده، تورات در پايان اين حكايت، نتيجه مي گيرد كه خداوند اين ماجرا را مقدمه اي براي وراثت سرزمين كنعان قرار داده است (پيدايش 15: 18).

2. قصه هاي عهد جديد عمدتاً ماجراهاي حضرت عيسي عليه السلام از زمان ولادت تا مصلوب شدن او را بيان مي كند، در لابه لاي شرح سرگذشت و قصه، نقل قول ها و عباراتي نيز به چشم مي خورد. سه انجيل نخست يعني متي، مرقس و لوقا با عنوان اناجيل همنوا با ارائه گزارش هايي كمابيش مشابه از زندگي حضرت عيسي عليه السلام، منبع مهمي در اين باره به شمار مي روند، سرانجام، انجيل چهارم يعني يوحنا، با بهره گيري از زباني كاملاً اسطوره اي تصويري شبه خدايي و الوهي از حضرت عيسي عرضه مي كند. شايد بتوان گفت: اساسي ترين هدف اناجيل، بيان فشرده اي از مهم ترين فرازهاي حيات حضرت عيسي عليه السلام و ثبت برقراري رابطة خدا با انسان به وسيله انسان مي باشد.

اهداف قصه هاي قرآن

برخلاف آنچه دربارة هدف قصه هاي تورات و انجيل گفته شد، قرآن نه به دنبال سابقة تاريخي براي قوم عرب بوده است و نه در پي شرح حال زندگي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي باشد. قصص قرآن، داراي اهداف زيادي است و خود مجموعه كاملي از تعاليم قرآن است. مي توان به برخي از اين اهداف اشاره كرد:

1. تثبيت قلب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله: وَ كلاُّ نَّقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَك... (هود: 120)؛ و هر [يك‏] از اخبار بزرگ فرستادگان (الهى) را براى تو حكايت مى‏كنيم، چيزى كه به وسيله آن دلت را استوار مى‏گردانيم‏... . اصل استمرار دعوت يك پيامبر، ثبات قدم و قوت دل است، بخصوص اگر پيامبر از نظر روحي و اجتماعي تحت فشار باشد. تقريباً همة قصه هاي قرآن در سور مكي قرار دارند (حسيني، 1379، ص 100)؛ يعني زماني كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و يارانش تحت شديدترين فشارها از سوي مشركان و كافران به سختي زندگي مي كردند و در عين حال، بايد مردم را هم به سوي رشد و تعالي دعوت كند. در اين شرايط، خداوند با نزول آياتي كه حاوي قصه هاي گوناگون است، قلب پيامبر را محكم و اراده اش را بر ادامة راه تقويت مي كند.

2. يكپارچگي اديان آسماني: يكي ديگر از هدف هاي قصه هاي قرآني، بيان اين واقعيت است كه همة پيامبران الهي، از روزگار نوح تا عهد پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در امتداد هم هستند. در نگاه نخست، امت هاي مختلف داراي دين هاي مختلفي بوده اند، هر امتي تعاليم خاص دين خود را انجام مي داد و از پيامبر زمان خويش پيروي مي كرده است، اما با نگاهي عميق تر، درمي يابيم كه همه اين اديان، در قالب يك دين بوده اند كه در برهه هاي گوناگون بروز كرده اند. قرآن كريم در سورة انبياء داستان موسي، هارون، ابراهيم، لوط و... را در پي هم مي آورد. پس از به نيكي ياد كردن از هر كدام، مي فرمايد: إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون (انبيا: 92)؛ به راستى كه اين (روش پيامبران) آيين شماست، درحالى كه آيين يگانه‏اى است؛ و من پروردگار شما هستم؛ پس [مرا] پرستش كنيد.

قرآن كريم براي نيل به اين هدف، اسلوب و روش هاي گوناگوني را به كار گرفته است. محتواي دعوت همة آنها را يكي مي داند: وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فىِ كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اجْتَنِبُواْ الطَّغُوت‏... (نحل: 36)؛ و به يقين در هر امتى فرستاده‏اى برانگيختيم (تا بگويد) كه: خدا را بپرستيد؛ و از طغيان‏گر (ان و بت‏ها) دورى كنيد... .

قرآن كريم، وحي به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را مانند وحي به تمام پيامبران گذشته دانسته، و همه را در يك راستا و يك سو، و داراي پيامي مشترك معرفي مي كند (نساء: 163). عبارات واحدي را از زبان تمام پيامبران نقل مي كند (هود: 59، 65، 73، 85؛ شعراء: 106، 124، 142، 177)، مخالفان پيامبران را با يك عنوان ملا مي شناساند (اعراف: 60، 65، 75، 85)، از كتب آسماني پيشين به نيكي نام مي برد (مائده: 44و46). خواننده قرآن كريم به راحتي متوجه اين وحدت و يكپارچگي تعاليم پيامبران و سير تكاملي حركتشان مي شود. حال آنكه به قول فروم نمي توانيم اين سير مستقيم تكامل انديشه پيامبران از نخستين آنان تا آخرشان را در قصه هاي عهد عتيق مشخص كنيم (فروم، 1377، ص 131).

لازم به يادآوري است، اگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله قصص را از عهدين اقتباس كرده بود و يا احبار و راهبان معلم ايشان بودند، نبايد در قرآن نامي از حضرت موسي و حضرت عيسي برده شود و يادي از تورات و انجيل شود و مردم را نسبت به آن دو كتاب حساس نشان دهد. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله، نه تنها در سراسر قرآن از تورات و انجيل نام مي برد، بلكه از آن دو كتاب با تجليل ياد كرده و آنها را با اوصافي ستوده است (آل عمران: 3؛ مائده: 44و46). و از آورندگان اين دو كتاب، به گونه اي تجليل كرده كه حتي در كتب خودشان، اين گونه تكريم نشده اند. هدف از بيان قصه هاي پيامبران، اين است كه بگويد ميان اديان آسماني، به ويژه يهوديت، مسيحيت و اسلام جدايي نيست، بلكه همه از يك چشمه سيراب شده و هر پيامبري رسالتي را آورده كه متمم و مكمل رسالت پيامبر قبل از خود است.

3. بيان اصول دعوت پيامبران: تمام اديان در سه محور اساسي توحيد، نبوت و معاد، بخصوص توحيد مشترك هستند. اين مطلب در قصص قرآن نيز به روشني ديده مي شود. بنابراين، از اهداف قصه هاي قرآني، بيان حقيقت مهم عقيده و ايمان است. جملات آغازين دعوت حضرت نوح عليه السلام، متضمن همين سه اصل اساسي است: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلىَ‏ قَوْمِهِ إِنىِّ لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ أَن لَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا اللَّهَ إِنىِّ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ أَلِيم (هود: 25ـ26)؛ از زبان ساير پيامبران نيز نقل مي شود (اعراف: 59، 65، 73، 85). حال آنكه در عهد عتيق، قصه هايي وجود دارد كه به مسائل معمولي انساني مي پردازد؛ يعني اعمال عادي مردم (نه اعمال مؤمنان به خدا) و هيچ نكتة اعتقادي در آن يافت نمي شود. به عنوان نمونه، كتاب استر قصه اي است كه به نوشته قاموس كتاب مقدس، نام خدا اصلاً در اين كتاب بيان نشده است (هاكس، 1377، ص 50) و داستان به نتيجه اي كه شامل پيام مذهبي و ديني باشد، سوق داده نمي شود. در واقع، كتاب استر در راستاي تقويت نظرية برگزيدگي قوم يهود و پيروزي اين قوم بر دشمنانش نوشته شده است.

4. گزينش حادثه ها و اصلاح مطالب تحريف شده عهدين: قرآن كريم همة حوادثي را كه دربارة يك شخص يا تاريخ يك امت روي داده است، بازگو نمي كند، بلكه به نكات برجسته و مهمي كه در ايفاي هدف مؤثر است، اكتفا كرده و ذهن مخاطب را درگير حوادثي مي كند كه زمينه ساز پندآموزي و هدايت است. صاحب الميزان در اين زمينه مي نويسد:

قرآن از اول تا به آخر داستان را حكايت نمي كند، اوضاع و احوالي كه مقارن با حدوث حادثه بوده، ذكر نمي نمايد. جهتش هم خيلي روشن است؛ چون قرآن كريم كتاب تاريخ و داستان سرايي نيست، بلكه كتاب هدايت است (طباطبائي، 1370، ج 13، ص 492).

اين اسلوب، يكي از تفاوت هاي مهم قصه هاي قرآن با قصه هاي عهدين است. برخلاف قصه هاي تورات و انجيل، كه ماجرا را از ابتدا تا انتها با تمام جزئيات نقل مي كند، قرآن كريم در هنگام بازگويي قصه ها، هيچ گاه از جزئيات مسائل و موضوع هاي بي فايده يا كم فايده، كه نقشي در جنبه هاي تربيتي وعبرت آموزي ندارد، سخني به ميان نمي آورد.

مونتگمري وات مي نويسد: قرآن به عوض اينكه در مورد چيزهاي نامعلوم به مردم اطلاعات تازه اي بدهد، بيشتر به عبرت آموزي از حوادثي نظر دارد كه مردم قبلاً چيزي دربارة آن مي دانستند (مونتگمري وات، 1373، ص 26). وي براي اثبات اين ادعا، مقايسة داستان حضرت نوح را در قرآن با حكايت آن در كتاب مقدس پيشنهاد مي كند (همان).

قرآن كريم، در عين گزينش حادثه ها، به اصلاح آنچه آنان از منابع غير از وحي الهي در كتاب هاي خود نوشته بودند پرداخت و موارد كژي و ناراستي آنها را متذكر شد. براي نمونه، در داستان خلقت آدم، خداوند برنامه آفرينش انسان را بر روي زمين به عنوان خليفه، با فرشتگان مطرح مي كند (بقره: 30) و هنگامي كه فرشتگان دربارة فساد و خونريزي انسان سؤال مي كنند، خداوند در پاسخ مي فرمايد: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد (همان). اين آيه، افزون بر معارفي كه مفسران از آن برداشت كرده اند، تصحيح نوشته هاي يهود است كه در تورات مي گويند: خدا از كار خود (آفرينش انسان) پشيمان شد و خواست آنان را نابود كند (پيدايش 6: 5ـ13). درحالي كه، پشيماني در اثر جهل و ناداني از عواقب كار است و خداوند منزه از جهل و فراموشي است.

دنيز ماسون، پس از مقايسه اي جامع ميان معارف و آموزه هاي اين سه كتاب، در اين خصوص مي نويسد:

اين وحي منزل (قرآن)، حاوي آموزه هاي ديني است كه در تسلسل تاريخي، آخرين دين از سه دين توحيدي ابراهيمي به شمار مي آيد. آن گاه موقعيت قرآن را نسبت به عهدين چنين ترسيم مي كند: محمد صلي الله عليه و آله ايمان قاطع داشت كه از سوي خداوند مبعوث شده است تا آنچه را پيش تر بر موسي و عيسي نازل شده بود، تصديق كند و تماميت بخشد. اينچنين قرآن بيان تام و كلام الهي به زبان عربي است و كتابي است كه درصدد به كمال رساندن آنها (تورات و انجيل) است (ماسون، 1379، ص 29ـ32).

تصحيح اعتقاد به الوهيت حضرت عيسي عليه السلام و نيز تثليث از موضوعات مهمي است كه قرآن به آن پرداخته و با براهين عقلي، به نقد و نفي آن مي پردازد. آية 171 سوره نساء در رد تثليث مي فرمايد ... وَ لَا تَقُولُواْ ثَلَثَةٌ انتَهُواْ خَيرْا لَّكُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلَهٌ وَاحِد...؛ ... و نگوييد: [خدا] سه‏گانه است. (به اين سخنان) پايان دهيد، كه براى شما بهتر است. [چرا] كه خدا، فقط معبودى يگانه است... . و آية 17 سوره مائده، در نفي الوهيت حاوي دلايل و نكاتي است كه شايسته دقت نظر مي باشد: لقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ... (مائده: 17)؛ كسانى كه گفتند: به درستى خدا، همان مسيح پسر مريم است. به يقين كفر ورزيدند... . علاوه بر اين آيات، قرآن در موارد ديگري با ظرافت تمام اين عقيده را مردود مي داند. در سه آيه، صراط مستقيم را از قول حضرت عيسي عليه السلام در عبادت الله مي داند كه هم ربّ او و هم ربّ ديگران است (آل عمران: 51؛ مريم: 36؛ زخرف: 64). در اغلب مواردي كه معجزات حضرت عيسي عليه السلام را شرح داده، به دنبال كارهاي خارق العاده وي، تعبير باذن الله و يا باذني را آورده تا شائبه خدا بودن آن حضرت را دفع كند (آل عمران: 49؛ مائده: 110).

ويژگي حقيقت گويي قصص قرآني

برخلاف نظر دره حداد، كه معتقد است: قصص قرآن صرفاً براي تمثيل است و از اين طريق بر آن است وحيانيت آنها را منكر شود، بايد گفت: حقيقت گويي و راستگويي در بازگو كردن قصه هاي قرآن، از ويژگي هاي منحصر به فرد اين كتاب الهي است كه آن را از كتب عهدين متمايز مي كند. شواهد اين ادعا به شرح ذيل است:

شواهد درون متني

يكي از بهترين راه هاي دستيابي به مقصود گوينده و اينكه آيا او از گفتارش قصد واقع نمايي دارد يا نه، مراجعه به كلام خود او و جست وجو از شواهد دال بر اين امر، در گفتار گوينده است. اين شيوه، نسبت به قصه هاي قرآن نيز عملي است؛ يعني با مراجعه به آيات قرآني، مي توان قصد خداوند را دريافت كه خداوند در گفتارش قصد واقع نمايي دارد يا خير؟

قرآن مدعي است كه سخن خداوند است و نازل شده تا مردم را به سعادت حقيقي، از طريق حق و به سوي حق راهبري كند. حق بودن خود را در قصه ها يادآوري مي كند. در موارد بسياري نيز پس از بيان داستاني از پيامبران، بر راست و درست بودن آن موضوع تأكيد مي كند. براي نمونه، مي فرمايد: إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ...(آل عمران: 62) يا ذَالِكَ عِيسىَ ابْنُ مَرْيمَ‏ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِى فِيهِ يَمْترَون(مريم: 34) و گاه در آغاز ماجرا، حقانيت موضوع را بيان مي دارد وَ اتْلُ عَلَيهْمْ نَبَأَ ابْنىَ‏ ءَادَمَ بِالْحَق‏... (مائده: 27)؛ و (اى پيامبر!) خبر بزرگ حقيقى دو فرزند آدم را بر آنان بخوان [و پيروى كن‏]...؛ يا نتْلُواْ عَلَيْكَ مِن نَّبَإِ مُوسىَ‏ وَ فِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون(قصص: 3)؛ بخشى از خبر بزرگ موسى و فرعون را براى گروهى كه ايمان مى‏آورند، به درستى بر تو مى‏خوانيم‏. از اين موارد، در قرآن كريم بسيار است و به خوبي نشان مي دهد كه خداوند قصه ها را به عنوان حكايت هاي واقعي و تاريخي ذكر مي كند و نه داستان هاي تخيلي و تمثيلي.

ابوزهره در اين خصوص مي نويسد:

يكي از تمايزات قصص قرآن با عهدين كه خود نشانگر عدم اقتباس از كتب عهدين است اينكه، قرآن واقعيت را در نفس به تصوير مي كشد و آن را آشكار مي سازد و آدمي با آن حقيقت معاني را احساس مي كند، آن گونه كه در ذهن خود اشياء را به تصوير مي كشد (ابوزهره، 1379، ص 152).

توضيح اينكه قرآن كريم به داستان، تنها به عنوان يك كار هنري نپرداخته است و غرض هدف قرآن نه تنها سرگرمي و لذت نيست، بلكه قصه قرآن با ديگر شيوه هاي بياني آن همگام است، تا اهداف و خواسته هاي تربيتي قرآن برآورده گردد. اين ويژگي را خود قرآن كريم نيز اشاره مي كند: لَقَدْ كاَنَ فىِ قَصَصِهِمْ عِبرْةٌ لّأِوْلىِ الْأَلْبَبِ... (يوسف: 111)؛ به يقين در حكايت‏هاى آنان براى خردمندان عبرتى بود.

براساس اين آيه شريفه بايد گفت: خداوند در قرآن رخدادهايي را مطرح مي كند كه با واقعيت هاي عيني حيات انسان و بايسته هاي زندگي بشر در مسير تاريخ ارتباط مستقيم دارد تا از اين طريق، صفحة نيكي و بدي سرگذشت اديان الهي پيشين، در منظر نسل هاي بعدي روشن باشد و آيندگان از گذشتگان درس گرفته و تجربه هاي ناكام آنان را تكرار نكنند و به سرانجامي ندامت بار دچار نشوند.

فيليپ حتّي، پس از مقايسة قصه هاي قرآن با قصه هاي تورات، اين گونه به برتري قرآن اعتراف مي كند: قصه هاي قرآن، به منظور تهذيب و تاديب آمده است، غرض قصه گويي نبوده، بلكه عبرت گرفتن بوده است تا مردم بدانند كه خداوند به دوران هاي سلف، نيكان را ثواب و بدان را عقاب مي كرده است (حتّي، 1344، ج 1، ص 161).

علاوه بر اين، انسان براي رسيدن به خواسته ها و كمالات خويش نيازمند همگام بودن با واقعيات است. بدون توجه به واقعيت گذشته و حال، در پيچ وخم آرزوهاي خود محو خواهد شد. همان گونه كه خداوند اين حالت انسان را هنگام سخن از يهود بيان كرده است: وَ مِنهُمْ أُمِّيُّونَ لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلَّا أَمَانىِّ وَ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّون‏ (بقره: 78)؛ و برخى از آن (يهوديان)، درس ناخواندگانى هستند كه كتاب (خدا) را جز آرزوهايى نمى‏دانند. و جز آن نيست كه آنان گمانه زنى مى‏كنند.

در روايت اهل بيت عليهم السلام نيز بر اين مسئله تأكيد شده و روايت شده كه همان گونه كه خورشيد و ماه هر روز طلوعي نو دارند، قرآن نيز همواره در صحنه هاي زندگي حضور دارد و پرتوافكني مي كند. براي هميشه زنده و پوياست و با از ميان رفتن كساني كه در شأن آنان نازل شده، از ميان نخواهد رفت (عياشي سمرقندي، 1380، ج 1، ص 10).

ازاين رو، حقيقت گويي و راست گويي از خصيصه هاي منحصر به فرد قرآن است كه اين كتاب آسماني را در اوج اعجاز قرار مي دهد؛ زيرا در كتب عهدين بر اثر از ميان رفتن يا دگرگوني هاي عمدي و غيرعمدي، حقايق تغييريافته و در بازگويي سرنوشت پيامبران، دروغ ها و كج فهمي هايي صورت گرفته است. اما آنچه در قرآن آمده از سوي خداوندي وحي شده است كه كوچك ترين ذره در آسمان ها و زمين از ديدش نهان نمي ماند (يونس: 61) و بر نهان آنان آگاه است و گذشته، حال و آينده در گستره علم او يكسان است و هيچ گاه از واقع گرايي جدا نمي شود.

شواهد برون متني

گروهي از محققان با پژوهش هاي خود در علم تاريخ، جغرافياي تاريخي و باستان شناسي چهره واقعي قصص قرآن و زواياي پنهان و گوناگون آنها را آشكار مي سازند. گرچه قرآن كريم، بسياري از داستان هاي خود را محدود به زمان و مكان نكرده، اما اين به معناي نفي كاوش در اماكن تاريخي نيست؛ زيرا قرآن سيزده بار به سير و سياحت در زمين براي مطالعه تاريخ و آثار پيشينيان تأكيد كرده است (يوسف: 109؛ حج: 46؛ روم: 9و42؛ غافر: 21و82؛ محمد: 10؛ آل عمران: 137؛ انعام: 11؛ نحل: 36؛ نمل: 69؛ عنكبوت: 20).

قُلْ سِيرُواْ فىِ الْأَرْضِ فَانظُرُواْ كَيْفَ كاَنَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِن قَبْلُ كاَنَ أَكْثرَهُم مُّشْرِكِين‏ (روم: 42)؛ بگو در زمين گردش كنيد و بنگريد فرجام كسانى كه پيش از [شما] بودند چگونه بوده است! بيشتر آنان مشرك بودند. فرمان به سير و سياحت در زمين، سپس نظر افكندن، مطالعه تاريخ مستند به اسناد و مدارك غيرمكتوب، يعني باستان شناسي را مورد تأكيد قرار مي دهد (بي آزار شيرازي، 1380، ص 2). كاربرد في الارض به جاي علي الارض، براي مطالعه آثار تاريخي، شايد اشاره به حفاري و كندوكاو در اندرون زمين باشد كه لازمة باستان شناسي است (همان، ص 5). باستان شناسي يكي از علوم جديد است كه در موارد زيادي گزارش هاي تاريخي قرآن را تأييد مي كند، مورخان و مفسران در گذشته چون نسبت به جغرافياي تاريخي و باستان شناسي به صورت امروزي، آگاهي و شناخت نداشتند، در تفسير آيات قصص متحير و گاهي دچار تناقض گويي مي شدند. براي نمونه، اينكه محل غار اصحاب كهف كجاست، ميان مورخان و مفسران گفت وگوهاي فراواني وجود داشته و هر كدام مكاني را نام برده اند. علّامه طباطبائي در الميزان، نظرهاي مختلف را آورده و هركدام را با تطبيق بر آيات قرآن مورد بررسي قرار داده، اما غار رجيب در هشت كيلومتري شهر عمان پايتخت اردن را بر ساير نظرها ترجيح مي دهد. يكي از دلايل ايشان، حفاري و اكتشافاتي است كه در سال 1963 ميلادي صورت گرفته و آنچه را در قرآن كريم آمده، تأييد مي كند (طباطبائي، 1370، ج 13، ص 503).

پژوهش هاي مورخان، اعم از قديم و جديد، رگه هاي اصلي قصه هاي قرآن را نشان مي دهد. بيومي در كتاب چهارجلدي بررسي تاريخي قصص قرآن، چنين كاري را انجام داده و با بهره گيري از منابع مكتوب و غيرمكتوب شرقي و غربي، به ويژه سنگ نوشته ها و كتيبه ها توانسته است دربارة رويدادهاي تاريخي قرآن نظرهاي گوناگوني را سامان دهد و لايه هاي پنهان قصه هاي قرآن را براي مردم آشكار سازد (ر.ك: ابوخليل، 1386).

موريس بوكاي داده هاي علمي جديد را از راه هاي شناخت و معرفت قصص دانسته و اختلاف قصص قرآن و عهدين را در سازگاري يا ناسازگاري آنها، با دستاوردهاي علوم جديد مي داند. وي پس از مقايسة بين داستان حضرت نوح عليه السلام در قرآن و عهدين مي نويسد:

يقيناً اختلاف مهمي بين قصص قرآن و عهدين وجود دارد. ليكن هرگاه تحقيق حكايت كتب مقدس عهدين به كمك داده هاي مطمئن دست دهد، ناسازگاري قصه عهدين با دستاورده هاي معرفت جديد آشكارا نمايانده مي شود. بالعكس قصه قرآني از هر عنصري كه انتقاد واقعي برانگيزد، مبرا است (بوكاي، 1368، ص 292).

تحقيقات تاريخي ويل دورانت چرايي برخي آداب و رسوم اقوام پيشين را براي ما بازگو مي كند. از رهگذر اين تحقيقات، گره هاي بعضي آيات قرآن گشوده مي شود. وي مي نويسد: پادشاهان، احساس نياز شديدي به بخشش خدايان داشتند، ازاين رو، براي آنها پيكرهايي ساخته و براي آنها اثاثيه و طعام فراهم مي كردند... و بيشترين چيزي كه به عنوان قرباني انجام مي دادند، خوراك و شراب بود (دورانت، 1341، ج 1، ص 361). با توجه به اين رسم، گفته هاي حضرت ابراهيم عليه السلام توجيه مي شود كه وقتي آن حضرت به پرستش گاهي كه خدايان قومش در آن قرار داشتند، رسيد و نزد آنها خوردني ها را يافت، از آنان خواست تا غذا بخورند: فَرَاغَ إِلىَ ءَالِهَتهِمْ فَقَالَ أَ لَا تَأْكلُون (صافات: 91)؛ پس به سوى معبودانشان روى كرد و گفت آيا [غذا] نمى خوريد؟

آنچه از مقايسه جنبه هاي هنري قصه هاي عهدين با قرآن به دست مي آيد، با آنكه قصه هاي قرآن بازگويندة حقايق مسلم تاريخي اند، اهداف، اسلوب و عناصر به گونه اي طراحي شده اند كه خواننده احساس مي كند رويدادها و آدم ها نزد او حضور دارند و با او سخن مي گويند، احساسات و عواطف او را برمي انگيزاند و در كشمكش قصه، آدمي به سوي حق سوق داده شده و از باطل متنفر مي گردد. درحالي كه، در قصه هاي عهدين چنين حسي به خواننده دست نمي دهد و انسان خود را همراه با قصه احساس نمي كند، بلكه همواره مانند كسي است كه از بيرون به حادثه مي نگرد.

طباره در اين خصوص مي نويسد:

آن گاه كه قرآن به بيان سرگذشت پيامبران و ديگران مي پردازد ملاحظه مي كنيم كه مواد سرگذشت ها را از حوادث تاريخ و وقايع آن برمي گيرد، ولي آن را به گونه اي مؤدبانه ارائه داده و به نحوي عاطفي جلوه مي دهد، مفاهيم را تشريح و اهداف را تثبيت مي كند و به واسطه آنها، آنچنان تأثير دلپذيري در جان ها دارد كه عاطفه و وجدان را برمي انگيزاند؛ و آن را از حيطة تاريخي بيرون و وارد عرصة ديني مي كند (طباره، 1379، ص 44).

نتيجه گيري

1. مقايسه محتواي گزاره هاي تاريخي قرآن با آنچه در عهدين آمده، انگارة اقتباس را تأييد نمي كند. صفات متعالي و فوق بشري خداوند در قصه هاي قرآن در مقايسه با تجلي خداشناسي انسان انگارانه در قصص تورات و انجيل، لغزش ناپذيري پيامبران در جريان قصه گويي قرآن در مقايسه با سيماي آلوده به گناه آنان در عهدين، نمونه هايي از تفاوت محتوايي گزاره هاي اين دو كتاب است. افزون براين، ويژگي هاي فني اهداف به كار گرفته شده در قصه گويي قرآن، بيانگر اين است كه قصه هاي عهدين نمي تواند منشأ چنين جلوه هاي هنري در قرآن باشد.

2. يافته هاي باستان شناسان، مورخان و جغرافي دانان، كه در دهه هاي اخير لايه هاي پنهان گزارش هاي تاريخي در قصه هاي قرآن را براي مردم امروز آشكار سازد، شاهدي عيني بر ردّ انگارة اقتباس قرآن از عهدين است؛ زيرا يافته هاي اين علوم گزاره هاي تاريخي قرآن را تأييد و برخي عبارات عهدين را انكار مي كند.


منابع

ابن منظور، محمدبن مكرم، 1405ق، لسان العرب، قم، ادب الحوزة.

ابوخليل، شوقي ، 1386، اطلس قرآن، ترجمه زينه فتحي، مشهد، پاپلي.

ابوزهره، محمد، 1379، معجزه بزرگ، ترجمه محمود ذبيحي، مشهد، آستان قدس رضوي.

ايزوتسو، توشيهيكو، 1361، خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمدآرام، تهران، شركت سهامي انتشار.

آرمسترانگ، كرن، 1382، خداشناسي از ابراهيم تاكنون، ترجمه محسن سپهر، تهران، مركز.

بروكلمان، كارل، 1346، تاريخ ملل ودول اسلامي، ترجمه هادي جزائري، تهران، بنگاه ترجمه ونشر كتاب.

بلاغي، محمدجواد، 1358، تفسير آلاء الرحمن، قم، مكتبة وجداني.

ـــــ ، بي تا، الهدي الي دين المصطفي، قم، دارالكتب الاسلامية.

بوكاي، موريس، 1368، مقايسه اي ميان تورات، انجيل، قرآن وعلم، ترجمه ذبيح الله دبير، تهران دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

بي آزار شيرازي، عبدالكريم 1380، باستان شناسي وجغرافيايي تاريخي قصص قرآن، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

جوادي آملي، عبدالله، 1381، تفسيرتسنيم، تنظيم و ويرايش علي اصلاني، قم، اسراء.

ـــــ ، 1383، توحيد در قرآن، قم، اسراء.

حتي، فيليپ، 1344، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تبريز، شفق.

حسيني، ابوالقاسم، 1379، مباني هنري قصه هاي قرآن، قم، مركز پژوهش هاي اسلامي صدا وسيما.

دره حداد، يوسف، 1982، دروس قرآنية، لبنان، منشورات المكتبه البولسيه.

دورانت، ويل، 1341، تاريخ تمدن، ترجمه علي اكبر سروش، تهران، اقبال.

ديون پورت، جان، 1388، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، ترجمة غلامرضا سعيدي، قم، دارالتبليغ الاسلامي.

راغب اصفهاني، حسين، 1404، المفردات في غريب القرآن، مصر، دفتر نشر الكتاب.

رشيد رضا، محمد، 1361، وحي محمدي، ترجمه محمد علي خليلي، تهران، بنياد علوم اسلامي.

رضوان، عمربن ابراهيم، بي تا، آراء المستشرقين حول القرآن وتفسيره، رياض، دارالطيبة.

زماني، محمد حسن، 1385، مستشرقان وقران، نقدوبررسي آراي مستشرقان درباره قرآن، قم، بوستان كتاب.

طباره، عفيف عبدالفتاح، 1376، اليهود في القرآن، قم، الشريف المرتضي.

طباطبايي، سيدمحمدحسين، 1370، تفسير الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، تهران، بنياد فكري علامه طباطبائي.

طريحي، فخرالدين، بي تا، مجمع البحرين، تهران، مرتضوي.

علي، جواد،1970، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، مصر، دارالعلم للملائيين.

علي الصغير، محمدحسين، 1420ق، المستشرقون و دراسات القرآنيه، بيروت، دارالمؤرخ العربي.

عوض، ابراهيم، 1417، دراسة لشبهات المستشرقين و المبشرين حول الوحي المحمدي، قاهرة، مكتبة الزهرا الشرق.

عياشي سمرقندي، محمدبن مسعود، 1380، تفسير عياشي، تهران، مكتبة العلمية اسلامية.

فروم، اريك، 1377، همانند خدايان خواهيد شد، ترجمه نادرپور خلخالي، تهران، جهاد دانشگاهي.

كلباسي اشتري، حسين، 1387، مدخلي بر تبار شناسي كتاب مقدس، تهران، پژوهشگاه فرهنگ وانديشه اسلامي.

گرونبام، فن گوستاو، 1373، اسلام در قرون وسطي، ترجمه غلامرضا سميعي، تهران، البرز.

ماسون، دنيز، 1379، قرآن وكتاب مقدس، درون مايه هاي مشترك، ترجمه فاطمه سادات تهامي، تهران، دفتر پژوهش ونشر سهروردي.

محمد بيومي، مهران، 1383، بررسي تاريخي قصص قرآن، ترجمه محمد راستگو، تهران، علمي و فرهنگي.

معرفت، محمد هادي، 1387، قصه در قرآن، قم، مؤسسه فرهنگي التمهيد.

معلوف، لوييس، بي تا، المنجد عربي به فارسي، ترجمه محمد بندرريگي تهران، ايران.

مغنيه، محمدجواد، 1399ق، شبهات الملحدين والاجابه عنها، بيروت، مكتبة الهلال.

مونتگمري وات، ويليام، 1389، اسلام ومسيحيت در عصر حاضر، گامي براي گفت وگو، ترجمه خليل قنبري، قم، پژوهشگاه علوم اسلامي.

هاكس، جيمز، 1377، قاموس كتاب مقدس، ترجمه و تاليف مستر هاكس، تهران، اساطير.

Grerhard, Bowering, EQ. 2001-2006, V.1, p. 316, Mcauliffe, Jane dammen, (general editor). Encyclopaedia of the quran (eq). leiden. brill. 2001-2006.

شماره مجله: 
17
شماره صفحه: 
35