بررسي و نقد انگاره ارتداد، در مسيحيت كاتوليك

ضمیمهاندازه
5.pdf488.41 کیلو بایت

سال چهارم، شماره چهارم، پياپي 16، پاييز 1392، ص 77 ـ 96

عظيم اميري / دانشجوي كارشناسي ارشد اديان ابراهيمي موسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني Amiri2014dend@gmail.com
    محمدحسين طاهري / استاديار گروه اديان مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني    Taheri-akerdi@iki.ac.ir
    دريافت: 25/7/1392ـ پذيرش: 27/11/1392

چكيده
دين، تكيه‌گاه بسياري از مردم دنيا و امري فطري، عميق و ريشه‌دار است. شناخت آموزه‌ها و جهان‌بيني اديان، از طريق منابع آنها راهي براي كم‌كردن فاصله ميان پيروان اديان است. ورود و خروج يا تشرف و ارتداد، از مباحث مهم اديان مي‌باشد.    
ارتداد در کاتوليک رد کامل ايمان مسيحي، توسط کسي است که قبلاً تعميد يافته است. ماهيت ارتداد در مقايسه با بدعت و شقاق وضوح بيشتري مي‌يابد. انگاره ارتداد در منابع ديني و قانوني مسيحيت کاتوليک آمده و در سير تاريخي خود در دوره‌هاي مختلف حکم يکساني داشته؛ اما به‌واسطه نوع رابطه کليسا با حاکمان و ميزان دلبستگي حاکمان به دين در اجرا متفاوت بوده است. عقلاني نبودن آموزه‌هاي اصلي مسيحيت، کم‌رنگ‌شدن عقايد، افراط در مجازات و نحوه برخورد با ظالم، به عنوان عوامل تاثيرگذار در ارتداد بيان گرديده است. اين تحقيق به‌روش کتابخانه‌اي و با رويکرد نقلي و تاريخي در صدد آشنايي، بررسي و نقد انگاره ارتداد در مسيحيت کاتوليک مي‌باشد.

كليدواژه‌ها: ارتداد، مرتد، بدعت، نوديني، تكفير، كاتوليك، مسيحيت.

مقدمه

شناخت اديان بر شناخت اصول، فروع، شعائر و تاريخچه اديان مبتني مي باشد. آنچه اديان الهي را به هم پيوند مي دهد، بيش از آن چيزي است كه آنها را از هم جدا مي كند. از ميان اديان ابراهيمي، شناخت مسيحيت كاتوليك به دليل اشتراكات با اسلام، پيروان فراوان و فعاليت هاي گسترده تبليغي مورد توجه است. از سوي ديگر، شناخت مسيحيت گامي در جهت شناخت اسلام، فهم جلوه ها و گاه جنبه هاي ضعف و انحراف مسيحيت مي باشد.

يكي از مباحث مهم، كه به عنوان يك اصل دفاعي در همه اديان مورد توجه بوده، مسئله ارتداد است. ارتداد به عنوان پرتگاهي خطرناك قلمداد شده و ممانعت براي خروج از دين، بيش از تلاش براي جذب و ورود به دين است؛ زيرا ارتداد، عملاً بي اعتباري آن دين را براي رساندن بشر به سعادت تأييد كرده و صدمه اي به دين وارد كرده، كه با تشرف، قابل بازيابي نيست.

قدمت طرح بحث ارتداد، همزاد تشكيل اديان بوده و از دغدغه هاي مؤسسان آن و جويندگان راست كيشي، در راستاي اثبات حقانيت اديان، عدم ارتداد يا ارتداد حداقلي پيروان آن دين مي باشد. مسيحيت از همان ابتدا با بدعت و ارتداد، روبه رو بوده و در اين راستا دفاعيه ها و اعتقادنامه هايي شكل گرفته است. دايرة المعارف ها و برخي از نويسندگان مانند توماس آكوئيناس در جامع الهيات به اين موضوع پرداخته اند. اما منبع مستقلي پيرامون اين موضوع يافت نشد. با توجه به چالشي بودن بحث ارتداد، و چندوجهي بودن اين موضوع، تلاش شده ماهيت ارتداد و ايمان در منابع كاتوليكي مورد بررسي قرار گرفته و تفاوت آن با بدعت، شقاق و نوديني مشخص گردد، تفاوتي كه در منابع كاتوليكي مورد توجه قرار گرفته، اما گاهي اوقات در ترجمه ها، رعايت نمي شود. به عنوان نمونه، پروتستان ها در شوراي ترنت بدعت گذار معرفي شده اند و در برخي موارد، مرتد قلمداد شده اند كه از نظر اصطلاحي، مرتد قلمداد نمي شوند.

كليساي كاتوليك و ايمان كاتوليكي

برخي كليساي كاتوليك را با تفتيش عقايد، و برخي ديگر آن را سرچشمه جاويدان قديسان و تنها اميد رستگاري بني آدم، با حضور روح القدس مي بينند. كليساي كاتوليك رسالت خود را رساندن پيام عيسي مسيح مي داند. ما از پنجره منابع كاتوليكي به تاريخ كاتوليكي نظر داشته، و به بررسي ارتداد در كاتوليك مي پردازيم.

واژه كليسا، هم بر كليساي محلي و هم بر كليساي جهاني اطلاق مي شود. مراد از كليسا در كليساي كاتوليك، از ميان معاني امت، فرقه، ساختمان و نهاد، معناي فرقه و گروهي از مسيحيان است كه معتقدند اداره كليسا بايد بر عهده مجموع اسقفان به رهبري پاپ، اسقف رم باشد (Broderick, 1994, p. 80, 69).

واژه كاتوليك (catholic)، مركب از دو كلمه يوناني kath و به معناي همه چيز (of the whole) و جامع است. گستره اين كليسا، جمع بين عقل و نقل، جامع قوانين مختلف (رومي، ژرمني، افلاطوني، ارسطويي و...)، جامع مراسم عبادي و شعاير ديني گوناگون (قرباني، رياضت، دعا، رهبانيت، عرفان و...) و جامع بين همه پيروان مسيحي(پولسي و پطرسي) در صدر مسيحيت، وجوهي است كه براي نامگذاري كليسا به كاتوليك بيان شده است. كاتوليك در ابتدا در معناي عام و مطلق استعمال مي شد، با انتشار دين مسيح در عالم، معناي جديدي پيدا كرد و به كليساي رم اختصاص پيدا كرد (باغباني و رسول زاده، 1389، ص 248؛ ناس، 1386، ص 627). مي توان گفت: كاتوليك اخلاقيات را از يهود، الهيات را از يونان، سازمان و تشكيلات را از رم گرفته است (دورانت، 1370، ج 3، ص 723).

بحث ارتداد مانند ساير احكام، از عهد عتيق و يهوديت به مسيحيت راه يافت. در عهد عتيق آمده است:

اگر برادرت يا پسر يا دختر تو... يا رفيقت كه مثل جان تو باشد، تو را در خفا اغوا كند و گويد كه برويم و خدايان غير را عبادت نماييم... او را قبول مكن و او را گوش مده و چشم تو بر وي رحم نكند و بر او شفقت منما و او را پنهان مكن، البته او را به قتل رسان... و او را به سنگ، سنگسار نما تا بميرد؛ چونكه مي خواست تو را از يهوه، منحرف سازد. و جميع اسرائيليان چون بشنوند، خواهند ترسيد و بار ديگر چنين امر زشت را در ميان شما مرتكب نخواهند شد (تثنيه 13: 6-12).

نكته قابل توجه در آيين يهود اين است كه ارتداد، در يهوديت گناهي بزرگ است. اما يك يهودي كه از مادر يهودي متولد شده يا از راه صحيح يهودي شده باشد، با ارتداد از يهوديت خارج نمي شود، هرچند يك دين ديگر و اعمال آن بپذيرد و رسماً دين يهودي را انكار كند (1996, v3, p. 211 Wigoder,).

در عهد جديد نيز در مواردي به موضوع ارتداد و مرتد پرداخته شده است: لكن عادل به ايمان زيست خواهد نمود و اگر مرتد شود، نفس من با وي خوش نخواهد شد، لكن ما از مرتدان نيستيم تا هلاك شويم، بلكه از ايمانداران تا جان خود را دريابيم (عبرانيان 10: 38-39).

در لوقا در تشريح حكايت چهار نوع زمين، ايمان افرادي را كه در هنگام آزمايش منتهي به ارتداد مي شود، به بذرهايي تشبيه كرده است كه هنگام كاشت بر سنگلاخ افتاده و ريشه اي ندارند تا مدتي اين افراد ايمان دارند و در وقت آزمايش، مرتد مي شوند (لوقا، 8 : 11-16).

دربارة ماهيت ايمان كاتوليك بايد گفت: به عقيده كليسا، ماهيت ايمان كاتوليكي در قرون اوليه، مبتني بر اعتقاد به چند چيز بود كه عبارتند از:

1. مسيح حقيقتي بود كه با قدرت خدا عمل كرد.

2. او خود را از طريق صليب تسليم مرگ كرد.

3. خداوند نيز سه روز پس از مرگش او را برانگيخت.

4. رسولان نيز شاهدان اين حقيقت بوده اند.

5. ايمان به اين برخاستن پروردگار، سبب بخشش گناهان مي شود.

6. تمام اين امور توسط انبياي گذشته بني اسرائيل پيش بيني شده بود (Cunningham, 2009, p. 12).

آيين مسيحيت كاتوليكي را مي توان به اصول و فروع، يا به مشخصات كلامي و مشخصات عملي تقسيم كرد. مي توان مشخصات كلامي آن را اين گونه بيان كرد:

اعتقاد به اصل تثليث در خدا، يعني پدر و پسر و روح القدس (كه از پدر و پسر ناشي شده است.)، اعتقاد به تجلي اتحاد خدا و انسان در شخصيت حضرت عيسي عليه السلام، اعتقاد به اصل نجات بخش كليسا، اعتقاد به مصونيت كليسا و پاپ از خطا و گناه، اعتقاد به شخصيت حضرت مريم به عنوان مريم باكره و مادر خدا و مصونيت او از خطا، از اصول اعتقادي و دگماي كاتوليك است. اين موارد مشخصات كلامي كليساي كاتوليك است، اما مشخصات عملي، اعمالي است كه به واسطه آن، فيض الهي مشمول انسان مي شود، يعني تعميد، عشاءرباني، تأييد، ازدواج، دست گذاري يا درجات مقدس روحانيت، اعتراف و تدهين، از آيين هاي مقدس و مشخصات عملي آيين كاتوليك هستند (تيسن، بي تا، ص 309ـ312).

به طور خلاصه، مي توان گفت: كليساي كاتوليك رومي شكلي از مسيحيت است و عقايد آن براساس اعتقادنامه هايي كليسايي شكل گرفته كه به ترتيب، شامل موارد زير است: تثليث حقيقت است، جهان توسط خدا خلق شده است. آدم و حوا دچار لغزش و سقوط شده اند. پسر خدا در جهان تجسد يافت و سبب خريد گناهان ما شد و هر كس اين موارد را ردّ كند، مرتد شده است (Walsh, 2005, p. 9).

ارتداد، بدعت و فرقه گرايي و نوديني

Apostasy از واژه يونانيapostasia (ἀποστασία) گرفته شده كه خود تركيبي از واژگان ἀπό به معناي كناره و στάσις به معناي ايستادن است. در مجموع، معناي كناره گيري، فرار، شورش و ارتداد را در خود نهفته است (Eliade, 1993, v.1, p. 353). در اصطلاح عملي است كه فرد به وسيله آن از ايمان كاتوليكي، كه در آن تعميد يافته و به آن اعتراف كرده است، دست بر مي دارد (Lawlor, 1981, v1, p. 679). براي شناخت دقيق ارتداد در كاتوليك، بايد حد و مرز اين انگاره با تفرقه (Schism) و فرقه گرايي، بدعت (heresy) و نوديني (conversion) مشخص شود تا بتوان ماهيت ارتداد و حقيقت آن را بهتر مورد شناسايي قرار داد.

تفرقه و فرقه گرايي، جدايي رسمي از وحدت كليساست؛ يعني جدايي از كليساي كاتوليك، خواه شخص يا اشخاصي از كليسا، برتري اسقف اعظم رم را نپذيرند، و خواه مرجعيت پاپ را رد كنند. با قيد اول، ارتدوكس ها به عنوان فرقه اي از كليساي كاتوليك متمايز مي شوند؛ زيرا اين كليسا برتري اسقف اعظم رم را نسبت به ساير اسقف ها و پاترياك ها نمي پذيرد. با قيد دوم، كليساي پروتستان خارج شده؛ زيرا مرجعيت اسقف و پاپ رم را ردّ مي كند و فقط حجيت كتاب مقدس را مطرح مي كند (Broderick, 1994, p. 303).

فرقه و تفرقه گرايي در كاتوليك را مي توان نوع خاصي بدعت دانست كه رنگ و بوي سياسي به خود گرفته، گاه كليسايي در مقابل و يا در عرض كليساي كاتوليك شكل مي گيرد. اگرچه در برخي نوشته ها و ترجمه ها براي افراد و گروه هاي جدا شده از كاتوليك، كه به سختي هم كيفر شده اند، لفظ مرتد به كار برد ه اند كه از لحاظ لغوي در ترجمه هاي فارسي مرتد را يكي از معاني heresy، شمرده اند، اما به لحاظ معناي اصطلاحي، معناي دقيقي نيست. در متن لاتين شوراي ترنت، كه عكس العمل كليساي كاتوليك به جدايي پروتستان ها بود، لفظ apostasy به معناي ارتداد يا معادل هاي آن به كار نرفته است؛ آنچه در اين شورا استعمال شده لفظ heresy بوده است (Schaff, 1919, p. 78).

بدعت در لغت باور و اعتقادي است كه مخالف آموزه هاي اساسي دين است، يا باوري است كه موافق با باور اكثر مردم نيست (Oxford Dictionary, 2010, "Heresy") و در اصطلاح بدعت، آموزه غلط يا تفسير غلط از آموزه صحيحي است كه توسط كليساي كاتوليك بيان شده است. بدعت رسمي، گناهي تألم آور و سركشي در برابر خداوند است (Broderick, 1994, p. 163).

رابطه بين ارتداد و بدعت را از دو ديدگاه مي توان مورد بررسي قرار داد:

1. بدعت و ارتداد دو امر جداگانه هستند؛ ارتداد، ردّ كامل ايمان مسيحي است و بدعت، ردّ آموزه اي يا تفسير غلط از آموزه اي صحيح است كه كليساي كاتوليك آن را مشخص كرده است. پس دو موضوع جداگانه هستند، اگرچه در مجازات، نظير تكفير، قتل و سوزاندن، بدعت با ارتداد اشتراكاتي دارد.

2. ارتداد و بدعت رابطه نزديكي دارند. بالاترين درجه بدعت، ارتداد است. در اين ديدگاه، بدعت به بدعت صوري (حقيقي) و بدعت مادي (مجازي) تقسيم، و ارتداد به بدعت صوري(حقيقي) ملحق مي شود كه در اولي عناد مطرح است. برخلاف دومي كه بدون عناد است (پطرس غوري، 1879، ص 266). بر اساس اين ديدگاه كه در منابع كاتوليكي نيز بر آن شواهدي وجود دارد (Code of Canon Law, 2006, p. 285)، بدعت و ارتداد رابطه نزديكي داشته، و همين قرابت، گاه تشخيص مرز بين بدعت و ارتداد را مبهم كرده است.

نوديني بحث گسترده اي است كه بيشتر در علوم رفتاري مورد توجه قرار گرفته است. مي توان گفت: نوديني تغيير دين و دين داري است. اما تعريفي جامع براي آن مشكل است؛ زيرا در شكل كلاسيك آن نوديني معادل تغيير ناگهاني يا تولد دوباره بود و نمونه آن پولس قديس بود. اما مطالعات معاصر آن را تدريجي مي دانند (رهنما، 1391، ص 25ـ28).

نوديني نسبت به ارتداد، از لحاظ مفهومي و امكان وقوعي در عالم خارج، عام تر است. اما اهميت ارتداد، در اديان بيشتر است. ممانعت براي خروج از دين، بيش از تلاش براي جذب و تشرف به آن دين است؛ زيرا ارتداد، عملاً بي اعتباري آن دين، براي رساندن بشر به سعادت را تأييد كرده، صدمه اي به دين وارد كرده كه با تشرف، قابل بازيابي نيست.

لوئيس رمبو، در يك دسته بندي، نوديني را به پنج نوع تقسيم كرده است: ارتداد، تشديد، عضويت، انتقال نهادي، انتقال سنتي، در اين تقسيم بندي، ارتداد نوعي نوديني محسوب مي شود. طبق آمار پژوهشگران در اين عرصه، احتمال تغيير دين و رفتن از يك دين به دين ديگر بسيار كم است. نوكيشي ها غالباً درون ديني و از يك فرقه به فرقه ديگر صورت مي گيرد. اگرچه در اين موارد، اعمال و عبادات و مناسك مذهب قبلي را باطل بدانند، اما از نوديني ها به ارتداد ياد نمي كنند (زاكرامن، 1384، ص 19).

نودين يا نوآيين در مسيحيت كاتوليك، شخصي است كه آيين تعميد انجام نداده، يا تعميد شده مانند شخص غيركاتوليك، و قصد دارد با غسل تعميد يا اقرار به ايمان و ترك عقيده خطا و اشتباه خود، به كليساي كاتوليك بپيوندد (Broderick, 1994, p. 99).

در كاتوليك علاوه بر ارتداد ايماني، كه شخص، ايمان پذيرفته شده را به طور كامل رد مي كند، دو نوع ديگر ارتداد هم در برخي منابع به آن اشاره شده است:

1. ارتداد از عهد رهباني؛

2. ارتداد از عالم روحاني و جدايي از مقام روحاني.

ارتداد ايماني را مي توان اين گونه بيان كرد: ردّ كردن مسيحيت به وسيله شخص تعميديافته اي كه در زماني ايمانش را اظهار كرده، و الان آشكارا آن را انكار مي كند. با ترك آيين هاي مقدس، شخص برده گناه و اعمال غيراخلاقي شده و از مسيح فاصله گرفته است. ارتداد از عالم روحانيت و رهبانيت، در صورتي ارتداد محسوب مي شود كه شخص بدون اجازه از اين سلك خارج شود. اما اگر با اجازه كليسا و يا موارد خاصي باشد كه هماهنگ با كليسا باشد، اين ديگر ارتداد نخواهد بود (Ibid, p. 37).

سير تاريخي ارتداد در مسيحيت كاتوليك

تاريخ پرفراز و نشيب مسيحيت كاتوليك را مي توان به سه دوره زماني تقسيم كرد: سه سده نخست كه بيشتر دوران تنازع عقايد و نظريه هاي علني و پنهاني بوده است. سده چهارم تا آغاز قرن شانزدهم كه همواره كليساي كاتوليك در قدرت سياسي شريك بوده است. مهم ترين حوادث اين دوران، مواجهه با اسلام، جدايي كليساي ارتدوكس، جنگ هاي صليبي و خشونت هاي تفتيش عقايد بود. سپس دوران پس از اصلاحات است كه نيروي سياسي كاتوليك رو به تضعيف رفت، جدايي كليساي پروتستان، جنبش هاي ملي گرايانه، تلاش مبلغان مسيحي در خارج از اروپا و شوراي واتيكاني دوم از حوادث مهم اين دوران است.

1. مسيحيت اوليه (1-500م)

مسيحيان اوليه، يهودياني بودند كه مسيح را به عنوان مسيحاي عهد عتيق پذيرفته بودند و تا حدود سال 70م كتاب مقدس مسيحيان، عهد عتيق بود و با يهوديان در كنيسه ها موعظه مي شدند. تمام اهتمام حواريون اين بود كه مسيح يكي از انبياي يهود شناخته شود و در كتاب مقدس يهوديان بدنبال شهادت هاي ظهور مسيح بودند (يوحنا 5: 39؛ اعمال 17: 11). در سال 66م به خاطر همكاري نكردن با يهوديان در شورش عليه روميان، متهم به خيانت و جبن شدند و جدايي آنها قوت گرفت (دورانت، 1370، ج3، ص 676ـ679). آزار و اذيت يهوديان، دستگيري پولس و تكفير مسيحيان توسط فريسيان يهودي در شوراي جامينا، جامعه نوپاي مسيحي را از يهوديان جدا كرد و به مرور زمان آيين هاي مسيحي جايگزين اعمال يهودي شدند. مهم ترين وظيفه عصر رسولان و دوره آباء دفاع از مسيحيت راست كيش در مقابل امپراطوري، آيين هاي ديگر و گروه هاي بدعت گذار و مرتدان بوده است (Kong, 2003, p. 4).

قيصر و مسيح، چند قرن در گود مبارزه روبه روي هم ايستادند تا اينكه بالاخره در سال 313م كنستانتين با هر نيتي كه داشت، دستور ميلان را براي همسايگي با كليسا صادر كرد و امپراطوري مسيحي شكل گرفت. اگرچه تا آن زمان برخي گروه ها توسط مسيحيت راست كيش، طرد شده بودند كه برخي از آنها عبارتند از:

1. آيين گنوسي: اصطلاح Gnosticism از واژه يوناني gnosis، به معناي معرفت يا عرفان است. گنوسيان خود را واجد نوعي معرفت و سنن پنهاني دور از دسترس از طريق يكي از رسولان مي دانستند. چگونگي درك آنها نسبت به مفهوم خداي خالق، شرّ بودن ذاتي ماده و مفهوم اسطوره اي در باب مسيح سبب شد كه كليسا، گنوسي ها را خارج از مسير راست كيشي تلقي كند.
تهديد جدّي بودن گنوسيان براي كليسا در مسيحيت اوليه و جايگزيني معرفت به جاي ايمان، بازگشت برخي بدعت ها اواخر قرون وسطا به انديشه گنوسيان، شناخت بهتر ايرنائوس و مفاهيم اعتقادنامه رسولان بحث از گنوسيان را در تاريخ مسيحيت، درخور توجه نموده است. در مناقشه با گنوسيان، استدلال به كتاب مقدس كافي نبود. ازاين رو، قانون ايمان ايجاد شد (ژيلسون، 1389، ص 26؛ Quispel, 1971, v.10, p. 505)

2. آيين ماركيوني: در حدود سال140م ماركيون، جوان متمولي از اهالي سينوپه به روم آمد. او خداي پدر را خدايي نوازشگر، بخشايشگر و مهربان و يهوه را خداي ستم و جنگ مي دانست. براي ترويج نظرات خود، عهد جديدي مركب از انجيل لوقا و نامه هاي پولس منتشر ساخت. كليسا او را تكفير كرد (ميلر، 1981، ص 192). مسيحيان او را اولين بدعت گذار مسيحي مي شناسند. اما مي توان او را احياگر و طرفدار انديشه هاي پولس در قرن دوم و عامل اصلي شكل گيري مسيحيت فعلي دانست. مريسون يا مريسا در روايات ما، در كنار پولس از بزرگ ترين منحرف كنندگان مسيحيت قلمداد شده است (مجلسي، 1403ق، ج 13، ص 213).

3. آيين مونتاني: مونتانوس (Montanus)، در حدود سال 156م، دنبال بازگشت به سادگي كليساي اوليه، خود كامي اسقف ها را در كليسا تقبيح مي كرد. اين فرقه بيشتر اصلاح گر رفتار و سلوك بودند و به دنبال بازگشت مسيحيان و كليسا به خلوص مسيحيت اوليه بودند. كليسا، آيين مونتانوس را به عنوان الحاد رد كرد، نبي و نبيه هاي آنان محكوم شدند و خود فرقه تكفير شد. برخي افراد كليسا مانند ترتوليان از اين آيين دفاع كردند (اگريدي، 1377، ص 109).

4. آيين ماني: ماني در قرن سوم در تيسفون و بابل پرورش يافت. آيين ماني، در سراسر امپراطوري ساساني، امپراطوري روم و آسياي ميانه و چين نفوذ يافت. دين ماني، تركيبي از باورهاي گنوسي، بابلي، يوناني و ايراني بود و بر بنياد اصول بودايي و مسيحي قرار داشت. تفسير خاص وي از مسيحيت بر پايه مفهوم ثنوي جهان، موجب شد كه مسيحيت كاتوليك، بدعت ها را به ماني برگرداند. توانايي ظاهري ماني در ارائه تفسير كاملي از جهان هستي و تلاش او براي توضيح منطقي همه پديده ها، آگوستين هيپويي(354ـ430م) را پيش از آنكه جز آباي كليساي كاتوليك روم شود، و كتاب در باب اختيار را بر ضد مانوي ها بنويسد، به مدت نه سال شنونده و مجذوب آموزش هاي خود كرده بود (گئو، 1376، ص 162؛ الياده، 1373، ص 38ـ39؛ دورانت، 1370، ج 3، ص 709). تاريخ پيچيده گسترش اين آيين، موجب شد كه برخي اين آيين را صورتي از آيين زرتشت بدانند و برخي ديگر، آن را بدعتي مسيحي به شمار آورند (هيلنز، 1386، ص 573).

2. مسيحيت امپراطوري يا قرون وسطا (500ـ1500م)

تاريخ اديان، تاريخ پر فراز و نشيبي است. از ميان اديان الهي، مسيحيت حوادثي را تجربه كرده كه علاوه بر عقايد، بر شكل گيري آموزه هاي راست كيشي اين دين تأثير گذار بوده است. از مهم ترين اين تحولات، كه عميق ترين تأثير را بر مسيحيت عيسوي راست كيش گذاشت، مي توان به دو حادثه اشاره كرد:

1. ورود پولس به مسيحيت: پولس مشهور به شائول يا سولس، متولد طرطوس، پدرش فريسي، خودش تعليم يافته كنيسه اورشليم و حرفه او خيمه دوزي بود. او كه جمال الشريعه يهوديان بود، به نام آيين يهود، حمله به مسيحيت را آغاز كرد و سرانجام به نام مسيح، آيين يهود را كنار گذاشت. آزار دهنده مبلغان مسيحي، خود مبلغي عيسوي، و آزاردهنده براي يهوديان شد (راميار، 1352، ص 202؛ خاچيكي، 1982، ص 130).

درك و مطالعه پولس، شناخت مرحله اي از تاريخ مسيحيت است و شايد اگر او نبود، امروزه مسيحيت فرقه اي از يهوديت به شمار مي رفت. ازاين رو، كليساي كاتوليك عقايد و حيات و سلسله مراتب خود را، مديون افكار و تلاش هاي پولس مي داند. دست تقدير و تدبير چنان سرنوشت كليساي كاتوليك و پولس را به هم آميخته كه بدون پولس، نمي توان تصوير صحيحي از كليساي كاتوليك و عقايد آن به دست آورد. در سفري به دمشق پس از مكاشفه اي، به ترويج عقايدي پرداخت كه مدعي دريافت آن از حضرت مسيح بود. برخي حواريون سخنان او را ابداعات شخصي با هدف منحرف ساختن دين مي دانستند، به مخالفت با وي برخاستند. حتي ابيونيان وي را مرتد مي دانستند (Collins, 1991, p.62). با مرقس و برنابا سفري تبليغي به يونان رفت و در آنجا به سبب اختلافات ديني از هم جدا شدند (اعمال رسولان 15: 39ـ40). پولس وظيفه خود را تبليغ مسيحيت در بين غيريهوديان و بي نيازي از عهد عتيق و شريعت، با آمدن عهد جديد مي دانست (غلاطيان 3: 23ـ26). ازآنجاكه كنستانتين و شوراي نيقيه نقش زيادي در احياء انديشه پولس داشته اند، ورود پولس به مسيحيت، در اين دوره مطرح گرديده است.

2. پذيرش مسيحيت به عنوان يك دين رسمي توسط امپراطوري روم: قسطنطين در سال 313م فرمان تسامح مذهبي ميلان را صادر كرد. در سال 315م، مجازات به صليب كشيدن، لغو شد. سال321م، روز يكشنبه را به عنوان عيد و تعطيلات اعلام كرد. در سال330م، قسطنطنيه تازه تأسيس (استانبول كنوني) را پايتخت خود قرار داد. پس از شوراي قسطنطنيه در سال 381م، امپراطور تئودوسيوس، مسيحيت را به عنوان تنها دين مورد قبول اعلام كرد (طاهري، 1391، ص 52؛ O,Collins, 2003, p. 25-26; Cunningham, 2009, p. 54,196). امپراطور با استفاده از مذهب، به دنبال وحدت امپراطوري خود بود، اما سه ابر اين آسمان را براي قسطنطين و مسيحيت، تيره ساختند: بدعت آريانيسم، مناقشه نسطوري، و مناقشه پلاگيوس.

1. آريانيسم (Arianism): نام اين مكتب از آريوس (ح350– ح336م) گرفته شده كه در اسكندريه به ترويج عقايد خود پرداخت. عقيده وي اين بود كه مسيح به مثابه پسر، گرچه الوهيت در او تجلي يافته، ولي انسان و مخلوق است. اما در شوراي نيقيه (325م) محكوم شد (كونگ، 1384، ص 83؛ هيلنز، 1386، ص 25).

2. نسطوريان: نسطوريان عنواني است كه پس از مناقشه نسطوريوس (Nestorius)، اسقف قسطنطنيه (431-428م)، بر مسيحيان سوري شرقي اطلاق شد. نسطوريوس معتقد بود: اگر عيسي هم انسان و هم خدا باشد، پس دو شخص در خدا وجود دارد و مريم مادر عيسي است نه خدا، به دليل اين اعتقاد در شوراي افسس(431م) محكوم گرديد و راست كيشي توسط شورا اين گونه بيان شد كه دو ذات وجود دارند، اما فقط يك شخص در مسيح وجود دارد و مريم مادر خداست (هوشنگي، 1389، ص 61؛ Camelot, 1981, v10, p. 346-348.)

3. پلاگيوس: پلاگيوس(360-420م) در اصل بريتانيايي بود. در سال 400م به رم آمد. اوضاع نابسامان اخلاقي رم به شدت او را تكان داد و نوع نگرش مسيحي به انسان و اراده او را موجب اين تباهي مي دانست (Eliade, 1987, v.11, p. 226). معتقد بود كه افراد بشر قابليت آن را دارند كه خود را رستگار سازند، چنين نيست كه آنان در دام گناه قرار گرفته باشند، اما آگوستين (354ـ430م) عليه پلاگيوس واكنش نشان داد و بر تقدم فيض خدا در هر مرحله از زندگي مسيحي تأكيد كرد. جان كلام پلاگيوس، رستگاري به سبب شايستگي و پاداشي است كه عادلانه به دست مي آيد. درحالي كه آگوستين رستگاري به سبب فيض را مطرح كرده، آن را موهبتي مي داند كه به انسان اعطا شده است و از سر شايستگي نيست. بالاخره، شوراي كارتاژ در سال 418م پلاگيوس را محكوم كرد، پاپ نيز تسليم شد و او را تكفير كرد (Augustine, 1991, v.5, p. 7; Cross, 1997, p. 550).

3. مسيحيت بعد از اصلاح كاتوليكي (1500 ـ عصر حاضر)

كليسا در قرون اوليه به دليل مسيح آزار كشيد و در قرون وسطا، به نام مسيح آزار داد و از آغاز سده شانزدهم به سبب دوري از مسيح، از دردهاي فراوان رنج مي برد. امتياز اجتماعي شدن مناصب كليسايي، رنگ پريدگي ارزش هاي اخلاقي، آلودگي هاي سياسي، نهضتي اصلاحي از درون كاتوليك را اجتناب ناپذير كرده بود. هرچند منتقدان و اصلاح گران، در انديشه ايجاد شكاف در كليسا نبودند، اما انكار و انتقادات تند و تيز آنها، شكافي در كليساي كاتوليك ايجاد كرد. محكوميت و تكفير لوتر در سال1520م نيز نتوانست آتش پرخاش را خاموش كند، بلكه دكترين او را يكپارچه كرد و همرزمان او نظير كالون و تسوينگلي را به ميدان آورد و با همراهي شاهزادگان آلماني، رنگ و بوي سياسي گرفت و زمينه براي بنياد يك كليساي جديد فراهم شد. آنان در موضوعاتي نظير مريم باكره، شعاير هفت گانه، ارزش بنياني آموزه هاي كليسا و اختيارات دين مردان كليسا به ويژه شخص پاپ با واتيكان همسان نمي انديشيدند (مالرب، 1379، ص 91).

تشكيل كليساي پروتستان، و استقلال كليساي انگلستان، موجي از اعتراضات مذهبي عليه كليساي كاتوليك را پديد آورد، و خواستار اصلاحات در كليساي كاتوليك شدند. مقام پاپي، پس از نهضت اصلاح ديني در موضع دفاعي قرار گرفت و خود را ملزم به واكنش مي ديد. اوايل سال 1542م، دادگاه رسمي و مركزي تفتيش عقايد، كه امروزه مجمع آموزه ايمان ناميده مي شود، دوباره شكل گرفت، شوراي ترنت(1545م) به مدت 18 سال، با تعداد زيادي حكم تكفير به دغدغه هاي الهياتي نهضت اصلاح دين واكنش نشان داد (مك گراث، 1384، ص 163؛ كونگ، 1384، ص 199).

كليساي كاتوليك، كه در طي قرون متمادي با معيارهاي سه گانه اعتقادنامه ها، متون مقدس و مقام هاي اسقفي و كليسايي نظام داخلي مقاومي براي خود ايجاد كرده بود، در اين دوره، چالش هاي سختي پيش رو داشت. نهضت اصلاح ديني، معيار سوم(مقام پاپي) را زيرسؤال برد. نهضت روشنگري، معيار دوم (متون مقدس قانوني) را زيرسؤال برد و سرانجام، معيار اول (قاعده ايمان) را به چالش كشيد (كونگ، 1384، ص 75و89).

حمله به مسيحيت و كاتوليك زياد بود، تا جايي كه مدعياني همچون اومانيسم، سوسياليسم، مدرنيسم، سكولاريسم، فمينيسم و ... پا در كفش مسيح كردند و مدعي شدند كه مي توانند نقش دين را در رهبري جوامع و پشتيباني از نظام هاي سياسي بر عهده گيرند (توفيقي، 1384، ص 258). در مقابل، حركت هايي انجام شد تا بر پيكر نحيف مسيحيت، دم مسيحايي باشند. برخي به وادي تجربه گرايي و عقل عملي و اخلاق رفتند. راست كيشي جديد، در برابر نقد كتاب مقدس ايستاد. پلوراليسم در پي راه حلي براي مواجه شدن با تكثر و تنوع اديان بود. ليبراليسم، اين شمشير دولبه، براي پر كردن شكاف ميان ايمان مسيحي و دانش مدرن بود. مدرنيسم، فهم انسان مدرن را فهم جديدي از دين مي دانست كه با فهم سنتي سازگار نبود (باغباني و رسول زاده، 1389، ص 317 و 683).

اما مهم ترين تحرك كليساي كاتوليك در اين دوره را بايد شوراي واتيكاني دوم دانست. اين شورا، با رويكرد امروزي كردن كليسا و به ابتكار پاپ جان بيست و سوم در فاصله سال هاي 1962ـ1965م، با شركت تمامي اسقف ها در سطح جهاني تشكيل شد، و نقطه عطفي در تحولات آيين كاتوليك و مهم ترين رويداد كليساي قرن بيستم محسوب مي شود. اين شورا، تلاش كرد تا با ارائه ديدگاه هاي جديد، تبيين نويني از دين در عصر نوگرايي ايجاد كند و از قلعه كهن واتيكان، جاني تازه به كليسا بدمد. بدون تغيير اصول ايماني با جهان معاصر، همگام شده و پروتستان ها، بدعت كاران و تفرقه انگيزان ديروز را، زير پرچم برادران جدا شده، به قلعه واتيكان برگرداند.

آنچه كه به بحث ما مربوط مي شود و اين شورا را از شوراهاي ديگر متمايز مي كند، اين است كه سعي بر اين بوده كه هيچ گونه سياست طرد و نفي و محكوم سازي و تحميل احكام، اعمال نشود و سياست گفت وگو با جهان مدرن مطرح باشد. مي توان گفت كه شوراهاي قبلي كليساي كاتوليك، بيشتر در رويارويي با مسئلة بدعت، راست كيشي و ارتداد بوده است و صرفاً خطا و انحراف از آموزه هاي كليسايي را مطرح مي كردند. اگر شوراهاي قبلي درصدد حفظ وضعيت موجود در كليسا بودند، اين شورا خواهان آن بود كه ضمن هماهنگي كامل با آموزه هاي گذشته و با توسل به روش هاي تحليل مدرن، در جهت نوسازي كليسا در جهان مدرن اقدام كند. اين شورا، شانزده سند منتشر كرد كه هدف از آنها نوسازي همه مظاهر ايمان و رفتارهاي ديني بود. اسناد واتيكاني دو، نخستين منبع كليسايي است كه به طور رسمي به موضوع مسلمانان مي پردازد و كليسا و اديان ديگر معنايي متفاوت پيدا مي كنند (Abbott, 1966, p. 656-668).

ارتداد در جوامع امروزي كاتوليك

بررسي تاريخي كليساي كاتوليك، بيانگر اين است كه حكم ارتداد براي كساني كه ايمان مسيحي را رد و انكار مي كنند، از طرف كليساي كاتوليك، تكفير است. در قانون كليسايي و اعتقادنامه كاتوليكي مطرح است(Code of Canon Law, 2006, can. P. 751)، در كليساي كاتوليك صدور حكم و اجراي حكم دو مقوله جداگانه هستند، در سير تاريخي كليساي كاتوليك، صدور حكم بر عهده كليسا بوده و اجراي حكم بر عهده حاكمان و دولت ها بوده است. اگر چه در اين زمينه تخلفاتي صورت گرفته است، اما رويه به اين گونه بوده است. در قرون گذشته، اگر اين احكام اجرايي شده به دليل اين بوده كه جوامع خواستار اين امر بوده و حاكمان نيز به پشتوانه كليسا و مردم به آن اقدام مي كردند تا جايي كه بدعت گذار و مرتد را شخصي مي دانستند كه قصد دارد مسير و نقشه عيسي مسيح براي هدايت انسان ها را به هم ريخته و ديگران را به وادي هلاكت و سرگرداني سوق دهد و برخورد با او، شديدتر از برخورد با كافران بوده است. در اين راستا، از مهم ترين مرتدان در عالم مسيحيت و كاتوليك مي توان به جوليان مرتد، ابراهيم بن ابراهيم، لورد جورج گوردن، اشاره كرد. ابراهيم بن ابراهيم در 1794م در پاي چوبه آتش به جرم ارتداد سوخت (Wigoder, 1996, v.13, p. 934) و جورج گوردن تكفير و طرد شد (Ashwell Farr, 1971, v 10, p.582). اين دو نفر، به يهوديت تغيير دين داده بودند و جوليان نيز از مسيحيت به طرف شرك رفت.

اما امروزه اجراي حكم ارتداد، به سبب فاصله بين حاكمان و كليسا، روحيه بردبارانه پذيرش مذاهب و اديان ديگر در جوامع (Doneger, 2006, p. 68)، باز شدن فضا پس از شوراي واتيكاني دوم در كليساي كاتوليك، پيشينه عدم تناسب جرم و جزا در محاكم، انفعال نهاد كليسا در برابر مجامع جهاني، اومانيسم، مدرنيته، وجود انجمن هاي مختلف مخالف با مجازات و اعدام و حقوق بشر غربي، حقوق بشري كه هزينه زيادي ازجمله وقايع تلخ، جنگ هاي جهاني و ميليون ها جسد سوخته براي بشر غربي داشته است، همه اين امور موجب شد تا امروزه كليسايي كه از قدرت او كاسته شده، در اين موضوع با تحمل بيشتري برخورد كند.

نقد و بررسي

اگرچه عالمان مسيحي در راه اعتلاي دين مسيحيت تلاش هاي فراواني نموده اند و قرآن نيز برخي از عالمان مسيحي را مأجور مي داند (مائده: 82ـ85)، اما وقتي سير كلي تاريخ مسيحيت، با محوريت كليسا مورد بررسي قرار مي گيرد، شاهد تاريخي پرفراز و نشيب، و گاه افراط و تفريط و تحريف هايي هستيم كه اين گونه امور راه را براي مخالفان دين و كاتوليك هموار نموده است. زندگي اجتماعي جزء ضرورت هاي حيات آدمي است و در روند زندگي اجتماعي، تزاحم و تنازع منافع افراد اجتناب ناپذير است. ازاين رو، تنظيم روابط اجتماعي مستلزم وضع مقررات است، تا حيات اجتماعي سامان يافته و تعارضات به گونه اي عادلانه حل و فصل شوند و اعمال كيفر نوعي ضمانت اجراي حاكميت در جامعه است، اما در اديان الهي بحث بر سر اين است كه اين حاكميت بايد الهي باشد، نه بشري. اين همان حاكميت دين بر اجتماع است. اما عواملي در غرب سبب شد كه از حاكميت و اقتدار كليسا و احكام آن، كه نماد دين در مغرب زمين است، كاسته شود.

كليسا در طول حيات خود، با تشكيل شوراها، تربيت گروه هاي مذهبي، اعتقادنامه ها و اعتراف نامه ها، دفاعيه نويسي و در نهايت، دادگاه هاي تفتيش عقايد و مجازات بدعت گذاران و مرتدان، سعي در حفظ اصول و شاكله اصلي مسيحيت داشته است. اما برخي عوامل در روگرداني از مسيحيت و يا ردّ آموزه هاي آن تأثيرگذار بوده است. برخي از آنها عبارتند از:

1. عقلاني و موجه نبودن آموزه هاي اصلي مسيحيت: تثليث، تجسد، گناه ذاتي، وجود برخي افسانه ها، بحث رابطه عقل و ايمان، از همان قرون اوليه مسيحيت تا به امروز ذهن بسياري از متفكران را به خود مشغول كرده است؛ زيرا بسياري از آموزه هاي اصلي مسيحيت نظير تجسد، تثليث، مرگ فديه وار مسيح، در تعارض با عقل بوده، به گونه اي كه ايمان به آنها براي بسياري از خردمندان غيرقابل قبول بوده است. برخي از عالمان مسيحي تلاش نمودند با خارج كردن دين و آموزه هاي آن از حوزه فهم عقلاني، اين مشكل را حل كنند. آگوستين نيز هرگاه خواسته در توجيه و توضيح برخي آموزه ها، دو چهره فلسفي و الهياتي را با هم همراه كند، به تناقض گويي افتاده است (سليماني، 1389، ص 152).

كلام برخي مرتدان در مسيحيت نيز در اين زمينه قابل تأمل است. يكي از مرتدان در مسيحيت جوليان مرتد(332-362.م) است. وي تنها امپراطور غيرمسيحي روم بود كه مي كوشيد نوعي فلسفه نوافلاطوني را جايگزين انديشه مسيحيت كند. او در مقاله اي با عنوان برضد جليليان، كه منظور او عيسي و حواريون بود، دلايل خود را بر ترك مسيحيت اين گونه بيان كرد:

انجيل ها ناقض يكديگرند و تنها نقاط مشتركشان سخنان باورنكردني است. همه آنها مشحون از كفر به خدا هستند خدايي كه انسان را خلق كرده، حسود است از اعطاء معرفت خير و شرّ به آدم و حوا، خدايي كه انتقام گناه پدران را از فرزندان مي گيرد، شريعت را نمي پذيريد، در حالي كه من مي توانم ده هزار فقره نقل قول از كتاب هاي موسي بياورم كه در آنها مي گويد شريعت براي تمام زمان هاست. (به اعتقاد او) خدايان مذهب شرك نماينده نيروهاي معنوي بودند(شده اند) (دورانت، 1371، ج4، ص 20ـ28).

تثليث از آموزه هاي وارداتي به مسيحيت است. بيان ويل دورانت نيز شاهد خوبي بر اين حقيقت است: كليسا عقيده تثليث را بيش از هر كس مديون آتاناسيوس است كه به مدت چند دهه (323ـ373م)، با تحمل خطرات و خطابه هاي تند و فصيح بر عقيده خود در شوراي نيقيه(325م) ايستاد؛ امري كه تا نيم قرن چنين مي نمود كه مسيحيت، معتقد به توحيد خواهد بود و نظريه الوهيت مسيح را ترك خواهد كرد (دورانت، 1371، ج 4، ص 13). اين نظريه نه تنها ترك و طرد نشد، بلكه ستون خيمه واتيكان قرار داده شد.

تناقض در احكام صادره از سوي كليسا نيز عاملي در كم رنگ كردن جلوه مسيحيت بوده است. اساساً مسيحيت ديني است كه اصول و آموزه هاي آن، به مرور زمان كامل شده است. در اين سير زماني، گاه آموزه و عملي در يك زمان پذيرش آن بدعت، و در زماني ديگر معيار راست كيشي بوده است. به عنوان نمونه، آموزه خطاناپذيري پاپ، كه ابتدا توسط پتروس اوليوي مطرح شد، در سال 1324م در فتوايي از طرف ژان بيست و دوم، به عنوان عمل شيطان پدر همه دروغ ها محكوم شد. اما پاپ هاي قرن نوزدهم آن را احياء كردند و در شوراي واتيكاني اول رسميت يافت (كونگ، 1384، ص 172). مخالفان اين آموزه جديد، نظير مورخ برجسته تاريخ كليسا، پاپ ايگنازفون دولينگر و هانس كونگ از كليسا طرد شدند (صانعي، 1387، ص 72).

نكته اي كه لازم است اشاره شود، اين است كه در نهاد كليسا با توجه به تصريح اناجيل، پطرس نماينده و جانشين مسيح است، اما براي پس از پطرس هيچ دليل قطعي و نقلي نداريم كه چه كسي يا كساني جانشين پس از او هستند و مرجعيت شوراي كليسايي يا پاپ، بيشتر توافقي ميان اعضاي كليسا در قرون اوليه بود كه قرن ها مورد قبول مؤمنان مسيحي واقع شد. حتي قرار دادن سلسله مراتب مقدس؛ يعني شماس و كشيش و اسقف از موارد آيين هاي مقدس مربوط به عصر مسيح و پطرس نيست و در قرون بعدي تصويب شد؛ امري كه بيشتر جنبه كاركردي و تاريخي دارد تا ديني و الهي، و هر زمان امري، بشري شد از لوازم آن خطاپذيري و تناقض است، آن هم امور ديني كه احاطه بر كل مسير انسان از ابد تا ازل را لازم دارد. ادعاي الهي كليسا و اعمال كليسايي سلسله مراتب كليسا، ظرف و مظروفي است كه قابل تطبيق بر هم نيست (طاهري، 1391، ص 278).

2. كم رنگ شدن عقايد و سكولار شدن كليسا: در مسيحيت پس از اصلاح، به واسطه شكل گيري نهضت هايي در مغرب زمين كه مي كوشيدند علم و زندگي اخلاقي را از قيمومت كليسا رهايي بخشيده و با تأكيد بر عقل و به حاشيه بردن دين و سكولار نمودن جامعه، انسان را معيار و ميزان شناخت، ارزش ها و حقانيت قرار دهند. كليسا علي رغم دلبستگي به دين، تحت تأثير نهضت پروتستانتيزم و روشنگري قرار گرفت و به دليل ضعف ساختار، در سست شدن اعتقادات مسيحي در جامعه مسيحي تأثير گذار بود.

براساس مصاحبه اي كه با شماري از بوميان بريتانيا، كه از مسيحيت به اسلام گرويده بودند، علت اين تغيير آئين خود را، بيش از حد سكولار شدن مسيحيت و محدود شدن نقش دين در زندگي شخصي و يا به عبارت ديگر، پويا نبودن آيين مسيحيت، عنوان كرده بودند و نوكيشي خود را حركت از جهان سكولار به جهان مقدس مي دانستند (كوز، 1382).

3. افراط در مجازات و عدم تناسب بين جرم و جزا: در كليه آئين ها و فرهنگ ها از كارهاي ناپسند، نهي شده است و مجرم متناسب با جرم انجام شده، كيفر و مجازات مي بيند. هرچند در جوامع اوليه، مجازات معمولاً جنبه انتقام داشت و وسيله تشفي قلب بود. اما به تدريج بر اثر تحولات اجتماعي و رشد عقلاني و تكميل شرايع، انتقام فردي جاي خود را به قصاص داد و كوشش گرديد كه هر جرمي را بر حسب كمّيت و كيفيت آن مجازات كنند. اما در مقطعي از تاريخ كاتوليك بخصوص در اواخر قرون وسطا، بين برخي از جرم ها و مجازات آنها تناسب ديده نمي شود. در اينجا به يك نمونه از آن اشاره مي شود:

معمولاً در محاكم قضايي اثبات جرم، از سه راه اقرار مجرم، شهادت شهود و علم قاضي صورت مي گيرد. اما يك شيوه هم در گذشته مرسوم بوده است كه به آن ور يا قتال قضايي و در مغرب زمين اوردالي (Ordulie) مي گويند. اين شيوه محاكمه در دين مسيح نبوده و مورد قبول اديان نيست، اما در برهه اي از زمان با اجازه كليسا انجام گرفته است. اگرچه در تاريخ مسيحيت، اجراي حكم بر عهده حاكمان بوده است.

قتال قضايي، كه به آن ور، اوردالي، داوري خدايان(حكم الهي)، دوره و اداي گواهي، اطلاق مي شود؛ يعني هرگاه قاضي براي اثبات جرم و بي گناهي متهمي به دلايل و مدارك و شهود كافي و قابل توجهي دسترسي نداشت، به وسايل آزمايشي مانند آب و آتش متوسل مي شدند و متهم بايد دست خود را در آب جوش فرو كند، يا قطعه آهن سرخ شده اي را بردارد، سه روز بعد اگر بر دست متهم اثري از سوختگي نمايان نبود، او را بي گناه مي دانستند و يا دو طرف دعوا را به جان هم مي انداختند و حق را به فرد غالب مي دادند. در اروپا اوردالي، به دو گونه وره گرم و وره سرد بوده است. در وره سرد، هر دو را زير آب سرد فرو مي بردند، هر كس نفس او زودتر تنگ مي شد و سر از آب بيرون مي آورد، گناهكار بود، در وره گرم گذشتن از آتش سوزان بود، اگر به او آسيبي نمي رسيد، بي گناه بود (حجتي كرماني، 1369، ص 21ـ59).

اين قانون در حوزه حاكميت كليسا اجرا مي شده و اهميت آن تا آنجاست كه پاپ اينوست سوم در شوراي چهارم لاتران (1198-1216م) از اين شورا خواست تا قانون ور را ممنوع كند (باغباني و رسول زاده، 1389، ص 364).

4. نحوه برخورد با ظلم و ظالم: يكي از اهداف پيامبر الهي حضرت عيسي عليه السلام، مبازره با طاغوت و ظلم بوده است. اما آنچه كه از تاريخ مسيحيت به دست مي آيد، تقويت ظلم و ستم و دعوت به سكوت در برابر حاكمان ظالم بوده است. به بهانه آنكه حاكمان، سايه خدا در زمينند. مسيحيان دوست ندارند كه حضرت عيسي فردي انقلابي معرفي شود و يا كسي وي را شهيد بنامد. مي توان گفت: پولس سياست تسليم بي قيدوشرط در برابر حاكمان را به پيروانش تعليم داد و روحيه سازش و تسليم ميراثي است كه كليساي كاتوليك از پولس به ارث برد و آن را تا به امروز حفظ كرده است. درحالي كه ابعاد انقلابي حضرت عيسي عليه السلام در مقابل حاكمان و ظالمان در عهد جديد مكتوب است (لوقا 14: 25ـ27؛ مرقس 8: 34ـ35؛ لوقا 22: 36ـ38).

در سال 313م، كه قيصر در گود مبارزه با كليسا، به توافق رسيدند و با هم متحد شدند. كليسا ثروتمندترين سازمان مذهبي شد و مي رفت تا تمام دنيا را دگرگون كند، برخي ديدند كه دنيا كليسا را دگرگون كرده و مبارزه كم رنگ او با ظلم رنگ باخته، اساساً گرويدن امپراطوري به مسيحيت و دخالت قيصر در امور خدا، نظر ماديون را تقويت مي كند كه قائلند جنبه هاي تشكيلاتي مذهب همواره ساختار سياسي روز را تقويت مي كند. (توين بي، 1387، ص 446).

اين شيوه مدارا و كمك به ظالم در درون كليسا نيز مخالفاني داشته است. در سال 1968م، اسقف هاي كاتوليك رومي آمريكاي لاتين، بر اين نكته اساسي توافق كردند كه كليسا بايد نقش داوري بين ستمديدگان و ستمگران را كنار گذاشته و خود را همسوي مردم بيچاره قرار دهد. اين حركت، كه الهيات رهايي بخش نام گرفت، در راستاي پر كردن اين خلأ در مسيحيت بوده است. حتي از اين ميراث پولسي، ملت ايران نيز بي بهره نمانده و در ايام سلطه استكبار بر ايران در چندين دهه، پاپ چيزي مشاهده نكرد، اما در جريان دستگيري جاسوسان آمريكايي، قلم پاپ به ياري ظالمان آمده و براي آزادي آنها به امام خميني ره نامه مي نويسد (خميني، 1361، ج10، ص 178 و 250).

جمع بندي

ارتداد از مفاهيم چالشي در اديان بوده و در مسيحيت كاتوليك انكار كامل ايمان مسيحي كه براساس اعتقادنامه هاي كليسايي شكل گرفته، موجب ارتداد و خروج از مسيحيت مي شود. نپذيرفتن برتري اسقف اعظم كليساي رم و مرجعيت پاپ، ارتداد محسوب نمي شود، بلكه به عنوان فرقه گرايي مطرح بوده، و انكار آموزه اي يا تفسير غلط از آموزة صحيح كليساي كاتوليك، بدعت است. اگرچه بدعت و ارتداد و شقاق در برخي موارد حكم يكساني داشته، و از طرف كليسا لعن و تكفير را در پي دارد.

بررسي ارتداد در سير تاريخي مسيحيت، در سه دوره زماني مسيحيت اوليه، قرون وسطا و مسيحيت پس از اصلاح نشان مي دهد حكم آن تكفير بوده، اما اجراي آن به دليل عواملي نظير دوري كليسا از حاكمان، عدم پذيرش جوامع و... در همه زمان ها يكسان نبوده است.

عقلاني نبودن برخي آموزه هاي اساسي مسيحيت كاتوليك، نظير تثليث، تجسد و گناه ذاتي، سكولار شدن كليسا، عدم تناسب بين جرم و جزا و نحوة برخورد با ظالمان، زمينه هاي نارضايتي و گاه در شكل گيري بدعت و ارتداد تأثيرگذار بوده است.


 

منابع

الياده ميرچا(ويراستار)، 1373، آيين گنوسي و مانوي، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور، تهران، فكر روز.

باغباني، جواد و عباس رسول زاده، 1389، شناخت مسيحيت، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.

توفيقي حسين، 1384، آشنايي با اديان بزرگ، تهران و قم، سمت، طه، مركز جهاني علوم اسلامي.

توين بي، آرنولد، 1387، خلاصه دوره دوازده جلدي بررسي تاريخ تمدن، ترجمة محمدحسين آريا، تهران، اميركبير.

تيسن، هنري، بي تا، الهيات مسيحي، طاطاوس ميكائليان، بي جا، حيات ابدي.

پطرس غوري، يوحنا، 1879م، مختصر اللاهوت، بيروت، مطبعة العمومية الكاثوليكية.

ناس، جان، 1386، تاريخ جامع اديان، ترجمة علي اصغر حكمت، چ هفدهم، تهران، علمي و فرهنگي.

حجتي كرماني، علي، 1369، سير قضاوت ها در ادوار مختلف تاريخ، تهران، مشعل دانشجو.

خميني، روح الله، 1361، صحيفه نور، تهران، وزارت ارشاد اسلامي.

رهنما، اسحاق، 1391، بررسي نظريات نوديني؛ با تأكيد بر رويكرد لوئيس رمبو، (پايان نامه كارشناسي ارشد اديان ابراهيمي) قم، دانشگاه اديان.

سارو خاچيكي، سارو، (1982) اصول مسيحيت، انتشارات حيات ابدي، چاپ دوم.

زاكرامن، ف، 1384، درآمدي بر جامعه شناسي دين، ترجمه خ. ديهيمي، تهران، لوح فكر.

ژيلسون، اتين، 1389، تاريخ فلسفه مسيحي در قرون وسطي، ترجمه رضا گندمي نصرآبادي، قم و تهران، دانشگاه اديان و سمت.

اگريدي، جوان، 1377، مسيحيت و بدعت ها، ترجمة عبدالرحيم سليماني، قم، طه.

صانعي، مرتضي، 1387، خطاناپذيري پاپ، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.

طاهري، محمدحسين، 1391، بررسي تطبيقي ماهيت، وثاقت، جايگاه، ساختار و عملكرد سازمان روحانيت شيعه با نهاد كليساي كاتوليك، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ره.

سليماني، عبدالرحيم، 1389، سرشت انسان در اسلام و مسيحيت، قم، دانشگاه اديان و مذاهب.

كوز، علي، 1382، سفر از جهان سكولار به جهان مقدس (تجربه هاي بوميان بريتانيايي به اسلام گرويده)، ترجمه سيدهادي سراج زاده و سيدحسين سراج زاده، نامه پژوهش، ش 7، ص 59ـ76.

كونگ، هانس، 1384، تاريخ كليساي كاتوليك، ترجمه حسن قنبري، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

گئو، ويدن گرن، 1376، ماني و تعليمات او، ترجمه نزهت صفاي اصفهاني، تهران، مركز.

مالرب، ميشل، 1379، انسان و اديان نقش دين در زندگي فردي و اجتماعي، ترجمة مهران توكلي، تهران، ني.

مجلسي، محمدباقر، 1403ق، بحارالانوار، بيروت، مؤسسة الوفاء.

مك گراث، آليستر، 1384، درسنامه الهيات مسيحي، ترجمة بهروز حدادي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

ميلر، و. م، 1981م، تاريخ كليساي قديم در امپراطوري روم و ايران، ترجمه علي نخستين، چ دوم، بي جا، حيات ابدي.

دورانت، ويل، 1370، تاريخ تمدن، حميد عنايت و ديگران، چ سوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.

هوشنگي، ليلا، 1389، تاريخ و عقايد نسطوريان، تهران، بصيرت.

هيلنز، جان، آر، 1386، فرهنگ اديان جهان، ع پاشايي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب.

Ashwell Farr D. L,"Gordon Lord George", in: Britannica Encyclopedia, William Benton, 1971.

collins, O. Gerald, and Farrugia.S, Edward G, A concise Dictionary of theology, New York, 1991.

Rambo, L.R ,(1993) Understanding Religious Conversion, New Haven, CT: Yale university press.

 

Abbott,S.J. Walter M, 1966, The Documents Of Vatican, New York, Guild Press.

Augustine, 1991, On Grace and Free Will , A Select library of the Nicene and Post-Nicene Fathers Of the Christion Church, V. 5, T & T Clark Edinburg.

Bokenkotter ,Thomas S, 1990, A Concise history of the catholic church, New York, Image Book.

Broderick , Robert C, 1994, Concise Catholic Dictionary, Catechetical Guild Educational Society.

Cross, F. 1, 1997, The Oxford Dictionary Of the christion church, London: oxford university press.

Camelot.P.T, "nestorianism" 1981, In: New Catholic Encyclopedia,V.10, Washington D.C.: Catholic University Of America.

_____ , 2006, Code of Canon Law , Washington. D.C .

Cunningham Lawrence S. 2009, An Introduction to Catholicism, New York, Cambridge University Press.

Doneger, Wendy. Eliadeh, Mircea. 2006, Britannica, Encychopeida Of World Religions, Britannica, Encychopeida.

Eliade, Mircea, 1993, The Encyclopedia Of Religion, Macmillan Publishing Company, New York, 16v.

Kong Hans, 2003, The Catholic Church: A Short History, Translated By: John Bowden, New York, A Modern Library Chronicles Book.

Lawlor, F. X. "Apostasy" 1981, in New Catholic Encyclopedia, V.18, Washington D.C.: Catholic University Of America.

O,Collins, Gerald and Mario Farrugia, 2003, Catholicism: The Story of Catholic Christionity, New York: Oxford University Press Inc.

Quispel, Gilles. "Gnosticism" 1971, in Britannica Encyclopedia, Willaim Benton Publisher.

_____ , 2010, Oxford Advanced Learners Dictionary.

_____ , 1994, Catechism of the Catholic Church, Catholic Church.

Schaff, P., 1919, Creeds of Christendom, NewYork, Harper.

Walsh, Michael, 2005, Roman Catholicism: The Basics, London & New York, Rutledge, by Taylor & Francis Inc.

Wigoder, Geoffrey, 1996, Encyclopedia Judaica, Encyclopedia Judaica Jerusalen, Israel.

 

 

سال انتشار: 
چهارمين
شماره مجله: 
16
شماره صفحه: 
77