پولس و الوهيت عيسي مسيح

 

 

 

 

، سال اول، شماره دوم، بهار 1389، ص 97 ـ 116

پولس و الوهيت عيسي مسيح

امير خواص*

چكيده

الوهيت حضرت عيسي(ع) يكي از باورهاي رسمي مسيحيت است. سرآغاز اين انديشه به پولس برمي‌گردد كه رسول خودخواندة جهان مسيحيت است. او كه در ابتدا يهودي متعصّبي بود، سال‌ها پس از حيات زمينيِ آن حضرت، مدّعي شد كه حضرت عيسي(ع) را در مكاشفه‌اي ملاقات كرده و با دعوت آن حضرت، به آيين مسيحيت گرويده است. وي سال‌هاي متمادي در تبليغ مسيحيت كوشيد و در واقع، تفسيري از شخصيت مسيح و رسالت او ارائه كرد كه با آموزه‌هاي خود آن حضرت و نيز باورهاي مسيحيان اوليه در تعارض بود. امّا سرانجام، در قرون بعدي، ديدگاه‌هاي وي از سوي برخي از عالمان مسيحي مورد پذيرش قرار گرفت و هرچند مخالفاني نيز داشت، در شوراهاي مسيحي به تصويب رسيد. گفتني است كه اين آموزه‌ها، از جمله الوهيت آن حضرت، جزء باورهاي رسمي مسيحيان شد.

كليدواژه‌ها: عيسي(ع)، مسيح، گناه ذاتي، مرگ فديه‌وار، پولس، الوهيت، آيين گنوسي.

 

مقدّمه

بحث از الوهيت حضرت عيسي(ع) اولين بار از سوي پولس مطرح شده و پس از سال‌ها نزاع عقيدتي، به عنوان باور رسمي مسيحيت، در شوراي نيقيه(325م) كه اولين شوراي جهاني مسيحيت بود، به تصويب رسيده است. بنابراين، ضروري است كه ابتدا به صورت اجمالي دربارة كيفيت ايمان پولس به مسيح، نقش و جايگاهش در مسيحيت، و همچنين اصول انديشه‌هاي او ـ كه در تفسير شخصيت‌ حضرت عيسي(ع) نقش داشته است ـ بحث كنيم.

به جرأت مي‌توان گفت پولس مهم‌ترين شخصيتي است كه آيين مسيحيت، متضمّن آموزه‌ها و انديشه‌هاي مبدع اوست؛ تأثير او در مسيحيت تا آنجاست كه برخي او را معمار مسيحيت كنوني مي‌دانند و برخي ديگر از او به عنوان مؤسسِ دومِ مسيحيت ياد مي‌كنند.1 بنابراين، آنچه امروزه با نام «مسيحيت» شناخته مي‌شود، تفسير پولس از گفتار و كردار حضرت عيسي مسيح(ع)است؛ اين تفسير بر اساس مباني خاصّي است كه وي به آنها معتقد بوده است. به هر حال، پولس بخش مهمي از تاريخ كليساي رسولي را تشكيل مي‌دهد.2 پولس و انديشه‌هايش همواره مخالفان و موافقان فراواني داشته است، تا آنجا كه برخي او را بزرگ‌ترين تحريف‌كنندة مسيحيت و آموزه‌‌هايش مي‌دانند و برخي، در جبهة مقابل، او و انديشه‌هايش را تأييد مي‌كنند. (يكي از متفكران معاصر، هانس كونگ، از مدافعانِ پولس است كه در كتاب خود، با عنوان متفكران بزرگ مسيحي، سعي فراواني براي دفاع از پولس و انديشه‌ها و عملكرد او دارد. در پايان اين بحث، اشاره‌اي به آن خواهيم كرد. يهوديان مي‌پرسند «آيا او به كلي از يهوديت دست كشيد» و مسيحيان سؤال مي‌كنند «آيا او واقعاً عيساي ناصري را درست شناخت يا چيز ديگري از او فهميد»؟)3

پولس كيست؟

پولس در ميان سال‌هاي 5-15م در شهر طرسوس (Tarsus)، (شهري در قسمت آسيايي تركيه)، در خانواده‌اي ثروتمند و اشرافي به دنيا آمد.4 تاريخ تولد او نشان‌دهندة آن است كه كوچك‌تر از حضرت عيسي(ع) بوده است. پولس به واسطة پدرش توانسته است تابعيت روم را به دست آورد؛ و در عين يهودي بودن، شهروند روم نيز محسوب مي‌‌شده است. پولس از نظر ديني، به فرقة فريسيان تعلّق داشته است. به گفتة خود وي، "روز هشتم مختون شده و از قبيلة اسراييل، از سبط بنيامين، عبراني‌اي از عبرانيان، از جهت شريعت فريسي"بوده است.5 پيش از گرايش به مسيحيت، نام او شائول بوده كه نامي عبري، و تلفظ يوناني آن «سَولُس» است؛ امّا بعد از پيوستن به مسيحيت، او نام «پولس» را براي خود انتخاب كرده كه ترجمة يوناني شائول، و به معناي كوچك است.6 پولس در جواني مدتي را براي تحصيل شريعت يهود در اورشليم گذرانده، و در اين شهر با كتاب مقدّس و اعتقادات يهودي آشنا شده است؛ همان‌گونه كه در شهر طرسوس، فرهنگ يوناني را فرا‌گرفته است. شايان ذكر است كه آشنايي با اين دو فرهنگ، در شكل دادن به عقايد او نقش اساسي داشته است.

پولس از رسولان حضرت عيسي(ع) نبوده و اساساً هيچ‌گاه آن حضرت را نديده بود. خود وي مي‌گويد: در ابتدا نه تنها مسيحي نبوده، بلكه دشمن سر‌سخت مسيحيان بوده‌ام.7 و نام او در عهد جديد، اولين بار، در جريان شكنجه و شهادت استيفان ـ كه برگزيدة حواريون بوده ـ ذكر شده است؛8 در عهد جديد از وي به عنوان ناظر9 و راضي به10 شكنجه و شهادت استيفان ياد مي‌شود. پس از شهادت استيفان، كه در روزگار رويارويي مسيحيان با انواع دشواري‌ها رخ داده، پولس نامه‌اي از مجمع يهوديان اورشليم دريافت كرده، و براي دستگيري و شكنجة تازه مسيحيان، راهي دمشق شده است؛ امّا به گفتة خود وي، هنگام پيمودن اين مسير، مكاشفه‌اي را تجربه كرده و به ديدار و حضرت عيسي(ع) نائل آمده است. در اين ديدار، آن حضرت او را به دين مسيحيت دعوت كرده است:

سولس [پولس] هنوز تهديد و قتل بر شاگردان خداوند همي دميد و نزد رئيس كهَنه آمد و از او نامه‌ها خواست به سوي كنايسي كه در دمشق بود تا اگر كسي را از اهل طريقت خواه مرد و خواه زن بيابد، ايشان را بند برنهاده، به اورشليم بياورد؛ و در اثناي راه، چون نزديك به دمشق رسيد، ناگاه نوري در آسمان دور او درخشيد، و به زمين افتاده، آوازي شنيد كه بدو گفت: اي شائول، براي چه بر من جفا مي‌كني؟ گفت: خداوندا، تو كيستي؟ خداوند گفت: من آن عيسي هستم كه تو بدو جفا مي‌كني؛ ليكن برخاسته، به شهر برو كه آنجا به تو گفته مي‌شود [كه] چه بايد كرد." 11

بعد از اين ماجرا كه در بين سال‌هاي 32 تا 36م. رخ داد، پولس به مسيحيان پيوست و تا هنگام مرگ، در بين سال‌هاي 62 تا 64م، به به عنوان مبلّغ دين مسيح به سفر‌هاي تبليغي پرداخت؛ او در راه تبليغ و ترويج برداشت خود از مسيحيت تلاش فراواني كرد و در اين راه، سختي‌هاي زيادي را متحمّل و چندين بار زنداني شد كه شرح آنها در كتاب اعمال رسولان (از باب دهم به بعد)، آمده است. وي سرانجام در سال64م. يا 65م. كشته شد.12

پولس كتاب يا رساله‌اي ندارد كه افكارش را به صورت سازمان‌يافته بيان كرده باشد؛ ضمناً در منابع مستقل تاريخي كه در قرن اول ميلادي نوشته شده‌اند، مطلبي در‌بارة او يافت نمي‌شود. از اين‌رو، براي آشنايي با افكار پولس، بايد به نامه‌هاي او و نيز كتاب اعمال رسولان مراجعه كرد كه در عهد جديد قرار دارد. او در نامه‌هاي خود، به طرح مسائل اعتقادي و ارشاد خوانندگان خويش مي‌پردازد؛ هر نامه معمولاً مشكلات جامعه يا فرد خاصّي را بازگو و برطرف مي‌كند.13

انديشه‌هاي پولس

در نوشته‌هاي پولس، با مسيحيت متأثر از فضاي يوناني‌مآب مواجه هستيم14. به عبارت ديگر، انديشه‌‌هاي پولس دربارة مسيح و پيام او ـ و تفسيري كه وي از مسيحيت ارائه كرده است ـ تحت‌تأثير تفكرات فلسفي و جرياناتِ عرفاني‌اي است كه از حدود يك قرن پيش از ميلاد مسيح تا زمان وي رواج داشته است:

از ابتداي قرن سوم قبل از ميلاد، با تلاش رواقيون، مذهب در فكر يوناني نقش بيشتري پيدا كرد و از يك قرن قبل از ميلاد مسيح نيز جريانات عرفاني مهم‌ترين عامل در شكل دادن فكر يوناني‌مآب بود. در اين دوره است كه عرفان (كه گاهي ثنويت آن كاملاً جهان‌شناختي است و به صورت آيين‌هاي گنوسي نمايان مي‌شود) اديان شرقي از آن جمله ميتراييسم، و مذاهب اسرار‌آميز، با اصول فلسفي و باورهاي ارسطويي، رواقي، و فيثاغوري جمع شده و در چارچوب تفكر افلاطوني، فلسفة افلاطوني ميانه را مي‌سازد كه گرايشي كاملاً عارفانه دارد و همراه با عرفان ثنوي، جهان‌بيني‌هاي حاكم در اين دوره را (يعني يك قرن قبل از ميلاد تا قرن سوم ميلادي) شكل مي‌دهد. پولس نيز به عنوان متفكري در آن عصر، همراه و تحت‌تأثير اين جريانات است. البته، اين دو نوع فكر‌ ـ يعني فلسفة افلاطوني ميانه و عرفان ثنوي‌ ـ نزد يهوديان نيز مشاهده مي‌شد: از يك‌طرف، جريانات عرفاني را با رنگي ثنوي همراه با زندگي رهباني نزد اسني‌ها مي‌بينيم و از سوي ديگر، فيلون اسكندراني كتاب «تورات» را تفسيري افلاطوني ميانه مي‌كند.15

مخالفت پولس با رسولان دربارة مسيح و پيام او، در همين چارچوب (تأثيري‌پذيري از فرهنگ يوناني‌مآبي)، قابل ارزيابي است. براي شناخت تفكرات پولس، بايد انديشه‌هاي او را در مقايسه با انديشه‌هاي مسيحيان اوليه بررسي كرد. در اين بخش، به مهم‌ترين انديشه‌هاي او اشاره‌ مي‌كنيم:

انسان‌شناسي پولس

«انسان‌شناسي» يكي از انديشه‌هاي زيربنايي پولس است؛ كه نقش تعيين كننده‌اي در تفسير او از حضرت عيسي(ع)و پيامش ايفا مي‌كند. گرچه برخي مانند ساندرس معتقدند كه محور بحث از پولس بايد مسيح‌شناسي او باشد (چون محور بحث پولس، مسيح‌شناسي است)، و برخي نيز مانند بولتمان محور بحث از پولس را انسان‌شناسي او قرار داده‌اند؛16 امّا به نظر مي‌رسد، در شناسايي پولس و انديشه‌هايش، توجه به هر دو محور ياد شده ضروري است بر اين اساس، ما نيز در بحث از الوهيت عيسي(ع) به مسيح شناسي او توجه خواهيم كرد.

انسان‌شناسي و گناه

بررسي ديدگاه پولس دربارة انسان، بدون توجه به مسئلة گناه، امكان‌پذير نيست؛ از اين‌رو، بايد انسان‌شناسي او را همراه با بحث گناه ارائه كرد. پولس نگاهي ارزشي به انسان دارد و بيان تورات را مبني بر اينكه انسان شبيه خدا آفريده شده، و نشان‌دهندة جلال اوست، مي‌پذيرد؛ امّا از نظر او، انسان، به واسطة گناه آدم، آلوده شده است: سرپيچي آدم از فرمان الاهي سبب گناهكار شدن همة انسان‌ها گرديد و بدين ترتيب، مرگ و گناه وارد اين جهان شد و به سقوط انسان انجاميد.17

مفهوم «گناه» نقطة ثقل انسان‌شناسي پولس است. از نظر او، همة انسان‌هايي كه متولد مي‌شوند، گناهكار هستند؛ زيرا گناه آدم گناه شخصي نبوده و نزد او باقي نمانده است (آدم با گناه خود، ذات و جوهر انسان را فاسد كرد، و انسان تحت سلطة گناه درآمد). وي معتقد است: ارادة خود را تنها اراده دانستن، و آن را در مقابل ارادة خدا قرار دادن، گناه است. در انسان بودن و دوري جستن از خداوند و خويشتنِ انساني خود را در مقابل الوهيت قرار دادن، گناه است. گناه نيرويي شيطاني است كه به جهان وارد شده است؛ هيچ‌كس از گناه فرار نكرده است و نخواهد كرد، چراكه انسان بردة گناه است و گناه اساس زندگي او را تشكيل مي‌دهد. گناه، مرگ را با خود به همراه مي‌آورد و مرگ نتيجة گناه است؛ اين گناه از راه جسم انسان‌ها اشاعه يافته و به همگان رسيده است. گرچه در ابتداي خلقت گناهكاري نبود و ارادة خدا بر گناهكار بودن انسان تعلّق نگرفته بود؛ امّا با اشتباه آدم، گناه به جهان سرايت كرد و كساني كه به گناه گرايش يافتند به خداوند كافر شدند و به شرك و بت‌پرستي روي آوردند. با اين‌همه، انسان موجودي مسئول است كه مي‌تواند بين خير و شر، دست به انتخاب بزند و راه سعادت را برگزيند؛ هرچند به تنهايي نمي‌تواند خود را نجات دهد، بلكه لطف الاهي بايد شامل حال او بشود.18

از نظر پولس انسانِ گناهكار تحت فرمان گناه است.19 وي جسم را در مقابل روح قرار مي‌دهد و اين ديدگاهي است كه با ديدگاه عرفانيِ ثنوي روزگار او هماهنگ است؛ امّا پولس جسم را مظهر گناه مي‌داند، زيرا جسم مرگ را مي‌آورد و مرگ شر است (البته او جسم را ذاتاً شر نمي‌داند، زيرا معتقد است كه خدا آن را خلق كرده است، نه اهريمن؛ و همچنين، پسر او يعني حضرت عيسي(ع) نيز بايد جسم به خود بگيرد و نجات را فراهم كند).

شريعت

«شريعت» مسئلة ديگري است كه نقشي اساسي در انديشة پولس دارد. ديدگاه پولس دربارة شريعت، با تفسيري كه وي از حضرت عيسي(ع) و الوهيت او ارائه مي‌كند، كاملاً در ارتباط است؛ زيرا پولس (‌همان‌گونه كه توضيح آن خواهد آمد) مدّعي است كه پيش از آمدن حضرت عيسي(ع)، نجاتْ از طريق ايمان و عمل به شريعت حاصل مي‌شد؛ امّا با ظهور حضرت عيسي(ع) عمل به شريعت باطل شده و جاي خود را به «ايمان به حضرت عيسي(ع)» داده است. بنابراين، ضروري است كه تفسير و مقصود پولس از شريعت را به صورت فشرده تبيين كنيم، تا روشن شود كه آيا حضرت عيسي(ع) نيز با اين معنا از شريعت كه پولس آن را نفي كرده، موافقت داشته يا اينكه نفي شريعت از سوي پولس، بدعت بوده است؟

شايد بتوان گفت كه بحث از شريعت، نسبت به موضوعات ديگر، در مجموعه‌‌ نامه‌هاي پولس، بيشترين حجم را به خود اختصاص داده است. پولس در اغلب موارد، شريعت را به معناي شريعت حضرت موسي(ع) گرفته است؛20 هرچند ‌از برخي عبارات او، مي‌توان مطلق شريعت را استفاده كرد، مانند: «جايي كه شريعت نيست، تجاوز هم نيست».21 همچنين، از برخي عبارات او، مي‌توان كاربرد شريعت در خصوص «ده فرمان» را استفاده كرد، مانند:"پس چه گوييم؟ آيا شريعت گناه است؟ حاشا، بلكه گناه را جز به شريعت ندانستم؛ زيراكه شهوت را نمي‌دانستم، اگر شريعت نمي‌گفت كه طمع مورز"22 (فرمان دهُم از ده‌فرمان موسي(ع))23.

از مجموع مباحث پولس دربارة شريعت مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه نگاه او به شريعت، تفاوتي اساسي با نگاه خود حضرت عيسي(ع) و نيز نگاه حواريون به شريعت دارد. او درصدد نقد شريعت و بيان اين نكته است كه عمل به شريعت تأثيري در نجات انسان ندارد: مسيحي بودن در گرو عمل به احكام شريعت نيست. همين مسئله موجب درگيري پولس با رسولان اوليه شده است: رسولان اوليه معتقد بودند كه براي مسيحي شدن بايد به شريعت يهود عمل كرد، زيرا مسيحْ موعودِ دين يهود است؛ امّا اين امر براي پولس قابل قبول نبود (او در نامه‌هاي خود، به نقد اين ديدگاه ‌پرداخت). سرانجام، با هدف پايان دادن به اين نزاع، انجمني تشكيل مي‌شود و مقرر مي‌گردد كه پولس مبلّغ آيين مسيح در ميان غير يهوديان باشد و رسولانْ اين آيين را در ميان يهوديان تبليغ كنند. بر اين اساس، قرار شد كه براي پيوستن غير يهوديان به مسيحيت، الزامي در خصوص رعايت شريعت يهود وجود نداشته باشد و تنها بايد از خوردن قربانيِ كفّار، حيوان خفه‌شده، و خون قرباني و همچنين زنا پرهيز كنند كه شرح اين ماجرا در كتاب اعمال رسولان آمده است.24

همان‌گونه كه پيشتر گفتيم، پولس فريسي بوده و احكام شريعت را رعايت مي‌كرده است. از اين‌رو، نقد پولس به شريعت به دوران ايمان او به حضرت عيسي(ع) باز‌مي‌گردد؛ هرچند از برخي قسمت‌هاي عهد جديد، به دست مي‌آيد كه او پس از ايمان به حضرت مسيح(ع) نيز گاهي به شريعت عمل مي‌كرده است. براي نمونه، در كتاب اعمال رسولان آمده است: پولس شخصي به نام تيموتائوس را كه مي‌خواست همراه او برود، مختون كرد. زيرا يهوديان در آن ناحيه بودند امّا اين كار را دربارة تيطس رومي ـ كه همراه او بوده ـ انجام نداده است.25 از نظر پولس، شريعت باعث نجات نمي‌شود؛ بلكه عمل به آن مي‌تواند سبب هدايت به طرف مسيح شود؛26 امّا خود شريعت بد نيست؛ زيرا همين شريعت است كه گناهان را به ما نشان مي‌دهد. انسان تنها زماني گناه نمي‌كند كه هيچ شريعت و حكمي وجود نداشته باشد؛ امّا وقتي كه از احكام و شريعت آگاهي مي‌يابيم، مي‌بينيم كه آنها را زيرپا گذاشته‌، و گرفتار گناه و محكوم به مرگ ‌شده‌ايم؛ زيرا گرچه شريعت خودش خوب است، ولي گناه ابزاري است براي سوءاستفاده از آن، و در نتيجه محكوميت فرد.27 از نامه‌هاي پولس مي‌توان چنين استنباط كرد كه شريعت، قوانين زندگي در دنياست و به سبب گناه آدم و حوا، گريبانگير انسان شده است تا او كمتر دست به گناه بزند؛ امّا چون نجات امري آسماني است، با آمدن مسيح(ع)، ديگر شريعت كاربردي ندارد و عمل به آن زمينه‌ساز نجات نمي‌شود.

نگاه پولس به گناه نخستين، كه از آدم سر زد، در نوع نقد پولس به شريعت تأثير گذار بوده است. توضيح آنكه از نظر او، گناه نخستين چنان بزرگ بود كه جايگاه آدمي را به شدّت در نزد خداوند تنزّل داد؛ به گونه‌اي كه شريعت نوعي مجازات و محدوديت براي آدمي است، نه راهي براي نجات او. اگرچه شريعت في‌نفسه موهبتي است كه خداوند به انسان عنايت كرده است تا او صواب را از خطا بازشناسد؛ امّا تا هنگامي كه گناه در جهان نبود، شريعت هم نبود. بنابراين، زماني كه حضرت عيسي(ع) در ميان انسان‌ها حاضر و مصلوب شد، خداوند او را به عنوان فدية گناه آدم پذيرفت؛ از اين‌رو، بار عمل به شريعت از دوش آدميان برداشته شد، همان شريعتي كه حكم «لالا»[لَلِه]28را براي ما انسان‌ها داشته است29. بدين ترتيب، ايمان به حضرت عيسي(ع) يگانه راه نجات انسان‌ها گرديد. البته خود بحث نجات نيز يكي از مهم‌ترين اركان فكري پولس است كه ما در بحث الوهيت حضرت عيسي(ع) از ديدگاه پولس، دربارة آن سخن خواهيم گفت.

امّا، هانس كونگ تلاش فراواني كرده تا نشان دهد كه پولس مبدع دين جديدي نبوده، بلكه درصدد جهاني كردن دين مسيح و تبليغ آن در ميان غيريهوديان بوده است. هانس كونگ، براي مثال، تلاش مي‌كند تا اين مطلب را به اثبات برساند كه پولس نفيِ شريعت نمي‌كند، بلكه مي‌خواهد بگويد كه عمل به شريعت سبب‌ساز نجات نيست. او مي‌گويد: پولس واژة عبري «تورات» را به كار نبرده، بلكه از واژة «نوموس»(Nomos) استفاده كرده كه به معناي شريعت است. معناي عامّ اين واژه تورات (اسفار پنج‌گانه)، و معناي خاصّ آن شريعتِ هلاخا مي‌باشد كه ربّي‌ها آن را بر اساس تورات تدوين كرده‌اند. به گفتة هانس‌كونگ، ما نمي‌دانيم مقصود پولس كدام يك از معاني عام يا خاص بوده است! كونگ در ادامه مي‌گويد امّا او شريعت (تورات) را مقدّس و روحاني مي‌داند و معتقد است كه شريعت بايد مردم را به حيات برساند. بر اين اساس، تورات به عنوان «تورات ايمان» حتي پس از ظهور حضرت عيسي(ع) نيز اعتبار دارد. از نظر پولس، عمل به شريعت و تكاليف شرعي نجات‌بخش نيست. به عبارت ديگر، او مخالف ايمان به همراه شريعت نيست، بلكه مخالف ايمان به همراه انجام تكاليف شرعي است؛ چون اعتقاد دارد: هيچ انساني با رعايت تكاليف شرعي در حضور خدا آمرزيده نمي‌شود؛ بلكه شريعتِ مكتوب، انسان را مي‌ميراند. پس، حضرت عيسي مسيح(ع) ما را از دستورات اخلاقي تورات رها نكرد؛ بلكه از انجام تكاليف شرعي رها كرد. از اين‌رو، ديدگاه پولس مخالف ديدگاه هلاخاست كه به انجام دادن تكاليف شرعي دعوت مي‌كند.30

در اينجا، سؤال ما از كونگ اين است كه: آيا بين اين سخن شما كه مي‌گوييد: «پولس منكر اصل شريعت و تقدّس آن نيست»، و اين سخن شما كه مي‌گوييد: پولس تنها منكر عمل به احكام شريعت پس از ظهور حضرت عيسي(ع) است، تفاوت معناداري وجود دارد؟ آيا صرف مقدس و روحاني دانستن يك‌چيز، بدون التزام عملي به آن چيز، تفاوتي با كنار گذاشتن آن دارد؟ شريعت، مقوله‌ا‌ي صرفاً نظري نيست كه ما به واسطة قبول كردن آن و مقدّس دانستن آن بر خويش بباليم، بلكه مقوله‌ا‌ي نظري ـ عملي است؛ يعني اعتقاد به صحت و قداست آن كه اين اعتقاد، مقدّمة عمل به آن است.

نقد ديگر بر ديدگاه هانس كونگ اين است كه سيرة عملي حضرت عيسي(ع) در برخورد با شريعت، آن‌گونه كه از اناجيل به دست مي‌آيد، متفاوت با ديدگاه پولس است؛ زيرا خود آن حضرت مي‌گويد:

گمان مبريد كه آمده‌ام تا «تورات» موسي و نوشته‌هاي ساير انبيا را منسوخ كنم، بلكه آمده‌ام تا آنها را كامل كنم و به انجام برسانم. به راستي، به شما مي‌گويم كه از ميان احكام «تورات»، هر آنچه بايد عملي شود، يقيناً همه يك به يك عملي خواهند شد. پس اگر كسي از كوچك‌ترين حكم آن سرپيچي كند و به ديگران نيز تعليم دهد كه چنين كنند، او در ملكوت آسمان از همه كوچك‌تر خواهد بود؛ امّا هركه احكام خدا را اطاعت كند و ديگران را نيز تشويق به اطاعت كند، در ملكوت آسمان بزرگ خواهد بود.31"

پر واضح است كه مقصود حضرت عيسي(ع) از «كامل كردن» اين نبوده كه بگوييم: «عمل به شريعت لازم نيست»؛ زيرا اين امر، عين باطل كردن است. در واقع، حضرت عيسي(ع) نه از شريعت، بلكه از معلّمان و كاهناني انتقاد مي‌كرد كه شريعت را به دكاني براي خود تبديل كرده بودند. در عين حال، آن حضرت در آموزه‌هايش بر اين نكته تأكيد مي‌نمود كه شريعت صرفاً عمل به مجموعه‌اي از دستورات ظاهري نيست بلكه در كنار عمل به دستورات ظاهري، بايد درصدد پاكي و صفاي روح و دل نيز بود (نبايد مانند كاهنان، تنها به دنبال انجام دادن يك سري اعمال خشك و بي‌روح باشيد؛ اعمالي كه هيچ توجهي به باطن آنها نداريد!) از برخي قسمت‌هاي اناجيل هم برمي‌آيد كه حضرت عيسي(ع) در پي تكميل شريعت بوده است، مانند: «شنيده‌ايد كه به اولين گفته شده است: قتل مكن، و هركه قتل كند سزاوار حكم شود؟ ولكن من به شما مي‌گويم: هركه به برادر خود، بي‌سبب، خشم گيرد، مستوجب حكم باشد».32 در اين قسمت، حضرت عيسي(ع) نخست حكمي از شريعت را بيان مي‌كند و سپس به تكميل آن مي‌پرداخت و چيزي را بر آن مي‌افزايد. در اناجيل، به ويژه اناجيل همنوا، از اين‌گونه موارد ـ فراوان ـ مشاهده مي‌شود؛ مانند: "گفته‌ شده است كه: زنا مكن (از احكام «ده فرمان» حضرت موسي(ع))؛ ولي من مي‌گويم كه: اگر حتي با نظرِ شهوت‌آلود به زني نگاه كني، همان لحظه ـ در دل خود ـ با او زنا كرده‌اي."33

همة‌ اينها دلالت بر اين نكته دارند كه حضرت عيسي(ع)درصدد ابطال اصل شريعت و نيز عمل به احكام آن نبوده است. بنابراين، اشكال مهمي بر پولس وارد مي‌شود: او چگونه شريعت را كنار مي‌‌گذارد و ايمان به مسيح را تنها عامل نجات مي‌شمارد؛ در حالي كه خود حضرت عيسي(ع)، نه تنها شريعت را تعطيل نكرده، بلكه آن را كامل‌تر كرده است؟

ديدگاه پولس دربارة الوهيت حضرت عيسي(ع)

پولس در مواضع متعدّدي از نامه‌هاي خويش، بيان مي‌كند كه خداوند يكي بيش نيست:

1. "باري پادشاه سرمدي و باقي و ناديده را، خداي حكيم وحيد را، اكرام و جلال تا ابدالآباد باد، آمين».34

2. "زيرا خدا واحد است".35

3. "لكن ما را يك خداست، يعني پدر كه همه‌چيز از اوست و ما براي او هستيم".36

البته، در برخي از مواضع، او به وجود خدايان گوناگون اشاره مي‌كند:

"هستند كه به خدايان خوانده مي‌شوند، چه در آسمان و چه در زمين؛ چنان‌كه خدايان بسيار و خداوندان بسيار مي‌باشند".37 امّا با نگاهي به برخي ديگر از مواضع پولس، مي‌توان چنين استنباط كرد كه او اين خدايان را شياطين و مظهر شر در عالم مي‌داند: "آنچه امّت‌ها قرباني مي‌كنند، براي ديوها قرباني مي‌گذرانند (نه براي خدا)".38 از اين عبارات، مي‌توان ثنويت جهان‌شناختي را نتيجه گرفت؛ امّا با استفاده از برخي عبارات پولس، مي‌توان گفت كه او اين ثنويت را رد مي‌كند و مي‌گويد كه منشأ همه‌چيز يك خداست: "لكن ما را يك خداست، يعني پدر كه همه‌چيز از اوست"؛39 "زيرا جهان و پُريِ آن، از آنِ خداوند است".40

نكتة ديگر اينكه در نامه‌هاي پولس، هرگز واژة «خدا» بر حضرت عيسي اطلاق نشده؛ ولي در مواضع متعدّدي، با واژة «خداوند» از آن حضرت ياد شده است: "ما را...يك خداوند [است]، يعني عيسي مسيح كه همه‌چيز از اوست و ما از او هستيم".41

در جاي خود گفته شده كه واژة‌ «خداوند» به معناي آقا، مولا، مالك، و صاحب است و دلالتي بر الوهيت ندارد؛ زيرا اين واژه‌، كه معادل «رب» در عربي و «لُرد»(LORD) در انگليسي است، هم دربارة خالق و هم در بارة مخلوق به كار مي‌رود از اين‌رو، در قرآن كريم نيز واژة «رب» دربارة انسان به كار رفته است؛ آنجا كه يوسف به هم‌زنداني خود مي‌گويد: اگر آزاد شدي، مرا به ياد ربّ خود بياور؛ يعني نزد مولا و مالك خود، مرا ياد كن.42 حتي در عهد عتيق نيز واژة «خدا» (معادل «اله» عربي و «god» انگليسي)، كه در اسلام به خالق تعلّق دارد، دربارة مخلوق به كار رفته است: " و خداوند به موسي گفت: ببين، تو را بر فرعون خدا ساختم و برادرت، هارون، نبيّ تو خواهد بود".43

امّا تعابير ديگري در نامه‌هاي پولس وجود دارد كه نشان مي‌دهد او تمايل دارد حضرت عيسي را پسر واقعي خدا بداند و از اين راه، براي آن حضرت نيز شأن خدايي قائل شود. بنابراين، مي‌توان گفت كه بر اساس آنچه از تاريخ به دست مي‌آيد، اعتقاد به الوهيت حضرت عيسي(ع) به عنوان پسر خدا ابتدا در نامه‌هاي پولس مطرح شد. بعد از پولس، اين انديشه در انجيل يوحنّا (كه بحث آن گذشت) شكل فلسفي‌تري به خود گرفت و آن حضرت به عنوان لوگوس و كلمة الاهي مطرح شد.

براي اينكه بدانيم، از ديدگاه پولس، حضرت عيسي(ع) چه نسبتي با خداوند دارد و چه نقشي را در اين عالم ايفا مي‌كند، بايد به آموزه‌هاي پولس از جمله گناهِ انسان و نجات‌شناسيِ او توجه كنيم. ادّعاي مسيحيان اين است كه تفسير پولس از پيام و كردار عيسي مسيح(ع) بر انديشه و تجربه‌اي عارفانه استوار است،44 انديشه و تجربه‌اي كه جهان را زير سلطة نيروهاي شيطاني مي‌بيند. براي نجات از اين جهان، و رهايي از سلطة اهريمن و اهريمنان، مي‌بايست منجي‌اي الاهي پا به عرصة گيتي بگذارد كه از چنبرة نيروهاي اهريمني خارج باشد تا راه رهايي بشر و حتي طبيعت را هموار كند.45 اما اين تفسير، در واقع، همان تجربه‌هاي عقيدتي(و نه عرفاني) است كه به خود پولس تعلّق دارد؛ افكار پولس بخش مهمي از تاريخ كليساي رسولي را تشكيل مي‌دهد.46

از نظر پولس، انسان به تنهايي نمي‌تواند خود را از گناه نجات دهد؛ لطف الاهي بايد شامل حال او شود.47 از اين نكته برمي‌آيد كه نوعي جبرگرايي در اعتقاد پولس وجود دارد؛ زيرا انسان‌ها، بدون اختيار، گرفتار گناه آدم شده‌ا‌ند. امّا، در عين حال، پولس انسان را مسئول مي‌داند؛ چراكه او مي‌تواند گناهكار بماند يا اينكه به مسيح ايمان بياورد و از گناه نجات يابد. از نگاه پولس، خداوند حكيم است و جهان را بر اساس نقشه‌ا‌ي دقيق اداره مي‌كند؛ او براي اجراي مشيّت خود ـ بارها ـ‌ در تاريخ دخالت كرده است، از جمله: با ابراهيم ميثاق بست و فرزندان او را كثير گرداند، قوم بني‌اسراييل را از مصر رها ساخت، و سرانجام براي نجات انسانْ پسر يگانه‌اش را به عالم خاك فرستاد تا نجات همگان را با خون او فراهم كند. گرچه پولس خدا را «پدر» خطاب مي‌كند و او را پدر همة انسان‌ها مي‌داند، امّا رابطة پدر و فرزندي خدا و مسيح، با ديگران متفاوت است: مسيح پسر واقعي خداست؛ امّا مؤمنان به واسطة ايمان به مسيح، پسر خدا شمرده مي‌شوند.48 بنابراين، خداوند تصميم گرفت كه انسان را از گناه اصلي نجات دهد؛ امّا اين كار از عهدة شريعت برنمي‌آمد: شريعت تنها ما را به طرف مسيح هدايت مي‌كند؛49 زيرا، چنان‌كه توضيح داديم، شريعت ما را با گناه آشنا كرد50 (آنجا كه شريعت نيست، گناه هم نيست).51 شريعت قوانين مربوط به اين جهان است و انسان را تحت سلطة اين جهان نگه مي‌دارد. زماني كه پاي شريعت به ميان مي‌آيد، انسان به دليل ترس از مجازاتْ كمتر گناه مي‌كند؛ امّا نجات امري اخروي است: جامعة آرماني مؤمنان در ملكوت آسمان ـ و نه در زمين خاكي ـ تشكيل خواهد شد. بنابراين، پولس انتظار يهوديان نسبت به ظهور مسيحا را (كه مسيحا بيايد و نوعي حكومت پادشاهي قدرتمند دنيوي برقرار كند) به گونة ديگري تفسير كرد.

مي‌توان گفت كه پولس باورهاي يهودي خويش را با عقايد يوناني، جمع، و به واسطة استعداد خود، تفسير جديدي از منجي و شخصيت او ارائه كرده است. چون پولس نجات را امري اخروي و جهان مادّي را زير سيطرة نيروهاي شيطاني مي‌داند، روشن است كه از نظر او منجي بايد وجودي فوق انساني باشد تا نجات از دنيا حاصل شود؛ از اين‌رو، منجي موعود يهود ـ نزد پولس ـ وجود تاريخي صرف نيست، بلكه موجودي الوهي است. بنابراين پولس، الوهيت عيسي(ع) را در راستاي تفسيري مي‌داند كه او از جهان، انسان، گناه و نجات ارائه مي‌كند.

در نظام عقيدتي پولس، مسيح در مركز تمام موضوعات قرار دارد؛ اگر مسيح را حذف كنيم، اين نظام عقيدتي ـ در كلّ و در جزء ـ معناي خود را از دست مي‌دهد. پولس آنچه را انجيل خود مي‌نامد، نجاتِ تمام انسان‌ها با مسيح و در مسيح است.52 پولس براي حضرت عيسي(ع)، دو شخصيت و وجود قائل است: 1) وجود قبلي؛ 2)‌ وجود تاريخي. توضيح آنكه پولس معتقد است: الوهيت مسيح، آن هم الوهيت كامل، خواست خداوند بوده است؛ زيرا حضرت عيسي(ع) واجد تمام صفات الاهي، و مظهر خداي ناديده است.53 او نخست‌زادة همة آفريدگان،54 و قوت و حكمت خداست.55 مسيح او موجود نامحدودي است؛ زيرا تمام الوهيت در او جاي دارد، امّا اين الوهيت سبب نمي‌شود كه او با خداي پدر يكي شود: او جدا از خدا، و تابع اوست؛56 او پسر خداست، كه از الوهيت الاهي بهره‌مند است.57 پولس گرچه حضرت عيسي(ع) را بهره‌مند از الوهيت مي‌داند، امّا او را نخستين مولودي مي‌‌انگارد كه از ازل، همراه خدا بوده است:58 مسيح خالق همة آن چيزهايي است كه در زمين و آسمان وجود دارد؛ خداوند عالم هستي را به وسيلة او آفريده، و او نگهدارندة جهان است، و همه‌چيز را او به هم مي‌پيوندد.59 پولس برخورد موجودات را با حضرت عيسي(ع) بسان يك خدا ترسيم مي‌كند و مي‌گويد: همة‌ موجودات، با شنيدن نام او، در آسمان‌ها، زمين، و زير زمين زانو مي‌زنند.60 پولس مسيح را نجات‌دهنده‌ مي‌داند و مي‌گويد: و آن اميد مبارك و تجلّيِ جلالِ خداي عظيم و نجات‌دهندة خود ما، عيسي مسيح را انتظار مي‌كشيم.61

پولس براي مسيح، شخصيت انساني و تاريخي هم ترسيم مي‌كند؛ شخصيتي كه در يك مقطع تاريخي، از زني باكره به دنيا آمده است.62 بنابراين، مسيح در ظاهر از فرزندان ابراهيم(ع) و از نسل داوود است.63 او پس از سي و چند سال زندگي زميني، به صليب كشيده شد. البته، در نوشته‌هاي پولس، تصوير روشن و مشخصي از انسان شدن مسيح و ارتباط ميان شخصيت انساني و الاهي او وجود ندارد و چگونگي تجّسد يافتن ذات الاهي و قبول جسم فاني توضيح داده نشده است. اينها مطالب چالش‌برانگيزي است كه پس از پولس، اصحاب كليسا و عالمان مسيحي را به خود مشغول كرده و از قرن چهارم به بعد، به وسيلة برخي از عالمان (با حمايت و قدرت امپراتورها)، در شوراهاي مختلف به تصويب رسيده است.

پولس مدّعي است كه الوهيت در مسيح تجسّم يافته است؛ و تمام الوهيت در او ساكن است.64 مسيح با اينكه الوهيت داشت، امّا راضي نشد كه با خدا برابر باشد؛ از اين‌رو، به شكل انسان درآمد، خود را فروتن ساخت، و به مرگ بر روي صليب تن داد. و در نتيجه، خدا نيز او را سرفراز كرد.65 بنابراين، مسيح واسطة‌ بين انسان و خداست؛66 گرچه عيسي جسم به خود گرفت، امّا گناه نكرد.

پولس انسان شدن مسيح و جسم گرفتن الوهيت را در راستاي برنامة الاهي براي نجات انسان مي‌داند. خدا به واسطة لطف و رحمتش، تصميم گرفت كه كفّاره گناه انسان را بپردازد؛ از اين‌رو، پسر يگانه‌اش را به دنيا فرستاد تا بر روي صليب كشته شود و بندگان را از گناه رهايي بخشد. و بدين ترتيب، روزگار آشتي خدا با جهان فرارسيد.67 مؤمنان به واسطة ايمان به مسيح، در مرگ او شريك مي‌شوند و حيات مي‌يابند.68 چون قرباني در يهوديت از جايگاه ويژه‌اي برخوردار بوده و سبب بخشودگي گناهان مي‌شده است، پولس عيسي مسيح (پسر يگانة خدا) را نيز قرباني عظيمي مي‌داند كه مي‌خواهد گناه بزرگي را كه ساحت انسانيت را آلوده كرده است، پاك گرداند. اين قرباني، گرچه توسط نيروهاي شيطاني به صليب رفت، امّا به واسطة صليب بر آنها پيروز گشت.

نقد ديدگاه پولس

آنچه بيان شد، مجموع مطالبي بود كه از نامه‌هاي پولس دربارة حضرت عيسي(ع) به دست مي‌آيد. بسيار روشن است كه تفسير پولس از شخصيت و عمل حضرت عيسي(ع) تفسيري كاملاً ذوقي و مبتني بر تلفيق بين آموزه‌هاي رايج عصر او بوده است، يعني برخي از آموزه‌ها مربوط به مسيحيت و برخي نيز مربوط به گرايش‌هاي عرفانيِ ثنوي رايج در آن عصر بوده است كه به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

1. در گرايش‌هاي گنوسي، نجات را اين‌جهاني نمي‌دانستند؛ بلكه نجات را از اين جهان مي‌دانستند.69 پيش‌فرض اين تفكر اين است كه جهان مادي را شر مي‌مي‌دانند و پولس نيز نجات را از اين جهان مي‌داند و معتقد است كه جامعة مؤمنان در ملكوت تشكيل خواهد شد؛ در حالي كه بنابر تعاليم اديان الاهي، نجات در جهان حاصل مي‌شود و دنيا شر نيست كه رهايي از آن نجات به حساب آيد.

2. همچنين، جهان‌بيني گنوسي، يك جهان‌بيني ثنوي است؛ اين جهان‌بيني عالم را متشكل از دو قطب متضادّ «خير» و «شر» مي‌داند كه سرانجام پايان مي‌پذيرد. در واقع، جهان مادّي شّر است؛ شرّي كه انسان در آن گرفتار شده است. در بررسي انديشه‌هاي پولس، اين ثنويت را به خوبي مشاهده كرديم.70 هرچند پولس شرور را نيز به خدا منتسب مي‌كرد، امّا به ثنويت و نبرد ميان خير و شر اذعان داشت.

3. در بحث خداشناسي گنوسي‌ها، قواي مدبّر جهان را صادر از خدا و پدر ناديدني مي‌شمارند؛71 و ما در انديشه‌هاي پولس اين نكته را به خوبي مشاهده مي‌كنيم كه او حضرت عيسي(ع) را اولين مولود و صادر از پدر مي‌داند72 كه اين مولود، خالق و مدبّر جهان است.

4. در بحث نجات، گنوسي‌ها معتقدند: انسان به تنهايي نمي‌تواند خود را نجات دهد، بلكه نيازمند منجي الاهي است؛ يعني به دخالت الاهي نياز دارد. آنان اين دخالت را به صورت‌هاي مختلف ترسيم مي‌كنند، كه صورتي از آن عبارت است از: پايين آمدن موجودي الاهي كه نجات را ممكن مي‌سازد.73 مشاهده كرديم كه پولس نيز حضرت عيسي(ع) را موجودي الاهي مي‌دانست؛ موجودي كه براي نجات انسان‌ها از گناه، قبول جسم كرده و پا به عالم خاك نهاده است.

اينها نمونه‌هايي از تأثيراتي است كه پولس از انديشه‌هاي رايج در زمان خود پذيرفته و در تفسير شخصيت و رسالت حضرت عيسي(ع) از آنها بهره برده است؛ چراكه تفسير او از مسيح بسيار متفاوت با تفسير ديگر رسولان و مسيحيان صدر اول است. اين تفسير، همچنين، با ويژگي‌هايي كه يهوديت براي مسيح ترسيم كرده است تفاوت فاحشي دارد. در نهايت، مي‌توان گفت: الاهياتي كه پولس آن را به وجود آورد، تقريباً، با آنچه در بيانات حضرت عيسي(ع) آمده74 است تفاوت ماهوي و مغايرت دارد. در اين زمينه، ويل دورانت مي‌گويد:

پولس براثر بدبيني و پشيماني خودش، و همچنين براثر ديدگاه دگرگون‌شده‌اش از مسيح، و شايد تحت‌تأثير نظرات افلاطوني و رواقي دربارة مادّه و جسم به عنوان آلات شر، و احتمالاً با ياد‌آوري آداب و رسوم يهوديان و مشركان در مورد قرباني كردن يك بز براي كفّارة گناهان قوم، الاهياتي را به وجود آورد كه در سخنان مسيح، چيزي جز نكات مبهم، از آن نمي‌توان يافت.

كاملاً روشن است كه با مقايسة آراي پولس و بيانات حضرت عيسي(ع)، به راحتي مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه باورهاي رسمي و ارتدوكسي مسيحيت، آموزه‌هايي پولسي است كه ارتباطي با آموزه‌هاي حضرت عيسي(ع) ندارد و از ابداعات خود پولس است؛ زيرا با توجه به مجموعه مطالبي كه از حضرت عيسي(ع) از انجيل‌ها نقل شده، و با بررسي آنها مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه آن حضرت هيچگونه الوهيتي براي خود قايل نبوده است و اگر الوهيت آن حضرت يك واقعيت و حقيقت بود، قطعاً حضرت عيسي(ع) درصدد تبيين آن براي مردم بر‌مي‌آمد. در حالي كه، اين باور پس از حيات زميني حضرت از سوي ديگران مطرح شد و نزاع‌هاي عقيدتي بر سر اين مسئله تا سال325 م گواهي بر اين نكته است كه اين آموزه ريشه در آموزه‌هاي خود حضرت عيسي(ع) نداشته است؛ زيرا در انجيل‌ها كه بيانگر زندگي، معجزات و كلمات آن حضرت است، گواه روشني بر اينكه آن حضرت خود را خدا مي‌دانسته است، وجود ندارد. ويل دورانت در پايان بحث خود، با بررسي شباهت‌هاي فراوان آيين مسيحيت و اديان شرك‌آميز مصر، روم، و... نتيجه مي‌گيرد كه مسيحيت واپسين آفرينش بزرگ دنياي باستاني مشركان است.75

يكي از مباني پولس، كه از نوشته‌هاي او به دست مي‌آيد، اين است كه: عالم زير سلطة نيروهاي شيطاني قرار دارد. اين سخن علاوه بر اينكه نشاني از ديدگاه ثنوي اوست، با بخش ديگري از انديشه‌هاي خود او ناسازگار است (زيرا همان‌گونه‌كه گذشت، پولس منشأ همه‌چيز را خدا مي‌داند). ضمن اينكه به هيچ وجه، قابل اثبات نيست كه دو مبدأ مستقلْ مدبّر عالم هستي باشد. برخي از انديشه‌هاي پولس، از جمله ايجاد تقابل بين جسم و روح، متأثر از انديشه‌هاي گنوسي است؛ در حالي كه انديشمندان مسيحي، از قرن دوم، مبارزة فراگيري را با گنوسي‌گري آغاز كردند و آن را بدعت به شمار آوردند.

مطلب ديگر اين است كه پولس گناه حضرت آدم (البته بر اساس نظر يهوديان و مسيحيان) را به تمام انسان‌ها سرايت مي‌دهد و همة انسان‌ها را گناهكار مي‌داند. او با اين كار، درصدد است تا براي الوهيت حضرت عيسي زمينه‌سازي كند. توضيح آنكه پولس معتقد است كه ذات همة انسان‌ها به واسطة گناه آدم، آلوده شده است: ارسال رسل، انزال كتب، و تشريع شرايع نتوانست اين گناه ذاتي را برطرف كند؛ از اين‌رو، خداوند با تجسّم به صورت حضرت عيسي، و فرستادن پسر خود و تصليب او، فدية آن گناه عظيم شد. و اين تنها راه رهايي از آن گناه بود. امّا اولاً اين سخنان پولس نوعي خيال‌بافي است و هيچ دليل عقلي يا نقلي مستند به حضرت عيسي و ديگر انبي(ع) براي آنها وجود ندارد؛ ثانياً ما هيچ دليل درون‌ديني يا برون‌ديني نداريم كه به واسطة گناه يك شخص، ساير انسان‌ها نيز ذاتاً گناهكار شوند. البته، ممكن است تبعات گناه يك شخص دامنگير افراد ديگر نيز بشود؛ امّا اين امر، غير از آن چيزي است كه پولس مدّعي آن است (زيرا او همة انسان‌ها را به واسطة گناه آدم، ذاتاً گناهكار مي‌داند).

مطلب ديگر آنكه پولس گرچه حضرت عيسي(ع) را پسر واقعي خدا مي‌داند، امّا معتقد است كه آن حضرت مظهر خداي ناديده و قدرت و حكمت خداوند، و موجودي نامحدود است. او در عين حال مي‌گويد: اين موضوع سبب نمي‌شود كه عيسي با خداي پدر يكي شود؛ وي جدا از خدا و تابع اوست.76 پرسش اين است كه اگر حضرت عيسي(ع) خداست، چگونه مي‌توان تصوّر كرد كه وابسته به ديگري باشد (زيرا وابستگي ويژگي مخلوقات، و استقلال ويژگي خداست همچنين، چنان كه گذشت، در انجيل يوحنّا عباراتي وجود دارد كه نشان از يكي بودن خدا و حضرت عيسي(ع) است. و اين عبارات خدا و عيسي را در عرض يكديگر قرار مي‌‌دهد و اين با وابستگي و تابعيت، كه پولس مطرح كرده است، سازگار نيست.

نكتة ديگر اينكه پولس تحت‌تأثير گنوسي‌ها، كه معرفت را عامل نجات مي‌دانستند، معتقد است كه: با شناخت و ايمان به حضرت عيسي(ع)، انسان نجات مي‌يابد و نيازي به عمل به شريعت نيست. و ما نشان داديم كه حضرت عيسي هرگز تعطيلي شريعت را مطرح نكرده، بلكه درصدد تكميل آن برآمده است. مطلب ديگر اينكه پولس تحت‌تأثير گنوسي‌ها معتقد است: براي نجات انسان‌ها دخالت عامل آسماني، و نزول و تجسّد يك موجود روحاني و آسماني لازم است؛ در حالي كه تجسّم خدا امري عقلاً محال است و دليل معتبر درون‌ديني هم براي اثبات آن ارائه نشده است.

گفتني است كه بر اساس مباني فلسفي، مي‌توان الوهيت مسيح و تثليث، و به تبع آن ديدگاه پولس را نقد كرد. تثليث به معناي سه‌گانگي واجب‌الوجود است: ذات‌ واجب‌الوجود واحد مطلق است، حال آنكه واجب‌الوجود سه هستي دارد. او در ذات يگانه، امّا در هستي سه‌گانه است. بحث را در سه جنبه پيگيري مي‌كنيم:

1. تثليث و ذات واجب‌الوجود؛

2. تثليث و وجود بالذّات اوصاف مسيح؛

3. تثليث و اوصاف بالعرض ادّعا شده از سوي اناجيل براي مسيح.

الف. خداوند اولاً واجب‌ بالذّات، ثانياً بسيط، و ثالثاً قديم بالذّات است؛ در نهايت اينكه او داراي اوصاف كماليه است.77 اگر وجود مسيح(ع) و روح‌القدس با وجود واجب‌الوجود متحد باشد، اين اتحاد چگونه خواهد بود؟ اگر به نحو جزء مندرج در كل باشد، گفته شده كه واجب‌الوجود بسيط است؛ كل نيست و جزء ندارد. اگر بر اساس اتحادِ حادث و قديم باشد، اين فرض نيز ممكن نيست؛ زيرا اوصاف كمالية قديم، عين ذات اوست و تناسبي با اوصاف موجودات حادث ندارد. اگر گفته شود كه اقنوم دوم و سوم نيز تبدّل ماهيت مي‌يابند و قديم مي‌شوند، مي‌گوييم: تبدّل ماهيت ممكن نيست؛ زيرا مستلزم انقلاب در ماهيت است كه امري محال مي‌باشد. اگر اقنوم دوم و سوم نيز واجب باشند، اين امر با ادلّة توحيد منافات خواهد داشت؛ زيرا ذات واجب‌الوجود يكي بيشتر نمي‌تواند باشد. از ناحية واجب‌الوجود نيز نمي‌تواند اتحادي با غير مفروض باشد، زيرا اين اتحاد دليل مي‌خواهد و از آنجا كه ذات واجب‌الوجود بي‌نياز از غير است، هيچ‌گونه داعي براي اتحاد نخواهد داشت. همچنين، لازمة اتحاد اين است كه واجب از مرتبة خود تنزل كند؛ امّا اين امر غيرممكن است.78

در تحليل مسئلة اتحاد، نكات ديگري هم بيان شده است: فرض اتحاد، با بقاي دو يا چند ذات (با تمام خصوصيات)، ممكن نخواهد بود؛ بنابراين، اگر هر دو موجود معدوم شده باشند، نه مسيح و نه واجب‌الوجود باقي نخواهند بود تا اتحادي صورت گيرد. و موجود جديد هيچ‌كدام نخواهد بود، حال آنكه اين امرْ خلاف فرض اتحاد ما خواهد بود. اگر در جريان اتحادْ يكي از بين رفته باشد، ديگر اتحادي با غير در كار نخواهد بود؛ زيرا تشخص يكي از اين دو موجود، از بين رفته است و ديگر موجود باقي نخواهد بود.

اشكال ديگر به مسئلة اتحاد واجب با غير خود، اين است كه بر فرض اتحاد، لازم مي‌آيد كه وجود لاهوتي در عالم امكان تحصّل و وجود يابد، چنانچه مسيح در ميان خلق بود؛ و اين فرض مستلزم نقص واجب و تركيب اوست، زيرا از مرتبة كمال خود تنزل كرده است و تركيب از صفات ممكنات است.

ب. جنبة دوم، بحث مربوط به اوصاف نسبت داده شده به مسيح در اناجيل است كه ذيلاً به آنها اشاره مي‌كنيم:

1. در تمام انجيل‌ها به حضرت نسبت خوردن و آشاميدن داده شده؛ زيرا او داراي بدن مادي بوده است. همة اينها نشان آن است كه مسيح موجودي زمانمند و مكانمند بوده است، و اين دو ويژگي تناسبي با الوهيت ندارد.

2. اگر مسيح با حفظ اين ويژگي‌ها متحد با ذات واجب باشد، پس خود واجب‌الوجود نيز بايد داراي اين خصلت‌ها باشد. در صورتي كه ماده محل كثرت و تركيب است؛ لذا چگونه مي‌توان حق تعالي را با مسيح متحد دانست.

3. اگر خداوند در مسيح حلول كرده باشد و سبب تكون مسيح شده باشد و از سوي ديگر، مقام علوي او نيز در اين حلول محفوظ مانده باشد، پس بايد حق‌تعالي نيز قابل رؤيت باشد و چون ملاك رؤيت، ماده و جرميت است، در حالي كه، واجب تعالي جسم و ماده ندارد.

4. در فصل اول انجيل يوحنا آمده كه «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود» اگر مسيح كلمة خداست و الوهيت دارد، پس لازم مي‌آيد كه خدا نزد خودش باشد و اين تحصيل حاصل است.

ج. جنبة سوم، بحث مربوط به عباراتي از انجيل‌ها است كه قابل تطبيق بر حضرت عيسي(ع) نمي‌باشد كه ذيلاً به آنها اشاره مي‌كنيم.

1. در اناجيل مي‌گويد؛ هركس بر خلاف پسر انسان سخن گويد، بخشيده مي‌شود. اما اگر بر خلاف روح‌القدس كفر گويد، بخشيده نمي‌شود. اگر مسيح متحد با خداوند است، چگونه كفر به او بخشيده مي‌شود؟

2. چگونه مسيح بنابر نقل اناجيل خود را متحد با خدا و شاگردانش را متحد با خود مي‌داند؟ زيرا در اين صورت شاگردان نيز با خدا متحد خواهند بود، در حالي كه در مواضع متعددي، شاگردان مورد مذمت قرار گرفته‌اند و لازم مي‌آيد كه رذايل آنها نيز در خداوند باشد، چون متحد با خدا هستند.

3. اگر مسيح خدا بود، چگونه شيطان از او درخواست سجده كرد، اين «قابليت پذيرش» منافي با الوهيت است.79

مرحوم علوي عاملي در بارة فدا مي‌گويد: اگر حق‌تعالي بخواهد بندگانش را ببخشد نيازي به فديه ندارد و لزومي ندارد كه حق تعالي جسم انساني به خود بگيرد و به شكل مسيح درآيد تا فديه قرار گيرد؛ زيرا همان ادلة بطلان تثليث همين مورد را نيز شامل مي‌شود. پس چون خداوند توابع مادي ندارد، لزومي در طرح مسئلة فدا به صورتي كه در عالم مسيحيت ادعا كرده است، نمي‌باشد.80

در پايان بحث يادآوري يك نكته مفيد به نظر مي‌رسد. در منابع روايي ما اشاراتي به نقش پولس در منحرف كردن آيين مسيحيت از راه اصلي آن به چشم مي‌خورد؛ از جمله اينكه مرحوم علامه مجلسي در جلد هشتم بحارالانوار روايتي(حديث 77) مفصل از امام كاظم(ع) نقل مي‌كند كه در ارتباط با دوزخ و برخي از مكان‌هاي آن است. از جمله مي‌فرمايند: هفت نفر در يكي از آن مكان‌ها گرفتارند كه يكي از آنها پولس است كه موجب انحراف مسيحيت شده است. در اين روايت، پولس در كنار افرادي مانند نمرود و فرعون و... قرار گرفته است. امثال اين روايت نشان دهنده آن است كه به دليل نقش تخريبي و انحرافي پولس در آيين مسيحيت، ائمه(ع) مسلمانان و مسيحيان را به اين نكته توجه داده‌اند.

نتيجه‌گيري

تفسير پولس از شخصيت و عمل حضرت عيسي(ع) تفسير كاملاً ذوقي و مبتني بر تلفيق بين آموزه‌هاي رايج عصر او بوده است؛ يعني برخي از آموزه‌ها مربوط به مسيحيت و برخي نيز مربوط به گرايش‌هاي عرفانيِ ثنوي رايج در آن عصر بوده است. به عبارت ديگر، پولس از انديشه‌هاي رايج در زمان خود تأثير پذيرفته و در تفسير شخصيت و رسالت حضرت عيسي(ع) از آنها بهره برده است؛ چرا كه تفسير او از مسيح، بسيار متفاوت از تفسيري است كه ساير رسولان و مسيحيان صدر اول از آن حضرت ارايه كرده‌اند. همچنين اين تفسير با ويژگي‌هايي كه يهوديت براي مسيحا ترسيم كرده است، تفاوت فاحشي دارد.

 

منابع

عهدين (قديم و جديد)

آشتياني، جلال‌الدين، تحقيقي در دين يهود، تهران، نگارش، 1368.

القس، رجال الكتاب المقدس، ج 4.

الياس عليايي، دايرةالمعارف كتاب مقدس، بهرام محمديان، تهران، نشر سرخدار، 1381

البستاني، پطرس، دايرةالمعارف، بيروت، دارالمعرفة، 1900.

ايلخاني، محمد، «پولس»، ارغوان، ش 5 و 6، ص 394.

بولتمان ردولف، متفكران مسيحي، ديويد فرگوسن، انشاء الله رحمتي، تهران، گام نو، 1382

پالما آنتوني، بررسي رساله‌هاي پولس به غلاطيان و روميان، آرمان رشدي، بي‌جا، آموزشگاه كتاب مقدس، 1993.

جان ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي‌اصغر حكمت، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، چ هفتم، 1372.

خاچيكي، سارو، اصول مسيحيت، تهران، حيات ابدي، 1982.

دورانت، ويل، تاريخ تمدن، حميد عنايت و...، تهران، سازمان انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، 1366.

ژيلسون، اتين، روح فلسفة قرون وسطي، ع داوودي، تهران، علمي و فرهنگي، 1370.

طاهر، احمد، الاناجيل دراسة مقارنه، قاهره، دارالمعارف، 1991.

علومي عاملي، احمد بن زين الدين، مصقل صفا، قم، بي‌نا، 1373.

كونگ، هانس، تاريخ كليساي كاتوليك، حسن قنبري، قم مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، بي‌تا.

لين، توني، تاريخ تفكر مسيحي، روبرت آسريان، تهران، فرزان روز، 1380.

مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، دارالتراث الاسلاميه، بيروت، 1381

محمديان بهرام و ديگران، دايرةالمعارف كتاب مقدس، تهران سرخدار، 1381.

مك گراث، آليستر، درسنامة الاهيات مسيحي، بهروز حدادي، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1384.


* استاديار مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني€. دريافت: 2/12/88 ـ پذيرش: 26/3/89

E-mail: Nashrieh@Qabas.net


1. ر.ک: ناس جان، تاريخ جامع اديان، علي اصغر حکمت، ص 613.

2. الياس مقار القس، رجال الکتاب‌المقدس، ج 4، ص115.

3. Kung, Hans, Great christian thinkers, p17

4. Schroeder.F, Paul.Apostle.St, in New Catholic Encyclopedia, v11,p3

5. پولس، نامه به فيليپيان، ج 3، ص 5.

6. البستاني، دايرةالمعارف، ج 5، ص 699.

7. رک: نامه‌هاي پولس به‌ خصوص نامه به غلاطيان باب‌هاي 1و2

8. اعمال رسولان، ج 6، ص 5.

9. Schroeder.F, Paul.Apostle.St, in New Catholic Encyclopedia, v11,p3

10. اعمال رسولان، ج 7، ص 58-60

11. اعمال رسولان، ج 6-1، ص 9.

12. البستاني، دايرةالمعارف، ج5، ص 701-700.

13. محمد ايلخاني، پولس، ارغنون، ش5 و6، ص 394

14. ديويد فرگوسن، رودولف بولتمان، ترجمه انشاءالله رحمتي، ص 159.

15. محمد ايلخاني ، پولس، ص 394.

16. ديويد فرگوسن، رودولف بولتمان، ص 159.

17. پولس، رساله به روميان، ج 5، ص 12-14.

18. رک: پولس، رساله به روميان؛ محمد ايلخاني، پولس، ص 397

19. پولس، نامه به روميان، ج 5، ص 12-14.

20. آنتوني پالما، بررسي رساله‌هاي پولس به غلاطيان و روميان، آرمان رشدي، ص70

21. پولس، رساله به روميان، ج 4، ص 15.

22. همان، ج 7، ص 7.

23. The international standard Bible Encyclopedia, v 3,p 89

24. اعمال رسولان، ج 16، ص 3.

25. همان؛ رساله به غلاطيان، ج 2، ص 3.

26. پولس، نامه به غلاطيان، ص 4 1-5

27. پولس، نامه به روميان، ج 7، ص 1-15.

28. کلمه يوناني‌اي که به لالا ترجمه شده به معناي غلامي است که مسئول بزرگ کردن بچه از هفت تا هجده سالگي است. ر.ک: هنري تيسن، الاهيات مسيحي، ترجمة ميکائيليان، ص 164

29. پولس، رساله به غلاطيان، 3:24

30. Kung, Hans, Great christian thinkers, p.30-31

31. متي 5 : 17-19

32. متي 5: 21-22

33. متي 5 : 27-28 و نيز ر.ک: متي 5 : 38،34،33،32،31 و مرقس 10 : 11-12

34. اول تيموتاؤس1: 17

35. اول تيموتاؤس 2: 5

36. اول قرنتيان 8 : 6

37. اول قرنتيان 8 : 5-6

38. اول قرنتيان 8 : 5-6 و،20:10

39. همان،8: 6

40. همان 10 : 26و 28

41. همان،8: 6

42. يوسف 42

43. خروج7: 1

44. Schroeder.F, Paul.Apostle.St, in New Catholic Encyclopedia, v11,p8

45. محمد ايلخاني، پولس،ارغنون ش 5 و6 ص 395.

46. الياس مقار القس، رجال الکتاب‌المقدس، ج 4، ص115.

47. Schroeder.F, Paul.Apostle.St, in New Catholic Encyclopedia, V.11, p.11.

48. رساله به روميان8: 14-18وغلاطيان3: 26

49. غلاطيان3: 24

50. رساله به روميان7:7

51. پولس رساله به روميان 4 : 15

52. پالما آنتوني، بررسي رساله‌هاي پولس به غلاطيان و روميان، ترجمه آرمان رشدي، ص4؛ محمد ايلخاني، همان، ص 404

53. رساله دوم به قرنتيان4 : 4

54. رساله به کولسيان1: 15

55. اول قرنتيان1 : 24

56. کولسيان:2: 9

57. روميان8: 3، دوم قرنتيان1: 19، و کولسيان1: 13

58. کولسيان1: 17ـ19

59. اول قرنتيان6: 8 وکولسيان1:16ـ17

60. فيليپيان2: 10

61. تيطس2: 13

62. غلاطيان4: 4

63. روميان1:3، 9: 5 وغلاطيان3: 16

64. کولسيان2:9

65. فيليپيان2: 6ـ9

66. اول تيموتاؤس2: 5

67. روميان5:10

68. روميان10: 4،دوم قرنتيان5: 14ـ17

69. Michael Allen Williams, Rethinking Gnosticism, p 26

70. اول قرنتيان 8: 6-5

71. محمد ايلخاني، همان، ص 26

72. کولسيان1: 15

73. Braun, Rene, Gnosis, opcit,vol 2, p 610

74 كه در مقاله مستقلي كه بزودي منتشر خواهد شد،آنرا بررسي كرده ايم.

75. همان، ص 696

76. نامه به کولسيان 2: 9 و اول قرنتيان 1: 24)

77. اين مدعيات در جاي خود در کتابهاي کلامي و فلسفي اثبات شده است.

78. علوي عاملي، مصقل صفا، صص 46-45

79. همان، ص 48

80. همان ص 50