بررسي و تحليل ريشه‌ها و زمينه‌هاي تاريخي مذهب انگليكن

ضمیمهاندازه
5.pdf445.2 کیلو بایت

سال چهارم، شماره سوم، پياپي 15، تابستان 1392، ص 73 ـ 95

 

 منصوره نجات‌نيا / دانشجوي كارشناسي ارشد اديان و عرفان دانشگاه آزاد اسلامي تهران مركزي parsouya@yahoo.com

بخشعلي قنبري / استاديار گروه اديان و عرفان دانشگاه آزاد اسلامي تهران مركزي

دريافت: 14/ 8/ 1392 ـ پذيرش: 23/ 11/ 1392

چكيده

در اوايل دهه 1520م، افكار اصلاح‌طلبان، بخصوص لوتر در انگلستان مورد بحث قرار گرفت. اين بحث، زمينة نارضايتي گسترده مردم اين كشور از كليساي كاتوليك را فراهم آورد. ظهور اصلاح‌طلبان و قدرت گرفتن آنان در برخي مناطق تحت سيطره پاپ، قدرت وي را تا حد زيادي كاهش داد. هرچند انگلستان، نخستين كشوري بود كه از سلطنت قوي و مستحكمي برخوردار بود، اما نزاع پادشاه و پاپ منجر به ايجاد يك كليساي مستقل انگليكن در مسيحيت شد. انگليكانيسم، خود فرقه‌اي مجزا و مستقل است و جز هيچ‌يك از فرقه‌هاي ديگر مسيحيت، مانند كاتوليك و پروتستان و ارتدوكس نيست. انگليكن‌ها در بسياري از نقاط جهان، با كليسا‌هاي ليبرال پروتستان تركيب شده‌اند. با توجه به شباهت‌هاي بسيار زياد از نظر سياسي، تركيب شغلي و تحصيلي با پروتستان‌هاي ليبرال به‌عنوان بخشي از پروتستان‌هاي ليبرال طبقه‌بندي مي‌شوند. اليزابت دوم، ملكه انگلستان هم‌اكنون رئيس تشريفاتي كليساي انگلستان است.

كليدواژها: قرون وسطا، كاتوليك، لوتر، پاپ، انگليكن، پروتستان، ارتدوكس، كانتربري.

مقدمه

به طور كلي، مسيحيت پيش از ظهور انگليكن (Anglican) به سه مذهب كاتوليك، ارتدوكس و پروتستان تقسيم شده بود. كاتوليك از قديمي ترين شاخه هاي مسيحيت است كه تاريخ آن به عصر حواريون مي رسد. ارتدوكس، يكي از انشعابات كليساي كاتوليك به شمار مي رود كه سال 1054م از آئين كاتوليك جدا شد. مهم ترين دليل جدايي آن مسائل اعتقادي بود. سومين مذهب، پروتستان است كه با ظهور مارتين لوتر (1483-1546) به وجود آمد. شاخة پروتستان به زودي داراي انشعابات زيادي شد كه از مهم ترين آنها مي توان به فرقه هاي زير اشاره نمود: لوتريسم، كالونيسم، تسوينگليانيسم، انگليكن، باتسيتيسم، پنطيكاستي، پرسبيتري، ادونتيست، كانگري گيشناليسم، متديسم، انجيلي ها و... .

از ميان شاخه هاي فوق، مذهب انگليكن جايگاه ويژه اي دارد، به طوري كه در سال هاي بعد، از مذهب پروتستان جدا شد. هم اكنون به عنوان مذهب چهارم مسيحيت شناخته مي شود. اين مذهب، با نهضت اصلاحي تئودور (انگليكن) پايه گذاري شد. كليساي انگليكن، كه معمولاً از آن به جماعت انگليكن» ياد مي شود، عنوان رسمي كليساي ملي انگلستان» است؛ يعني تمام كليساهايي كه سراسقف كنتربري را به عنوان رهبر معنوي كليسا پذيرا باشند و به اصول ايماني اين كليسا وفادار باشند. كليساي انگلستان در اواخر قرون وسطا، با مشكل نارضايتي مردم از روحانيان كاتوليك روبه رو بود. در اوايل دهه 1520م، افكار اصلاح طلبان، بخصوص لوتر در كشور انگلستان مورد بحث قرار مي گرفت. به طور كلي، فرهيختگان انگليسي از جمله شخصيت هاي دانشگاهي، به ويژه استادان و دانشجويان دانشگاه كمبريج، به آثار لوتر علاقه خاصي نشان مي دادند. توجه، مطالعه و بررسي آراي اصلاح طلبان، زمينه را براي نارضايتي­هاي گسترده مردم اين كشور از كليساي كاتوليك فراهم آورد. البته اين علل، تنها بستر تأسيس كليساي انگليكن را گسترد، اما علت اصلي جدايي اين كليسا، به نزاع پادشاه انگلستان و پاپ باز مي گردد و وقايع و تحولات سياسي قرون وسطا، كه زمينه را براي شكل گيري اين مذهب به وجود آورد و سخت گيري ها و انحرافات اخلاقي، مذهبي شرايط را براي ايجاد مذهب جديد فراهم كرد.

اين مقاله روشن خواهد كرد كه در قرون وسطا چه تحريف ها و تغييراتي در مسيحيت به وقوع پيوسته است و اين امر منجر به پديد آمدن فرقه هاي نو گشته است. همچنين سياست هايي كه در جريانات تاريخي منجر به پايه ريزي و شكل گيري مذهب انگليكن گرديده اند، مورد بررسي قرار مي گيرند.

تاريخچه جنبش هاي اصلاحي

در طول ده قرن پس از ميلاد، كليسا كار خود را با تلاش و كوشش واقعي پطرس حواري و پولس حواري آغاز كرد و به يك نظام با شكوه اخلاقي، انضباطي، خانوادگي، علمي، و بين المللي ارتقا يافت. قرن ها اين جايگاه شكوهمند همچنان مورد توجه دين داران دنياي مسيحيت بود؛ زيرا مؤمنان در مناطقي كه اين آئين توسعه يافته بود، با احترامي كه به دستگاه كليسا قائل بودند، آنجا را ملجأ و پناه خويش در رشد معنوي و توجه به خداوند و كسب كمالات مي دانستند. اين جايگاه، تا قرن يازده ميلادي همچنان جريان داشت تا آنكه از فراواني قدرت كليسا و دربار پاپ، به مرور رفتارها و دنيا طلبي هايي ظاهر شد كه مورد انتظار مردم نبود. سرانجام احترام و جايگاه آن تنزل يافته در نظر مردم، به ويژه قشر متفكر و انديشمند ديدگاهي همراه با تنفر و انزجار جايگزين گرديد. در اين هنگام، كليساي رومي و واتيكان از اقتدار دنيوي و مادي برخوردار بود، ادعاي حكومت بر جهان را داشت و پادشاهان را عزل و نصب مي كرد. قواي قانون گذاري، اجرايي و قضايي در شخص پاپ خلاصه مي شد. پاپ در رأس قدرت دنيوي قرار داشت (جان پالارد، 1366، ص 113).

كليسا مدعي بود امپراتور بايد مشروعيت خود و حكومت خود را از كليسا و پاپ كسب كند. امپراتور نيز مانند عموم مردم، يك مسيحي است و بايد از پاپ اطاعت كند. يين امپرواز يكي از اسقفان بزرگ قرن چهارم ميلادي اعتقاد داشت: كليسا در امور روحاني، حق قضاوت نسبت به كليه مسيحيان را دارد حتي نسبت به شخص امپراتور؛ زيرا امپراتور نيز مانند ساير مسيحيان يكي از فرزندان كليسا محسوب مي شود (Hans Kung, , 2003, p. 43).

در نيمه دوم قرن وسطا (قرن هاي 11 تا 15)، كه پاپ داراي قدرت و مقامي همطراز با امپراتور روم باستان بود، سلطه و اقتدار او نه فقط امور روحاني و ديني، بلكه شامل امور سياسي و اجتماعي و اقتصادي بود. حكومت هاي اروپايي نظير آلمان، فرانسه، اسپانيا و انگلستان مجبور بودند ماليات مذهبي به واتيكان بپردازند. كليساي كاتوليك در همه كشورها صاحب بهترين زمين ها بود. پاپ ها حتي در عزل و نصب پادشاهان كشورهاي اروپايي مستقيماً دخالت داشتند. آنها به واسطه نفوذ روحاني خود بر مردم، مي توانستند به اتباع يك كشور دستور دهند كه از پادشاه فرمانبرداري نكنند. علاوه بر عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي، عامل اخلاقي و مذهبي نيز مطرح بود. مقام مقدس رهبري كليسا، بيشتر وسيله اي براي ارضاي حس جاه طلبي شده بود. به عنوان نمونه، پاپ ها مدت شصت و هشت سال چنان آشكارا وسيله مطامع و زنداني شاهان فرانسه بودند كه احترام و درآمدشان از ساير ممالك به سرعت كاهش يافت. آنان وحشت زده از اين رويداد، خزائن گنجينه هاي خويش را با مضاعف ساختن ماليات هايي كه براي مناصب كليسايي، صومعه ها و كليساهاي محل، وضع شده بود، پر ساختند (ر.ك: دورانت، 1387، ج 6).

آنان توجه چنداني به زندگي دنيوي و روحاني افراد نداشتند. كافي بود كه هزينه هاي سنگين دربار پاپ از طريق ماليات هاي مذهبي تأمين شوند. وضع مردم براي آنان اهميتي نداشت. گفته مي شود بسياري از اسقف هاي عالي مقام و حتي پاپ ها از طريق روابط نامشروع صاحب فرزنداني شده بودند. در اين ميان، اسقف ها و كشيشان بسياري، كه به واقع افرادي مقدس و پرهيزكار بودند، از چنين رفتارهاي افراطي رنج مي بردند. توماس آكوئيناس، حامي بزرگ پاپ و مدافع بزرگي براي مقام پاپي مركز گرا بود و تاكنون به نحو مؤثري در همين جهت از او استفاده شده است. در نگاه او، پاپ نخستين و بزرگ ترين اسقف ها است كه بر كل كليساي مسيح برتري دارد و اطاعت از پاپ رم براي نجات ضروري است (كونگ، 1386، ص 161 و 162).

ويل دورانت، دربارة قدرت پاپ ها در قرن هشتم ميلادي مي نويسد:

شالودة اختيارات غيرروحاني پاپ ها تحكيم يافت. اين سياست درخشان پاپي تا بدانجا رسيد كه لئوي سوم با دست خويش تاج بر سر شارلماني نهاد. از آن پس هيچ كس را در غرب امپراتور نمي شناختند، مگر آنكه پاپ وي را تدهين كرده باشد. به اين نحو گرگوريوس اول، كه از فرط حملات اقوام مختلف به ستوه آمده بود، يكي از نيرومندترين قدرت هاي اروپا شد. قدرت و نفوذ كليسا رو به فزوني مي گذاشت... نيكولاوس در نامه هاي خويش خطاب به پادشاهان و همچنين اسقف هاي اعظم ممالك، همواره چنان لحني اتخاذ مي كرد كه گويي بر همه آنها نظارت عاليه دارد، پاپ به عنوان نايب خدا، حق و وظيفه داشت كه سلاطين بد را خلع كند و فرمانروايي را كه به حكم مردم يا مقتضيات زمان انتخاب شده بود، تأييد كند يا بپذيرد (دورانت، 1387، ص 678، 680 و 708).

همزمان با رنسانس، و شروع به ساختن كليساهاي مجلل، پاپ ها نمايندگان خود را به نقاط دور دست براي جمع آوري پول و اعانه هاي مردمي مي فرستادند و ضمن جمع آوري پول، توصيه مي كردند كه هر كس پول بدهد، گناهان او آمرزيده مي شود و به بهشت خواهد رفت (لوكاس، 1382، ص 66). همچنين روشن است كه با فردي كردن دين، بلافاصله بحث جدايي دين و سياست امري اجتناب ناپذير خواهد بود؛ زيرا سياست امري اجتماعي است. درحالي كه، پيش از اين دين در اثر تحريفات آشكار و پنهان و بي توجهي روحانيت كليسا، از دخالت در اجتماع كوتاه گرديده است (همان، ص 66-68). به تدريج صداي اعتراض بلند شد. اين اعتراض ها به دو شكل ابراز مي شد: يكي به صورت تشكيل گروه هاي رهباني براي دوري گزيدن از انحطاط ها و حفظ تقدس خويشتن و جامعه شان (اينها در لباس راهب ها و راهبه ها به صومعه پناه مي بردند و به خدمات فرهنگي و آموزشي و اجتماعي و رسيدگي به نيازمندان مي پرداختند). ديگري، اعتراض و مخالفت علني عليه اقتدار و استيلاي پاپ. از اين رو، در قرون وسطا شاهد تشكيل نظام هاي مختلف رهبانيت هستيم كه خدمات خيريه، فرهنگي، و اجتماعي بسياري داشته اند. اما نوع دوم اعتراض، هميشه با قاطعيت پاسخ داده مي شد كه اسقف يا كشيشِ معترض يا مجبور به توبه مي شد، يا اعدام مي گرديد. مايكل ب. فاستر دربارة قدرت قائد اعظم كليسا مي گويد:

پاپ به عنوان قائد اعظم كليسا، صاحب اين حق مسلم و بي چون و چرا بود كه با داشتن علت و دليل كافي، هر كدام از مسيحيان را مضرّ و طاغي تشخيص مي داد حتي امپراطوران و شاهان مسيحي را از حلقه مسيحيت طرد و آنها را رسماً تكفير كند. تكفير يك شهريار مسيحي در حكم اين بود كه پاپ اعظم اَتباع وي را از قيد سوگند وفاداري معاف و نوعي اجازه ضمني براي خلع همان پادشاه به آنها عطا كرده باشد. حال اگر حق تكفير مسيحيان، بي قيد و شرط اعمال مي شد، پاپ ها قدرتي فوق العاده به دست مي آوردند و پادشاهان وقت را كاملاً زير نفوذ و سلطه خود قرار مي دادند (ب.فاستر، 1368، ص 408).

همة اين عوامل دست به دست هم دادند و زمينه را براي تحولي عميق مستعد ساختند. پادشاهان و حكام محلي، مايل بودند از سلطه سياسي و اقتصادي پاپ خارج شوند. كشيشانِ ناراضي نيز كه مي ديدند اعتراضشان به جايي نمي رسد، آماده پذيرش هر نوع تحولي در امور كليسايي و روحاني بودند. در عمل، هم پاپ ها در درگيري با امپراطوران زمان خويش از قدرت ديني براي كنار گذاشتن آنان استفاده كردند (همان، ص 709 و 710؛ مري جوويور، 1381، ص 165).

در اين دوران، پاپ ها پادشاه ساز شده بودند و تدهين پادشاهان توسط پاپ ها بنياني شد براي اين تصور مسيحي، كه پادشاه در غرب تنها با فيض خدا» يعني پاپ» مي تواند پادشاه گردد (كونگ، 1386، ص 123).

مردم، بخصوص طبقه روشنفكر، كه تحت تأثير رنسانس، خواستار آزادي انديشه بودند، از هرگونه تحولي كه اين آزادي را تأمين مي كرد، حمايت مي كردند. در سال 1517، يك كشيش آلماني به نام مارتين لوتر، كه فردي تحصيل كرده بود، اعتراضات خود را بر سر در كليساي شهر ويتنبرگ در آلمان نصب كرد. در آنجا به 95 مورد از افراط هاي واتيكان اعتراض شده بود. واكنش واتيكان احضار لوتر به قصد اعدام او بود. زماني كه نمايندگان پاپ و كليسا به منظور جمع آوري پول و اعانه به آلمان رهسپار شدند، در كمال تعجب با مقاومت او مواجه گرديدند كه همه چيز را انكار مي كرد و مي گفت: آمرزش گناهان اصولاً براساس توبه و صرفاً در نزد وجدان امكان پذير است. مارتين لوتر، وجدان را در حد خدا براي انسان ارزش داد. بدين وسيله، به فروش بهشت و بخشيدن گناهان، كه يكي از كارهاي معمول و پردرآمد كليسا بود، حمله كرد (لوكاس، 1366، ص 66).

اما در اثر تحولات سياسي- اجتماعي، كه بيان شد، لوتر اين شانس را يافت كه مورد حمايت حاكم آلماني منطقه قرار گيرد. چيزي نگذشت كه بسياري از كشيشان و مسيحيان به نهضت لوتر پيوستند. گرچه خود او مايل نبود كليسا يا فرقه اي جديد ايجاد كند، بلكه مي خواست كليساي كاتوليك از درون خود را اصلاح كند. اما پيروان خسته و دلزده او، نهضت لوتر را تبديل به فرقه اي جديد در مسيحيت كردند. در طي چند دهه، اعتراض لوتر سراسر دنياي مسيحي غرب را فراگرفت. اين نهضت، به دليل اعتراض به پاپ و دربار او پروتستان» ناميده شد. به تعبير ديگر نهضت اصلاحات كليسا» نيز مي نامند.

اعتراض و نهضت پروتستان از همان آغاز بسيار سريع به شاخه هاي مختلف تقسيم شد. تشريح نحوة شكل گيري گروه هاي مختلف پروتستان، نيازمند بررسي ديدگاه ها و نقطه نظرات بسيار است كه هريك فلسفة وجودي و رشد مختلفي را تجربه كرده اند. گرچه نهضت اصلاحات كليسايي معمولاً به مارتين لوتر آلماني نسبت داده مي شود، اما چهره هاي برجسته اي همچون ژان كالوين فرانسوي، اولريخ زوئنيگلي سوئيسي، و فليپ ملانكتون آلماني نقش بسيار مهمي را در اين نهضت ايفا كردند. اين افراد بنيان گذاران نهضت اصلاحات بودند. ريشه هاي جنبش اصلاح طلبي و اعتراض در رفرم ديني را مي توان در اقدامات اين مصلحان دانست.

پروتستان نهضتي عليه انحراف مذهب كاتوليك بود. فليسين شاله مي گويد:

در قرون وسطا و پس از جنگ هاي صليبي، در اثر پيدايش افكار نوين در اروپا، گروهي دريافتند كه كليساي روم از كليساي اوليه دين عيسي دور شده است. از طرفي، بعضي از پادشاهان اروپا از استيلاء روحاني پاپ در روم رنج مي بردند و درصدد رهايي از بند پاپ بودند. فشار بيش از اندازه كليساي كاتوليك، وجود دستورات بسيار سختگيرانه آن، گرفتن باج هاي كلان از عوام بيچاره مسيحي موجب تحريك مردم عليه دستگاه روحاني شد (شاله، 1875، بخش هفتم مسيحيت).

اما رشد تجارت عمدتاً در شهرهايي متمركز بود كه تحت كنترل انجمن هاي صنفي بازرگانان قرار داشت و تاحدودي مستقل از مالكان اشرافي و حكومت پادشاهي بود. از اين رو، اين حركت به جرياناتي كمك كرد كه نظام موجود را مورد ترديد قرار داده بود، هرچند كه انفجار و شورش تا زمان نهضت اصلاح ديني روي نداد (اسمارت، 1383، ص 186).

اين علل اخلاقي، سياسي و اقتصادي در قرن شانزده ميلادي، اصلاحات جديدي را در دين مسيحت ايجاد كرد. گروهي از روشن فكران، از كليساي رم فاصله گرفتند و راهي جدا از مذاهب كاتوليك و ارتدوكس در پيش گرفتند. مارتين لوتر از اين فرصت مناسب استفاده كرده، به مخالفت با دستگاه روحاني كليساي رم قيام كرد و سازمان كليساي پروتستان را به وجود آورد. نهضت اصلاح پروتستان، بر موضوعات ديني و سياسي در كليسا تأثير داشت (ميشل، 1377، ص 108-111).

البته نقطه اشتراك نهضت هاي لوتري، تسوينگلي، كالويني، انگليكن و آناباتيست در مخالفت با عقايد سنتي كليساي كاتوليك رومي دربارة ماهيت نجات و كليسا و مرجعيت ديني بود (جوويور، 1381، ص 177).

1-1-1.رهبران نهضت اصلاحات

رهبراني در اين عصر بودند كه در زندگي اصلاح گراني مانند الكتور فردريك، توانست دانشگاهي در قلمرو خود تأسيس كند كه مركز مطالعات آزاد در مخالفت با مكتب مدرسي (اسكولاستيك) كليسا تبديل شد. مارتين لوتر به هيئت علمي اين دانشگاه پيوست. شاهزادگان و خاندان سلطنتي از مصلحان حمايت مي كردند و اين مصلحان با تأييد و حمايت قدرت هاي سياسي توانستند اقداماتي را انجام دهند كه زمينه هاي تأسيس مذهب انگليكن را پايه ريزي كردند. اين شخصيت ها را مي توان در موارد زير خلاصه كرد (برنتل، 1382، ص 70-79).

1-1-2.1. ظهور مارتين لوتر (1483-1546)

مارتين لوتر اولين رهبر انقلابي بود كه توانست پرچم اصلاح دين را برافرازد. وي نامه اي عليه فساد كليساي كاتوليك و فروش غفران نامه نوشت كه در روز سي ام اكتبر 1517 چاپ شد. اين روز، روز آغاز نهضت اصلاح ديني نام گرفت (لين، 1386، ص 256).

لوتر ديدگاه كليساي كاتوليك را كه روحانيان برگزيده كاهنان الهي محسوب مي شوند، مردود خواند و اين اعتقاد را كه تنها روحانيان، كليسا خوانده مي شوند، انكار كرد. در ديدگاه او، تمام مسيحيان از نظر روحاني در يك مرتبه قرار داشتند و همگي روحاني محسوب مي شدند. تنها تفاوت آنها در اختلاف وظايف و عملكرد آنان بود. مارتين لوتر، كه خود مسيحي كاتوليك بود، از وجود برخي كژي ها و ناراستي ها در افكار و رفتار كليساي كاتوليك رنج مي برد. از جمله عمده ترين اين انحراف ها، عبارت بودند از: روحانيان از امتيازات ويژه اي برخوردار بودند و منصب روحاني بيش از آنكه رسالتي آسماني و مسئوليتي معنوي محسوب شود، منصبي اجتماعي و امتيازي دنيوي محسوب مي شد. اين مناصب و امتيازات كم كم مورد خريد و فروش قرار مي گرفت. مناصب مذهبي و مراسم عبادي در انحصار روحانيان كليسا قرار داشت و ساير مسيحيان فاقد نقش مؤثري بودند. در پي اختلاط و هم آوايي روحانيان كليسا با اربابان قدرت و ثروت، در آمدهاي سرشاري نصيب آنان مي شد. ازاين رو، فسادهاي اخلاقي و مالي در آنان بروز مي كرد. اين امر موجب گرايش آنان به تشريفات شاهانه و فاصله گرفتن از عموم مسيحيان شده بود. كشيشان و واعظان، در بين مردم آمرزش نامه هايي توزيع مي كردند كه هر كس مي توانست با خريد آنها، خود را از عذاب و مجازات الهي برهاند. گناهكاران با اعتراف به گناه خود در نزد كشيشان و بخشوده شدن توسط آنان، بهشتي مي شدند. به دليل همين شيوه هاي مرسوم بود كه مسيحيان بيش از آنكه خود را در برابر خداوند مسئول ببينند، در مقابل كشيشان مسئول مي دانستند. بعدها عقايد مارتين لوتر و انديشه هاي او در سند 39 ماده اي كه انگليكن ها ثبت كردند لحاظ شد (كونگ، 1386، ص 176-178).

1-1-3.2. ظهور اولريش تسونگلي (1484-1531)

او نيز مؤسس جنبش اصلاحات ديني در سوئيس بود. همزمان با لوتر در مورد اصلاح ديني شروع به موعظه كرد. مواضع او عبارت بود از كفايت كلام الهي. وي معتقد بود: فقط كلام خدا كافي است و نيازي به انبوه تفسيرهاي كليسا و محققان نيست. اين شخصيت سياسي از تشريفات كليسايي نيز دوري مي جست و اهميت كتاب مقدس را، رأس امور مي دانستند (ناس، 1345، ص 672).

انديشه هاي تسوينگلي

تسوينگلي به مكتب انسان گرايي اراسموس تمايل داشت. اين امر موجب شد براي عقل بهاي زيادي قائل شود. او بر اين باور بود كه هيچ آموزه اي نبايد با عقل تضاد داشته باشد. در حالي كه لوتر نقش مهمي براي عقل در الهيات قائل نبود. انديشه هاي تسوينگلي در زمان حيات خود او در نواحي مركزي اروپا گسترش زيادي يافت. اين امر موجب جنگ بين پيروان او و كاتوليك ها شد و خود نيز در سال 1531م در يكي از اين جنگ ها به قتل رسيد. جان كالوين فرانسوي (1509–1564)، به دعوت فارل، كه در شهر ژنو اصلاحات ديني را آغاز كرده بود، به اين شهر آمد. وي در سن 26 سالگي، كتابي به نام مبادي دين مسيحي نگاشت و اصول اصلاحات را در آن به صراحت بيان كرد. همين كتاب پايه و اساس كليساي كالويني را تشكيل مي دهد (دانستن، 1381، ص 43-44 و 333).

3. ظهور جان كالوين (1509-1564)

به اعتقاد بسياري، تكميل كننده و تثبيت كننده جنبش اصلاح شده» كالوين مي باشد. اعتقادات كالوين حول دو محور مي چرخد: الهيات و حكومت ديني. در الهيات كالوين، مشيت خدا حاكم بر همه امور است، سرنوشت هر چيز و هر كس در جهان، در دست خداست؛ چون خدا به هر چيزي عالم و قادر مطلق است. ازاين رو، مي داند چه كسي سعيد و چه كسي شقي خواهد بود. خدا مقدر كرده كه گناهكاران در مسير شقاوت و نيكان در مسير سعادت حركت كنند (جوويو، 1381، ص 184).

كالوين برخلاف لوتر و تسوينگلي، به كليسا بهاي بيشتري مي داد و آن را واسطه فيض الهي مي دانست. او اعتقاد داشت كه كتاب مقدس در كليسا خوانده و فهميده مي شود. كليسا اجتماعي است تحت حاكميت و فيض خدا. بنابراين، كليسا براي نجات، ضروري است. كليسا محل پيمان فيض خداست؛ چون مؤيد به شخص و كار مسيح است (همان، ص 272).

در مسيحيت عنوان هر فرقه و مذهب با عنوان كليساي آن مشخص مي شود. براي مثال، فرقه لوتري با عنوان كليساي لوتري شناخته مي شود. مذهب پروتستان نيز به نوبه خود، براساس افكار و عقايد رهبران خود، لوتر و كالوين و تسوينگلي به مرور زمان دچار انشعاب هايي گرديد. اين انشعاب ها شامل پنج فرقه اصلي است كه از هريك چند فرقه ديگر منشعب مي شوند:

1. كليساي لوتري يا انجيلي

هواداران مارتين لوتر، كليساهاي پروتستان آلمان و اسكانديناوي را در قرن شانزدهم تأسيس كردند. آنها معتقدند كليسا و حكومت از يكديگر جداست. اينها فلسفة ارسطو را نادرست مي دانستند، ازاين رو، در نامه اي مشتمل بر 95 اصل، فروش غفران نامه را رد نموده، كتاب مقدس را به آلماني ترجمه كرده، تعميد كودكان را الزامي دانستند. آنها تبديل نان و شراب در مراسم عشاي رباني را نمادين و معنوي مي دانستند. بايد يادآوري نمود كه پاپ لوتر را تكفير نمود.

از مارتين لوتر نظرات مهمي به جاي مانده كه چند مورد آن تأثير شگرفي بر تاريخ كليسا گذاشت:

1. آمرزيدگي به وسيله ايمان؛ لوتر در ابتدا اين گونه تصور مي كرد كه خداوند عادل است، اما انسان ها گناه كارند و پيش شرط نجات يافتن از گناهان، عادل شدن و پاك شدن است، اما چون انسان گناهكار است و خدا عادل، بنابراين به جهنم مي رود.

2. آيين هاي مقدس؛ با آنكه كليساي كاتوليك، رسماً هفت آيين را مقدس مي شناخت، اما لوتر در ابتدا سه آيين (غسل تعميد، عشاي رباني و توبه) را به رسميت شناخت. ديري نپاييد كه تنها دو آيين (غسل تعميد و عشاي رباني) را معتبر دانست.

3. كليسا؛ لوتر كليسا را جايي مي داند كه كلام خدا در آن پيروز گشته و بشارت حقيقي برقرار باشد، تا موجب اطاعت از خدا شود.

4. آموزه دو پادشاهي؛ اين آموزه را كليسا در نبرد قدرت با پادشاهان مطرح كرد و مدعي شد دو نشئه وجود دارد: يكي، نشئه معنوي كه مخصوص كشيشان است و ديگري، نشئه دنيوي كه براي مردم عادي است. بنابراين، كشيشان و پاپ ها مي توانند در امور دنيايي و معنوي دخالت كنند، ولي مردم فقط مي توانند در امور دنيايي دخالت كنند. لوتر با اين آموزه نيز مخالفت كرد و همه مردم را داراي شأني يكسان دانست (مك گراث، 1387، ص 229).

2. كليساي پرسبيتري، كالويني يا اصلاح شده

جان كالوين و اولريش تسوينگلي، كليساهاي اصلاحگرا را در سوئيس تأسيس كردند. آن دو معتقدند: براساس كتاب مقدس وجود عيسي مسيح، حقيقي است. بازگشت به عهد جديد را پايه و اساس ايمان مسيحي قرار داده و اعلام نمودند كه موعظه ها بايد براساس كتاب مقدس باشد. بايد تمام صور و تماثيل را از كليسا بردارند و سرودها را بدون ارغنون بخوانند. راه صحيح مراسم عشاي رباني اين است كه هر فرد كردار و گفتار خود را مطابق مسيحيان اوليه قرار دهد و از تشريفات به حداقل اكتفا كند.

كالوين رابطة كليسا و دولت را به گونه اي غير از آنچه لوتر مي نگريست، ارزيابي مي كرد. هرچند وي همچون لوتر عقيده داشت كه دولت توسط خداوند بنيانگذاري شده است و مسيحيان بايد از دولت فرمانبرداري كنند. كالوين بر خلاف لوتر بر اين مطلب تأكيد نداشت كه اطاعت از دولت در همة امور لازم است، بلكه بر اين نكته اصرار مي ورزيد كه دولت در ارتباط با دين و امور مذهبي هيچ گونه مرجعيتي ندارد، اما بايد براساس كلام خداوند عمل كند. بدين ترتيب، معتقد بود: اگر حكومت پرستش مسيحي را امكان ناپذير سازد، مسيحيان حق دارند با توسل به زور حكومت را تغيير دهند (لوكاس، 1382، ص 74).

3. كليساي انگليكن يا اسقفي

تمامي اين رشته تغييرات در انگلستان هم ديده مي شد. اصلاح ديني در انگلستان بيشتر نتيجه حوادث سياسي بود كه البته مردم هم آن را پذيرفتند. به اين ترتيب، هنري هشتم، پادشاه انگلستان، تصميم به طلاق همسر خود و ازدواج مجدد گرفت، ولي پاپ اين عمل را تأييد نكرد. در مقابل، پادشاه، كليساي انگلستان را از حاكميت پاپ خارج ساخت و آن را مستقل كرد. پس از اين تصميم، تحولاتي در كليسا رخ داد كه تا سال 1534 انگلستان كشوري بود پيرو آيين كاتوليك رومي. در سال 1534 هنري هشتم خود را پاپ انگلستان و عالي ترين مرجع رهبري كليساي انگلستان بر روي زمين» اعلام كرد. اما هنري، با وجود منسوخ كردن مرجعيت پاپ، بسياري از تعاليم كاتوليكي را در كليساي انگلستان حفظ كرد. اين كليسا در قرن شانزدهم، يك كليساي آنگلو- كاتوليك» محسوب مي شد. در سال 1549، نخستين كتاب دعاي دوران زمامداري پادشاه ادوارد منتشر شد. اين كتاب، براساس اصول آيين پروتستان و به زبان انگليسي و با دقت فراوان به ونه اي تدوين شده بود كه تا حد امكان موجب آزردگي خاطر كاتوليك هاي رومي نگردد. در سال 1552، دومين كتاب دعاي دوران زمامداري پادشاه ادوارد منتشر شد. اين كتاب دعا، به شكلي صريح و بدون هيچ ملاحظه اي، براساس اصول آيين پروتستان تدوين شده بود. در زمان زمامداري مري (1553-1558)، بار ديگر بازگشتي جزمي از كاتوليسيسم رومي صورت گرفت. در زمان آغاز زمامداري اليزابت در سال 1559، كتاب دعايي شبيه به آنچه در سال 1552 منتشر شده بود، تدوين شد. دوران زمامداري اليزابت، دوران مناقشات و مناظره هايي بود كه پاك دينان به وجود آورده بودند. اين گروه، خواهان شكلي تندروتر از پروتستانيسم بودند و در سال 1662، عقايد آنان به آيين رسمي و پذيرفته شده كشور تبديل شد. پاك ينان، يا طريق مياني» ناميده مي شدند. در آن زمان، اليزابت خواهان برقراري شكلي محافظه كارانه از پروتستانيسم بود. گروهي ديگر نيز خواهان برقراري اصلاحات ديني تندرو تر بودند و پاك دينان حد وسط اين دو گروه محسوب مي شدند. در واقع، پاك دينان، را مي توان حد فاصلي بين كالونيسم و لوتريسم دانست. بيانيه الهياتي سي و نه اصل، شكلي اعتدال افته از كالونيسم محسوب مي شد، اما حفظ سلسله مراتب اسقفي، برگزاري آيين ها، و ساير اشكال مراسم كاتوليكي، منطبق با رويه محافظه ارانه لوتري ها بود. سرانجام، جنبش اصلاح ديني در انگلستان منجر به شكل گيري انگليكانيسم شد كه شاخه اي خاص از پروتستانيسم محسوب مي شود كه در مقايسه با كليساهاي اصلاح شده يا كالوينيستي و حتي كليساهاي لوتري، پذيرش بيشتري نسبت به تعاليم كاتوليكي دارد و با تسامح بيشتري با اين تعاليم برخورد مي كند. كليساهاي اسكاتلند در مقابل، به كليساهاي اصلاح شده و پرسبيتري (مشايخي) تبديل شدند و سرسختانه بر مواضع الهياتي خود پافشاري كردند. تلاش هاي به عمل آمده از سوي كليساي انگلستان، براي تحميل اسقف هايي به اين كليساها، يا تحميل كتاب دعاي جمعي» به اسكاتلندي ها، تنها موجب تقويت اعتقادات پرسبيتري يا كالوينيستي كليساهاي اسكاتلند شد (ناس، 1372، ص 668-673). در اين مذهب، نسبت به ساير شاخه هاي پروتستان، با تسامح بيشتري با مذهب كاتوليك برخورد مي شود. به طوري كه آنها در همة موارد شبيه كليساي رم هستند، جز اينكه پاپ را خطا اپذير نمي دانند. كليساي انگليكان در انگلستان به وجود آمد كه در آن عالي ترين مقام ديني، سراسقف بود! از آن پس، كليساي انگليكان مذهب ملي انگليس شد و تحت نظارت پادشاه قرار گرفت (لوكاس، 1382، ص 72و74).

كليساي انگليكن، مسلكي در دين مسيحيت است كه شامل كليساهايي است با ارتباط تاريخي به كليساي انگليس با اعتقادات، پرستش و نيايش و ساختارهاي كليساي مشابه آن مي شود (Griffith, 2009, p. 99).

واژه انگليكن» (Anglican)، ريشه در لغت اسلسيا انگليكنا (Acclesia Anglicana) دارد كه عبارت لاتيني در قرون وسطا بوده است و به معناي كليساي انگليس است كه قدمت آن لااقل به سال 1246 باز مي گردد. طرف داران اين مسلك، به اين نام خوانده مي شوند. افراد معتقد به كليساي انگليس، اعضاي كليسا هستند كه بخشي از جامعه بين المللي آن را تشكيل مي دهند (Irish American, 2009, p. 16).

با اين حال، شماري از كليساها در خارج از اين اجتماع قرار دارند كه خودشان را در اين جامعه مي دانند و اغلب ادامه دهنده راه كليساهاي انگليس هستند. اساس ايمان و اعتقادات طرف داران كليساي انگلستان، كتاب هاي مقدس، راه و رسم كليساي وابسته به پاپ و جانشيني حواريون است كه رتبه اسقفي كشيشان اوليه اين كليسا را نشان مي دهد (W.H Griffith, 2009, p. 99).

آنان از يك سو، شعاير هفت گانه كليساي كاتوليك را مي پذيرند و سلسله مراتب روحاني اين كليسا را حفظ كرده اند و از سوي ديگر، مرجعيت پاپ را انكار مي كنند (روستن، 1376، ص 18).

كليساي انگلستان از دو حوزه اصلي تشكيل شده است كه عبارت است از: كانتربري و يورك. هريك از اين دو حوزه، داراي يك سراسقف مجزاست. سراسقف يورك داراي عنوان سراسقف انگلستان و سراسقف كانتربري، سراسقف سراسر انگلستان خوانده مي شود و بر اسقف يورك تقدم دارد. در اين كليسا، اسقف ها معمولاً از جانب مقام سلطنت، كه عملاً نخست وزير است، نصب مي شوند. در اين كليسا، سه رتبه روحاني وجود دارد: اسقف، كشيش و شماس. اسقف، كه بالاترين درجه روحاني به شمار مي آيد، وظيفه تقديس و نصب مقامات روحاني را بر عهده دارد. كشيش عهده دار تعميد، بخشش گناهان و برگزار كردن مراسم عشاي رباني است. شماس نيز دستيار كشيش به شمار مي آيد، يكي از تفاوت هاي اين كليسا با كليساي كاتوليك اين است كه روحانيان انگليكن در امر ازدواج آزاد هستند و در صورت تمايل مي توانند ازدواج نمايند. كليساي انگليكن، با خوي مردم انگلستان، كه محافظه كار و محتاط هستند، كاملاً سازگار بوده و به همين دليل اين كليسا را هم مي توان كاتوليك ناميد و هم پروتستان (مولند، 1368، ص 212).

از نگاه انگليكن ها، كليساي كاتوليك با زوايد قرون وسطايي خويش، ميراث كليساي اوليه و اصلي را تحريف كرده است و كليساي پروتستان نيز با از دست دادن يا رد برخي اصول، ابعاد حقيقي خود را كاهش داده است (همان، ص 211). انگليكن‏ها، مانند كاتوليك‏ها، ساختار كليسا را كه مرجعيت در آن از بالا به پايين اعمال مي‏شود، قبول دارند و عبادات تغيير بنيادي نكرده است. كليساي انگليكان، محافظه كارترين جرياني بود كه در مذهب پروتستان پديد آمد.

4. كليساي آنابابتيسم

آنها به شدت مورد تحريم و تعقيب و آزار همه گروه هاي ديگر مسيحي، نظير كاتوليك ها، پيروان لوتر، پيروان تسوينگلي و كالوينيست ها قرار داشتند. معناي لغوي نام ايشان دوباره غسل تعميدي» ها است. اين نام جامع و فراگيري براي همه گروه هايي است كه غسل تعميد را براي كودكان و خردسالان اجازه نداده و معتقد بودند تنها افراد بالغ و رشيد مي بايد غسل تعميد به جاي آورند. در نظر ايشان، مراسم غسل تعميد، بيانگر مهر و نشانه اي از تجربه در آمدن به دين مسيح و تعهد نسبت به شخص حضرت عيسي عليه السلام است. برخي از اين گروه ها، به شدت اهل مكاشفه و الهام و يا معتقد به دوره هزارة ظهور مجدد حضرت عيسي عليه السلام بودند. برخي ديگر معتقد به زندگي گروهي و كمونيستي بوده، همه اموال و مايملك خويش را مورد استفاده مشاركتي قرار مي دادند. بعضي از آنها نيز به شدت حالت انفعالي داشته، به شدت مسالمت و عدم مقاومت را توصيه مي كردند. آنها معتقد بودند كه تنها افراد متدين و با تقوايي كه غسل تعميد را به جاي آورده و يا در سن بلوغ دو مرتبه انجام مي دهند، اعضاي كليسا را تشكيل مي دهند. آنها همچنين مراعات اصول و آداب اخلاقي را به شدت توصيه مي كردند. متمايل بودند تا خود را به عنوان يك جامعه سالم و صالح مسيحي از ساير جوامع جدا كنند. بنابراين، حتي تعداد زيادي از ايشان طرفدار جدايي كامل كليسا از حكومت بودند. اينان غالباً اظهار مي داشتند كه قوانين جامعه مادي و غيرمذهبي براي مسيحيان لازم الاتباع نيست. بنابراين، بسياري از اين گروه ها اعضا و پيروان خود را از تصدي مناصب دنيوي بر حذر داشته، حتي انجام خدمت وظيفه را نيز تحريم مي كردند. مرجع اعتبار و حجيت ايشان كتاب مقدس بود كه در نظر آنان، با وحي كامل و عصمت در الفاظ از سوي خداوند اعطا شده بود (لين، 1380، ص 252-267 و 276 و 244-246).

5. كليساي اونيتاريانيسم يا موحدان

در جريان نزاع براي اصلاح دين و بازگشت به كتاب مقدس، گروه هايي ظهور كردند كه تثليث» را با توحيد» و كتاب مقدس» مغاير مي شمردند: از جملة اين جماعات، فرقه نويني بود كه آنها را پيروان اونيتاريانيسم» گويند. پيشواي اين جماعت، مردي اسپانيايي موسوم به ميكائل سروتوس بود كه او را در شهر ژنو، كه مركز فرقه كالويني بود، به جزاي كفر و الحاد زنده سوزاندند. وي ملاحظه كرد كه پس از مطالعه دقيق صحف عهد جديد، مسئله تثليث، كه بر حسب اعتقادنامه نيقيه براي عموم مسيحيان امري مسجل شده بود، در آن صحف وجود ندارد و معتقد شد كه اين عقيده كفر محض و باطل است. پس رساله اي به نام دربارة خطاهاي تثليث در سال 1531 منتشر ساخت. در ابتدا تصور مي كرد كه اصلاح طلبان پروتستان، همه جا اين عقيده را فوراً قبول خواهند كرد. ولي بر خلاف انتظار، افكار او به سردي تلقي شد. وي مي گفت: مبدأ تثليث، يعني ايمان به اب و ابن و روح القدس، يكي از ابداعات كليساي كاتوليك است و مسيحي واقعي كه به نص انجيل عمل مي كند، به اين مبدأ هرگز نمي تواند به الوهيت بشري به اسم عيسي عليه السلام اذعان نمايد و عقلاً محال است كه از اجزاي ثلاثه سه شخصيت، خداي واحدي تركيب شود، بلكه مي گفت: ذات حقيقت الهي در كلمه يا عيسي تجلي كرد و اين رابطه بين او و كلمه، به وسيله روح القدس انجام گرفت. همچنين گفت: چون دليلي بر مسئله دوشيزگي مريم عذرا در دست نيست، آن عقيده هم باطل است. همچنين وقوع معجزات عيسي را نيز انكار نمود. مدتي اين مرد، با اسم مبدل در فرانسه پيشة طبابت پيش گرفت و موضوع جريان خون را در ريه ها كشف نمود، ولي اندكي برنيامد كه پيروان كالوين هويت او را كشف كردند و او را تعقيب نمودند. وي به ژنو آمد، او را گرفته، محكوم ساختند و در سال 1553 زنده طعمه آتش ساختند. هرچند او از ميان رفت و نابود شد، ولي مبادي فكري او باقي ماند. جماعات مسيحي مخالفان تثليث به وجود آمدند كه در اطراف ممالك اروپا به شدت مورد حمله و تكفير و عقاب پروتستان ها و كاتوليك ها با هم قرار گرفتند. تنها در ممالك دور دست، مانند لهستان و ترانسيلواني، نسبتاً محفوظ ماندند و تا عصر حاضر پيروان آن عقيده در جهان باقي اند (مولند، 1368، ص 198-201).

تاريخ اصلاحات

ديدگاه اصلاح گران، كه مبتني بر آزادي انديشه مسيحيان و حق آنها در تفسير كتاب مقدس بود، سبب شد كه در زمان حيات ايشان، نهضتشان به شاخه هاي جديدي منشعب شود. اين فرايندِ انشعاب هنوز نيز ادامه دارد و گاه موجب اغتشاش فكري بسياري مي گردد. با وجود حوادثي كه در قرن شانزدهم براي كليسا رخ داد، از پيش انتظار مي‏رفت كه قرن هفده براي كليساي مسيحي به قرني آشفته و پر نزاع تبديل شود؛ زيرا در سدة پيش، گروه‏هاي معترض زير فشار بودند و هنوز به آزادي عملي كه مي‏خواستند دست نيافته بودند. قرن هفدهم، نه تنها به اصلاح گران فرصت عرض اندام بيشتري داد، بلكه انديشمندان تجربي را نيز در ارائه نظرياتشان جسورتر كرد. ايشان ديگر مانند كوپرنيك، پس از دستيابي به مسئله‏اي جديد، كه مخالف نظر كليسا بود، سكوت نمي‏كردند، بلكه مانند نيوتن آزادانه به نشر عقايد خود مي‏پرداختند، هرچند كليسا از اين امر ناراضي به نظر مي‏رسيد. در ميان گروه‏هاي مذهبي معترض به كليسا نيز انديشه‏هاي جديدي بسط و توسعه يافت و گرايش‏هاي جديد به گرايش‏هاي گذشته افزوده شد. البته هميشه اين گونه نبود كه باورهاي كليسايي محدود شود، بلكه در مواردي در همين گيرودار انديشه‏هايي توسعه مي‏يافت كه در خدمت كليساي كاتوليك بود.

اما در قرن هفدهم موقعيت اجتماعي و ديني مسيحيان پيچيده‏تر از گذشته شد. حركت اصلاح ديني در اين قرن استمرار يافت. ولي نه به صورتي كه بتوان به آساني گروه‏هايي كه ظهور مي‏كردند را به عنوان لوتري يا كالويني دسته‏بندي كرد. گاهي گروه‏هاي ديني داخل يك كليساي خاص، منسوب به نهضت اصلاح شكل مي‏گرفتند و گاهي با واكنشي عمومي‏تر به صورت گروهي مجزا و يا غيرديني ظاهر مي‏شدند. اما مهم‏ترين گروه‏هايي كه در قرن هفدهم در كليسا ظهور كردند، كواكرها، پيوريتن‏ها، نهضت پيتيزم و ناموافقان بودند. قرن هفدهم در تاريخ كليسا، يك نقطه عطف مهم به‏شمار مي‏رود؛ زيرا در اين قرن اندك اندك، شاخه‏هاي خردورزي در آسمان مسيحي ديده مي شد و الهيات و ايمان مسيحي را با رويكرد نويني مواجه كرد. روشنگري شعار اصلي خود را اين جمله قرار داده بود كه شجاع باش و عقل خود را به كار اندازد» (باغباني و رسول زاده، 1389، ص 229).

در انگلستان نيز كليساي ملي انگليكن، كه رياستش با ملكه يا پادشاه بود و طبيعتاً رابطه خوبي با سياست داشت، برخلاف گرايش‏هاي ديگر مسيحي كه جايي در انگليس نداشتند، جز موارد معدودي، كه اين گروه‏ها موفق به تسلط بر حكومت مي‏شدند، رابطه سياست با ايشان منفي بود. از ميان اين گروه‏هاي معترض، كه داراي رابطه منفي با سياست بودند، مي‏توان از كواكرها و پيوريتن ها نام برد.

البته انگلستان در اين زمان، مركز يك سلسله جنگ‏هاي داخلي نيز شده بود كه بين سلطنت ‏طلب‏ها و طرف داران پارلمان درگرفته بود و در نهايت منجر به بريده شدن سر امپراتور و پيروزي پارلماني‏ها شده بود. مدتي نيز رهبري اين گروه، به دست اليور كرامول پيوريتن افتاد. اما با جنگ هاي بعدي و پس از مرگ كرامول، بار ديگر سلطنت ‏طلب‏ها سركار آمدند (ناس، 1382، ص 681).

در اين سرزمين، چند قرن بود كه جريان هاي اصلاح طلب خواهان تغييراتي در ساختار عقيدتي و تشكيلاتي كليساي كاتوليك بودند، اما همگي يا اعدام شدند يا مجبور به سكوت گرديدند (جوويو، 1381، ص 187، 189، 207). البته اصلاح طلبي انگلستان تحت نفوذ نهضت هاي مشابهي در اين قاره از قبيل لوتريسم، كالوينيسم و تسوينگلي قرار گرفته بود. بنابراين، آمادگي كليساي انگستان براي توافق و سازش و تلاش هاي سخت آن در اين راه بيش از هر كليساي ديگر در ميان مسيحيت بود (مولند، 1381، ص 211، 215، 259).

اسكاتلند مستقيماً از نهضت اصلاحي، به ويژه، مذهب كالوين تأثير پذيرفت. اين مذهب ساختار اسقفي را با نظام ديگري جايگزين ساخت. بعدها اين نگرش به انگلستان سرايت كرد و در قرن هفدهم يك جنبش اصلاحي تندرو در درون كليساي انگليكن پديد آورد. اين گروه تازه، كه پيورتين ها يا پيرايشگران نام گرفتند، سعي كردند كه كليساي انگليكن را وادار به پذيرش اصلاحات اساسي تر به پيروي از كالوين سازند. عاقبت به اين نتيجه نرسيدند، اما عناصري از پيرايشگري به طور مستقل از كليساي انگليكن به جاي ماند. خاصه در آمريكا، كه نهضت به جنبش ديگري استحاله يافت كه خواستار استقلال كامل براي تشكل هاي مذهبي بود (ويلسون، 1381، ص 81 و 82).

علت اصلاح كليسا در انگلستان، همانند بخش هاي ديگر اروپا بود. تا زماني كه هنري هشتم بر تخت سلطنت جاي داشت، دين رسمي انگلستان كاتوليك بدون پاپ بود. اشخاصي نظير كرانمر، ريدلي، و لايتمر پيوسته درصدد بودند كه زندگي و تفكر مردم را طبق كلام خود اصلاح نمايند (كالين، 1375، ص 35 و 106).

اما در قرن هفدهم با انشعاب هايي كه همزمان در كليسا و امپراتوري ها رخ داد. تصوير اين رابطه به كلي متفاوت از قبل شده بود، در هر منطقه اي با توجه به حكومت محلي آن منطقه و گروه مذهبي موجود در آن، رابطه بين حكومت و مسيحيت قابل تعريف بود. از اين رو، در قرن اصلاحات مرجعيت اعتقادنامه ها، اصول و كتاب دعا قطعي و الزام آور بود؛ زيرا اعتقاد بر اين بود كه عقايد آنها با كتاب مقدس موافق است (مولند، 1381، ص 215، 217 و 219). در نيمه قرن هجدهم، گروهي از انديشمندان با توجه به تغييرات اقتصادي جديد، اعتراض خود را نسبت به ظلم جوامع مبني بر امتيازات موروثي پادشاه، كليسا و اشراف آغاز كردند. اينان، كه بيان كننده نارضايتي هاي طبقه متوسط جديد و رو به رشد بودند، حقوق انسان را در برابر حقوق مقدس پادشان قرار دادند (واتكيز و ديگران، 1380، ص 12).

تاريخ زندگي پادشاه انگلستان هنري هشتم

هنري هشتم در ۲۸ ژوئن ۱۴۹۱ در گرينويچ به دنيا آمد. او در تاريخ رنسانس چهرة شاخص و فردي درس خوانده و اديب و فرزانه بود. همسر اول هنري هشتم (1491–1547م)، پادشاه انگلستان و سكان دار قدرت در اين كشور، فرزندان متعددي را براي پادشاه آورد. اما همگي از دنيا رفتند. نداشتن فرزند پسر براي هنري بسيار سخت بود؛ چراكه نداشتن پسر به معناي رخت بستن مقام سلطنت از نسل هنري بود. به اين سبب، براساس قوانين مسيحيت، مجاز به ازدواج مجدد نبود و به فكر آن افتاد تا همسرش كاترين را طلاق دهد و همسر ديگري را به ازدواج خويش در آورد تا شايد بتواند صاحب فرزند پسر گردد (كرنز و فلاورز، 1384، ص 47). از سوي ديگر، طلاق همسر براي هنري، كه كاتوليك بود، مجاز نبود. بنابراين، او در سال 1533م، مخفيانه با زن ديگري به نام آن بولين ازدواج كرد. ازدواج مخفيانه هنري، مدت طولاني اي در پشت پرده نماند و علني شدن اين ازدواج، واكنش شديد پاپ را به دنبال داشت. پاپ، كه خود را يگانه قدرت مسيحيت جهان مي پنداشت، هنري را تكفير كرد و اعلام داشت كه ازدواج هنري باطل و فرزندان وي نامشروع خواهند بود (فلاورز، 1384، ص 58). بنابر اين هنري، كه مردم كشورش نيز چندان دل خوشي از كليساي كاتوليك نداشتند، بر آن شد كه راه خود را از كليساي كاتوليك جدا كرده، خود را رهبر معنوي مسيحيان انگلستان بخواند. وي اظهار داشت كه از اين پس، پادشاه انگلستان، رهبر كليسا خواهد بود و هرگونه قدرت پاپ بر كليساي اين كشور را مردود خواند (McGrath, 2004, p. 97).

مجلس انگلستان نيز به ياري هنري آمد و در سال 1534م، لايحه اي را گذراند كه پادشاه را رئيس عالي كليساي انگلستان مي ساخت. مجلس، حق تعليم و اجراي عقيده درست در اصلاح كليسا را به هنري و جانشينان او داد (وان وورست، 1384، ص 321). مجلس، همچنين انكار تفوق هنري را مرادف خيانت دانسته و براي آن مجازات اعدام را مقرر داشت. اين قانون با جديت تمام به اجرا گذاشته شد و هيچ گونه مخالفتي پذيرفته نبود و حتي موجب اعدام دو تن از شخصيت هاي برجسته كاتوليك به نام هاي تامس مور و جان فيشر گرديد (مك گراث، 1387، ص 472). پس از وي، فرزندش ادوارد ششم به تخت سلطنت نشست كه داراي تفكر پروتستاني بود. البته علي رغم آنكه كليساي انگلستان از كليساي كاتوليك جدا شده بود، اما هنوز بسياري از آداب و رسوم ديني و آموزه هاي اعتقادي اين كليسا در كليساي انگليكن وجود داشت و همين مسئله براي برخي از موافقان تندروي اصلاحات خوشايند نبود. آنان ادعا مي كردند كه هنوز تكه كهنه هاي پاپي فراواني در كليساي انگلستان وجود دارد. آنان به دنبال اين بودند كه كليسا را براساس كتاب مقدس پاكسازي كنند؛ چراكه كتاب مقدس را قانون خطاناپذير ايمان و زندگي مي دانستند (كرنز، 2008، ص 81).

هنري هشتم به دنبال احساس خطر از هجوم كشورهاي كاتوليك همسايه، دست به اقداماتي زد؛ از جملة آنها مذاكرات بالوتري‏ها جهت برقراري پيوندهاي نظامي بود. در همين زمان، انديشه‏هاي لوتر به تدريج، در دستورالعمل‏هاي ديني رسمي، مانند اصول ده‏گاه راه يافت (مك گراث، 1387، ص 473).

اين گرايش شديد به آيين لوتري تقريباً نوعي نمايش سياسي گذرا بود. گرچه بعداً از ترس مخالفت‏ها از موضع خود عقب‏نشيني كرد. هنري هرچند تا حدي به آيين لوتري رغبت نشان مي‏داد، اما همچنان پاره‏اي عقايد و مناسك سنتي كاتوليك را ترجيح مي‏داد. هنري پس از 38 سال سلطنت در لندن در گذشت. پس از مرگ وي در دوره ادوارد ششم، كليساي انگلستان قدم در راهي كاملاً پروتستاني گذاشت. برخي اصلاحات در اين دوران صورت گرفت. كرانمر اسقف اعظم انگلستان با درك ضعف‏ها و نارسايي‏هاي اصلاحات به لحاظ الهياتي، دانشمندان برجسته الهيات را از سراسر قاره اروپا براي اقامت به انگلستان دعوت كرد و به نهضت اصلاح ديني، سمت و سو و الهياتي داد. اما با مرگ زود هنگام ادوارد در سال 1533، مري تئودور دختر هنري هشتم از همسر اولش كاترين، به تخت و سلطنت دست يافت و هدف او بازگشت به آيين كاتوليك بود. او، كه كاتوليكي متعصب بود، دوباره آيين كاتوليك را در انگلستان تثبيت نمود و به آزار مخالفان پرداخت. خونريزي هاي وي سبب آن شد كه مردم به وي لقب ماري خون آشام» دادند. وي حتي كرانمر را در آتش سوزاند. بسياري از پروتستان‏ها از كشور گريختند و به ژنو و زوريخ رفتند و همين، موجب تماس مستقيم آنها با نمايندگان برجسته آيين پروتستان شد. پس از مرگ مري، دختر ديگر هنري به نام اليزابت اول جانشين وي شد. اليزابت مجدداً آيين پروتستاني را احيا نمود و با برگشت تبعيدي‏ها، اين امر تقويت شد. وي پروتستان انگليكان را در انگلستان تثبيت كرد. از مهم ترين حوادث، شكل گرفتن اصول سي و نه گانه در سال 1563 بود كه هويتي كاملاً الهياتي به كليساي انگلستان بخشيد.

اليزابت دختر هنري هشتم، توانست سال ها بعد با شكست اسپانيايي ها ابرقدرت آن دوران شود. در سال 1559 كليساي انگلستان را دوباره احيا كند. اين مسئله، اختلاف با كليساي كاتوليك رم را كه از زمان پدر هنري هشتم آغاز شده بود، تشديد مي كند (مولند، 1381، ص 217-219).

اليزابت اول به مدت 45 سال، از سال 1558 تا 1603م ملكه انگلستان بود. او در طول سلطنت طولاني و پايدار خود، توانست بر اختلافات عميق مذهبي و خطر تهاجم اسپانيا فائق آيد. وقتي كه او درگذشت، انگليس يك كشور ثروتمند تجاري و پايگاه مستحكم پروتستان ها بود. عصر اليزابت، عصر شكسپير، دريك و رالي بود. در اين عصر، هنر و به ويژه موسيقي و تئاتر به اوج شكوفايي خود رسيد. از زمان او بود كه انگلستان خود را به تدريج از قرون وسطا خارج كرد. دوران زمامداري وي، يكي از ادوار درخشان تاريخ انگلستان است؛ به طوري كه، او توانست انگلستان را به قدرتمندترين كشور جهان مبدل نمايد. در زمينه مذهبي، مشي اليزابت در داخل كشور، مبتني بر تقويت كليساي انگليكان بود (همان، 1387، ص 476).

اعتقادات

اساس ايمان و اعتقادات مذهب انگليكن، بر پايه كتاب هاي مقدس و انجيل و كليساي منصوب به پاپ مي باشد. در واقع، پيروان كليساي انگليس، عهد جديد و عهد عتيق را باور دارند كه لازمة رسيدن به رستگاري و سعادت ابدي بود و هم عيار نهايي ايمان است. پيروان كليساي انگليس، عقيده به پاپ (عالي ترين مرجع روحاني در كليسا)، را نماد غسل تعميد و كشيش را گواهي بر ايمان مسيحي مي دانند. پيروان كليساي انگليس، مذهب كاتوليك و ايمان به حواريون را كه در كتاب مقدس بيان شده، قبول داشته به آن اعتقاد دارند.

كتاب دعاهاي مشترك، منحصر به پيروان كليساي انگليس است كه مجموعه دعاها و عباداتي است كه پرستش كنندگان و عابدان در اكثر كليساهاي انگليس قرن هاست كه از آن استفاده مي كنند و چون در بين تمام كليساهاي انگليس مشترك است، به اين نام خوانده مي شود. حتي وقتي كه اين مسلك بين المللي شد نيز همچنان پيروان كيساي انگليس از اين نام استفاده مي كردند؛ زيرا در سراسر نقاط جهان از اين كتاب دعا استفاده مي شد. در سال 1549 اولين كتاب دعاهاي مشترك توسط توماس كرانمر تأليف شده به چاپ رسيد. اين شخص بعدها اسقف اعظم كليساي جامع كانتربري شد. گرچه اصلاحات زيادي روي اين كتاب صورت گرفته و كتاب هاي دعا و عبادات گوناگوني در كشورهاي مختلف به چاپ رسيده است. اين كتاب هنوز هم عامل پيوند و اشتراك بين جامعه پيروان كليساي انگليس است. به طور كلي در اين كليسا، چهار منبع مكتوب به عنوان مرجع الهياتي و ايماني انگليكن ها معرفي مي شوند. اين منابع عبارتند از:

1. كتاب مقدس: اين كليسا، همانند ساير كليساهاي مسيحي، كتاب مقدس را به عنوان مرجع ايماني خويش مي پذيرد، اما باور انگليكن ها در مورد كتاب مقدس، با ديدگاه بسياري از كليساها متفاوت است؛ زيرا از نگاه آنان، كتاب مقدس، مصون از خطا تلقي نمي شود. آنان بر اين عقيده اند كه كتاب مقدس، تنها گزارشي از وحي است. بنابراين، ممكن است مشتمل بر خطا نيز باشد.

2. سه اعتقادنامه كاتوليكي: اعتقادنامه هاي نيقيه، رسولان و آتاناسيوس.

3. اصول سي ونه گانه: اين مجموعه سندي مهم در تبيين اعتقادات كليساي انگليكن به شمار مي آيد.        
اولين بار در سال 1536م، اصول ده گانه به دستور پادشاه وقت انگلستان منتشر گرديد. اين مجموعه در نهايت در سال 1563م به اصول سي و نه گانه تبديل شد كه تا به امروز در اين كليسا معتبر شناخته مي شود.

4. كتاب دعاي عمومي: اين كتاب، اگر چه به ظاهر تنها يك كتاب دعاست، اما از نگاه انگليكن ها، داراي جايگاه ويژه اي است. اهميت اين كتاب از آن روست كه اين مجموعه مشتمل بر اصول اعتقادي اين كليسا مي باشد. اين كتاب، اولين بار در سال 1549م منتشر شد. اما در طي سال هاي متمادي، همواره دستخوش تغييرات بود و با توجه به تغييراتي كه در اصول ايماني اين كليسا روي مي داد، ويرايش و تجديد چاپ مي شد. نسخة نهايي اين كتاب در سال 1662 چاپ و منتشر گرديد (مولند، 1368، ص 219 و 229).

با مرجعيت كليساي انگليس، تعداد پيروان كليساهاي انگليكن بيش از هفتاد ميليون نفر برآورد شده است، انگليكانيسم خود مذهبي مجزا و مستقل در مسيحيت است و كليساي انگليس، يك كليساي مستقل مسيحيت است كه در انگلستان واقع است و مادر كليساهاي انگليكانيسم به شمار مي رود كه با ساير كليساي بزرگ دنيا، مانند كليساي ارتدوكس شرقي و كليساي كاتوليك رم بزرگ ترين كليساهاي مسيحيت را مي سازند. اليزابت دوم، ملكة بريتانيا هم اكنون رئيس تشريفاتي كليساي انگلستان است در پايان سدة ششم، كه مسيحيت به بريتانيا راه يافت، كنتربري از سوي پاپ مركز مسيحي انگلستان گشت.

نتيجه گيري

در برهه اي از تاريخ تمدن (قرن پانزدهم ميلادي)، اعتراض روشن فكران و برخي روحانيان سالم به دستگاه فاسد كليسا به سبب دنياطلبي ها، ثروت اندوزي ها، تفتيش عقايد و به استثمار كشيدن مسيحيان و...، كه در سراسر دستگاه كليسا رسوخ يافته بود، زمينه اي شد تا بدون آنكه فرد يا گروهي در فكر ايجاد مذهب باشند، فرقه ها و مذاهب جديد آشكار گردند. اين تغييرات، نه تنها در قلمرو كشور انگلستان، بلكه به تدريج به ساير كشورهاي اروپايي نيز كشيده شد. در دنياي مسيحيت كاتوليك ها، پروتستان ها و ارتدوكس ها با شاخه ها و گرايش هاي گوناگون مقابل يكديگر صف آرايي نمودند.

به راحتي مي توان دريافت كه چگونه اصول اعتقادي در هر مذهب و فرقه اي دستخوش تغيير شده، كتب مقدس، تعدد يافته، روش هاي عبادي و آييني گوناگون گرديده، در نهايت دين و آيين الهي در مذبح سلايق و انديشه هاي مختلف قرار مي گيرد.

اين مقاله، كه تاريخ شكل گيري و پديد آمدن مذهب انگليكن را مورد بررسي و مطالعه قرار مي دهد، اين حقيقت را بيان مي كند كه انگليكن، يك مذهب برخاسته از الزامات روزگار سختي ها و تلخي هاست. روزگاري كه قرن ها رهبران ديني در سايه تقدس لباس دين، اعتقاد مردم را مضحكه انگاشته، به بازي با شريعت الهي مي پردازند. آنها اصول اعتقادات را همان گونه كه خود مي پسنديدند، تبيين و تفسير مي نمودند. با روابط پنهاني ضداخلاق، با آمرزش به جاي خالق آن هم با فروش غفران نامه و در نهايت، مسابقه دنياداري و دنياپرستي با حاكمان و سلاطين موجبات انزجار مردم از دين و دستگاه كليسا را فراهم نمودند. در نهايت، با جريان يافتن اصلاحات در وضع موجود، باز هم دين و مذهب دستخوش تحريف و پديده هاي نوين ايمان و اعتقاد گرديدند.


 

منابع

ب.فاستر، مايكل، 1368، خداوندان انديشه سياسي، ترجمة جواد شيخ، بي جا، فرهنگ اسلامي.

باغباني، جواد و عباس رسول زاده، 1389، شناخت مسيحيت، قم، انتشارات آموزشي وپرورشي امام خميني ره.

برانتل، جورج، 1382، آئين كاتوليك، ترجمه حسن قنبري، قم، مركزمطالعات وتبليغات اديان ومذاهب.

پالارد، جان فرانسيس، 1366، واتيكان و فاشيسم ايتاليا، مجتبي عبدخدايي، واتيكان (كليساي جهان كاتوليك)، بي جا، بي نا.

پالارد، جان، 1366، واتيكان و فاشيسم ايتاليا، ترجمة مهدي سحابي، تهران، مركز.

جوويوو، مري، 1381، درآمدي بر مسيحيت، ترجمة حسن قنبري، قم، ناشرمركزمطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب

دورانت، اريل، ويل، 1387، تاريخ تمدن، ترجمة فريدون بورهاي، ويراستار محمود مصاحب و نادر هدي و پرويز مرزبان، بي جا، بي نا.

روستن، لئو، 1376، فرهنگ تحليلي مذاهب آمريكايي، ترجمه محمد بقائي، تهران، حكمت.

شاله، فليسين، تاريخ مختصر اديان بزرگ، ترجمة منوچهر خدايار محبي، بي جا، بي نا.

فلاورز، سارا، 1384، اصلاحات، ترجمة رضا ياسائي، چ سوم، تهران، ققنوس.

كالين، براون، 1375، فلسفه و ايمان مسيحي، طاطه وس ميكايليان، تهران، شركت انتشارات علمي.

كرنز، ارل اي، 2008، سرگذشت مسيحيت درطول تاريخ، ترجمة آرمان رشدي انگلستان، بي جا، انتشارات ايلام.

كونگ، هانس، 1386، متفكران بزرگ مسيحي، ترجمة گروه مترجمان، قم مركز مطالعات وتحقيقات  اديان و مذاهب.

لوكاس،1382، تاريخ تمدن، ج 2، ترجمة عبدالحسين آذرنگ، تهران، سخن.

لين، توني، 1386، تاريخ تفكر مسيحي، ترجمة روبرت اسريان، چ سوم، تهران، نشروپژوهش فرزان روز.

مك كراث اليستر، 1387، مقدمه اي بر تفكر نهضت اصلاح ديني، ترجمة بهروز حدادي، چ دوم، قم، دانشگاه اديان و مذاهب.

مولند، اينار، 1381، جهان مسيحيت، ترجمة محمدباقر انصاري و مسيح مهاجري، تهران، امير كبير.

ميشل توماس، 1377، كلام مسيحي، ترجمة حسين توفيقي، قم، مركز مطالعات وتحقيقات اديان ومذاهب.

ناس، جان باير، 1382، تاريخ جامع اديان، ترجمة علي اصغر حكمت، چ سيزدهم، تهران، علمي فرهنگي.

نينيان، اسمارت، 1383، تجربه ديني بشر، ترجمة محمد محمدرضايي و دكترابوالفضل محمودي، تهران، بي نا.

واتينگز، سوزان اليس، 1380، تاريخ قرن هجدهم، ترجمه حميرا مشيرزاده، بي جا، بي نا.

وان وورست، رابرت اي، 1384، مسيحيت از لابلاي متون، ترجمة جواد باغباني و عباس رسولزاده، قم، موسسه امام خميني ره.

ويلسون، برايان، 1381، دين مسيح، ترجمة حسن افشار، تهران، مركز كتابخانه ملي ايران.

هابسبام، اريك، ۱۳۸۷، صنعت و امپراتوري: تاريخ اقتصادي و اجتماعي بريتانيا از انقلاب صنعتي تا دهة ۱۹۶۰، ترجمة عبدالله كوثري، بي جا، نشر ماهي.

Britannica Encyclopedia of World Religions, Encyclopedia Britannica INC, 2006, p.891

Hans Kung, 2003, The Catholic Church A Short History, New York, A MODERN LIBRAY CHRONIES BOOK, 2003, p. 43.

McGrath, Alister E. and Marks, Darren C, 2004, The Blackwell Companion to Protestantism, Blackwell, 1st ed.

P16 By Irish America staff February, March 2009. Recommended.،2009،3, Irish American

W.H. Griffith Thomas, 2009, V3, Was A Minister, Scholar, And Teacher Born In Oswestry Published by Church Book Room.

 

 

شماره مجله: 
15
شماره صفحه: 
73